alt
صفحه 2 از 2 نخستنخست 12
نمایش نتایج: از 21 به 34 از 34

موضوع: صندلی داغ شماره 2 | Amir


  1. کارآموز مافیا

    تاریخ عضویت
    Sep 2016
    نوشته ها
    105
    پسندیده
    57
    مورد پسند : 73 بار در 22 پست
    ویترین مدال
    کل مدال ها
    6
    امتیاز
    165
    11-27-2017, 12:58 AM #21
    درود بر امیرحسین.

    1. فرض کن یه فیلم میخوای بسازی یا یه داستان میخوای بنویسی، طرف چه موضوعاتی ممکنه بری؟ یه سری از ویژگی های این فیلم/داستان که برات برجسته س بگو.

    2. یه سری تصمیم ها تو زندگی مهم هستن. مثلا سالی چنتا اینجوری داریم. یه سری ها خیلی خیلی مهمن. کلا ممکنه 3 یا 4 تا بیشتر نباشه. کدوما رو با عقل باید گرفت و کدوما رو با دل؟ کلا نقش تقابل عقل و دل در تصمیم گیری هاتُ توضیح بده.

    3. چه عواملی در میزان اعتمادی که به آدما داری تعیین کننده س؟ و کلا تو چه مسائلی کمتر اعتماد می کنی؟

    4. شخصیت مجازیت با حقیقیت چقدر فرق داره؟ فرض کن یه نفر امیرحسینُ فقط از مافیا و اون گروه تلگرامی میشناسه، یه نفر هم دوستش در مدرسه یا دانشگاه بوده؛ مهم ترین تفاوت تو برای این دو نفر چیا هست؟

    5. خیلی ها یه سری لیست به صورت مکتوب یا ذهنی از کارایی که دوست دارن تا آخر عمر انجام بدن دارن. اگر داری بگو و اگه نداری بساز.

    6. فرض کن دین کلا از زندگیت حذف بشه. یعنی جایی به دنیا اومدی که باور داری نه آخرتی هست نه هیچی. چقدر زندگیت فرق می کرد؟

    7. یه تصویرسازی از خدات برامون انجام بده. و در شرایط سخت و ناخوش آیند زندگیت و در شرایطی که حس می کنی خدا کمکت کرده، یه تصویرسازی یا انتقال حس از خدات انجام بده.

    8. اینُ هیچ توضیحی نده. اگه بهشت و جهنم یه این معنی که اسلام گفته وجود داشته باشه، چند درصد مردم به نظرت اهل بهشتن و چند درصد اهل جهنم؟ اگه تو جای خدا بودی این درصد ها چجوری میشد؟ فقط عدد بگو.

    9. اگه 3 تا اتفاقُ تو زندگیت بخوای عوض کنی کدوم ها هستن؟ اگه نمیخوای بگی سنت در اون زمانُ بگو.

    10. چنتا از تصمیم های مهمی که تو زندگیت گرفتی و الان فکر می کنی که اشتباه کردی بگو. به ترتیب اهمیت.

    11. زندگیت به این مقاطع تقسیم شده. 10 تا 20. 20 تا 30. و همینجوری تا 60. یکیش نصفه س و بقیه شم ندیدی. تصویرسازی کن برای خودت. یه ترتیب از سخت بودن و بعد اهمیت و بعد میزان رضایت از خودت بده.

    12. مهم ترین تغییراتی که باید در شخصیتت ایجاد شه چیا هستن به نظرت؟

    13. یه دوست نزدیک و بعد یه همسر ایده آلُ تصور کن. 3 ویژگی مهم که باید داشته باشه و نباید داشته رو به ترتیب بگو.

    چنتا دیگه م هست که باشه برای سری آخر. مرسی. خسته هم نباشی.
    Pouya آنلاین نیست.


  2. KingKiller

    تاریخ عضویت
    Jul 2016
    محل سکونت
    KaRasht
    نوشته ها
    705
    پسندیده
    248
    مورد پسند : 174 بار در 50 پست
    ویترین مدال
    کل مدال ها
    7
    امتیاز
    130
    11-27-2017, 03:34 AM #22
    با سلام برگشتیم ما

    انقدر طول‌ دادی سوالام‌ یادم رفت نصفشون

    خودت رو‌ تو ۷ صفت توصیف کن (به جز منطقی )

    من رو تو ۷ صفت توصیف کن

    تا حالا شده بعد از اینکه منو ترور شخصیتی کردی احساس عذاب وجدان داشته باشی؟

    شده از آزار و اذیت خودت لذت ببری؟

    در مورد سرگرمیات بگو سرگرمیای سابق و‌ الان

    شده بی ادبی ای بکنی، فحشی چیزی بدی که کسی که نباید بشنوه؟ تعریف کن

    به این فکر کردی که وارد حیطه ی سیاست بشی به صورت جدی؟ علاقه داری فکر کنم.

    فرض کن هیچ محدودیتی نداری، شغل و حرفه ی مورد علاقه ات چیه؟ چقدر الان جرئت و انگیزه اش رو داری که همه چی رو ول‌کنی و بری سمتش؟ (اگه جواب این سوال همون سوال بالاییه، یه چیز به جز اون بگو )

    دست خطتو بذار

    اینو مطمئن نیستم نپرسیده باشن ولی میپرسم مهم ترین مهارتت تو زندگی؟ چیزی که میدونی درهر شرایطی میتونی بهش تکیه کنی؟

    بدترین تنبیهی که تو‌ کودکی شدی و یادت مونده حسابی

    تا حالا شده تو طبیعت گم بشی به صورت جدی؟ اگه اره که تعریف کن. و اینم بگو اگه مثلا‌ تو یه جنگل گیر بیافتی چی کار میکنی؟ تا ۴-۵ روز هم از هر طرف بری به اثاری از تمدن نمیرسی. واقع بینانه باشه لطفا

    و‌ سوال اخر، چقدر به حال و اینده ی خانواده ات، اهمیت میدی در عمل و در چه مواردی نیاز میبینی دخالت کنی (خانواده درجه یک منظوره طبیعتا)

    همین دیگه. موفق‌ باشی
    ویرایش توسط Arash : 11-27-2017 در ساعت 12:58 PM
    نقل قول نوشته اصلی توسط Patrick Rothfuss
    I have stolen princesses back from sleeping barrow kings. I burned down the town of Trebon. I have spent the night with Felurian and left with both my sanity and my life. I was expelled from the University at a younger age than most people are allowed in. I tread paths by moonlight that others fear to speak of during day. I have talked to gods, loved women, and written songs that make the minstrels weep. You may have heard of me.
    My name is Kvothe
    .

    Arash آنلاین نیست.


  3. مافیایی

    تاریخ عضویت
    Sep 2016
    نوشته ها
    213
    پسندیده
    121
    مورد پسند : 70 بار در 23 پست
    ویترین مدال
    کل مدال ها
    6
    امتیاز
    150
    11-27-2017, 12:04 PM #23
    سلام گنده بک عزیز. درهم برهم یه ذره بپرسم ببینیم به کجا می رسیم
    سلام فیتنس دوست داشتنی. بپرس فقط سوالا چقدر به نظر آشناس

    اگه اینترنت کلا وجود نداشت چه چیزهایی تو زندگیت تغییر می‌کرد؟ برای تو نقش اینترنت در شکل گیری کاراکترت درکل مثبت بوده یا منفی؟
    دو سال پیش که ازم پرسیدی گفتم خیلی تغییر می کرد و شخصیت دیگه ای در من شکل می گرفت. الان با تجاربی که توی اینترنت داشتم و مسائلی که این دو سال تجربه کردم و آدمایی که باهاشون برخوردم، اگر اینترنت نبود به نظرم من این امیرحسین ابطحی کلا وجود خارجی نداشت و کلا با شخصیت دیگه ای روبرو بودیم من می تونم بگم شکل گیری 80 درصد شخصیت امروزم رو از اینترنت و دنیای مجازی دارم
    من تو دنیای واقعی شخصیتم اون زمان بروزش خیلی محدود بود و بخاطر همین محدودیت پناه آوردم به فضای مجازی، تو فضای مجازی شخصیتم شاید بیشتر از اون چیزی که معمول بود بروز پیدا کرد، چکش کاری شد، از آدم های مختلف الگو برداری کرد و در تعامل با آدم های مختلف شکل گرفت. و الان از تمام همین تغییرات دارم تو دنیای واقعی هم استفاده می کنم.

    هر چیزی جنبه های مثبت و منفی داره، نت هم برای من جنبه های منفی و مثبت داشت قطعا اما به نظرم به دلیلی که بالا گفتم. یعنی فرصت بروز و قرار گرفتن در کنار یه سری اشخاص علی رغم یه سری تجربه تلخ اما نقش نت مثبت بوده برام
    .

    گرون ترین هدیه ای که تا الان گرفتی چی بوده؟ بهترین هدیه ای که گرفتی چی بوده؟ مهم ترین هدیه ای که دادی چی بوده؟ (اگه قابل تعریف نیست، فقط اسم خود هدیه رو بگو ‌)
    خیلی اهل هدیه گرفتن و هدیه دادن نیستم خیلی هم برام سختمه انتخاب تو این موضوع چون نمی دونم چی می تونه اون فرد رو خوشحال کنه. ولی گرون ترین هدیه ای که گرفتم فکر کنم یه هلیکوپتر کنترلی بود که خواهرم تو سفر چین برام آورد، فکر کنم بنده خدا 200 دلاری پول داد پاش همین دو سال پیش (بچه عمتونه)، گرون ترین هدیه ای هم که دادم یه هارد اکسترنال 200 تومنی بود به همون خواهرم بعد از پیچوندن 4 سال تولدش ( گدا عمتونه)

    و اما مهمترین هدیه ای که دادم یه کتاب و یه شاخه گل سرخ بوده تا به امروز


    چه آهنگ هایی رو تو این یکی دو ماه اخیر از همه بیشتر پلی کردی؟

    خیلی بوده، مهمتریناش

    دلیار: سارا نائینی
    فاش: سارا نائینی
    نمی آیی: علی زند وکیلی
    بسوی تو: مهران زاهدی
    مستی: فریدون اسرائی
    بی اعتنا: ابی
    باتو: ابی
    عمدا: سینا شعبانخانی
    دل آرام : پازل باند
    بانو: همایون شجریان
    بی تو: شادمهر عقیلی
    سوئیتنس: دال بند
    قول: سیاوش قمیشی
    و ...

    این بالایی هارو هر کدوم حداقل 100 بار تو سه ماه اخیر گوش دادم.


    فرض کن تو هوای بارونی تو جاده ای مشغول رانندگی هستی. ۳ آهنگ که بخوره به اون حال و هوا و پخششون می کنی رو بگو.
    دلیار: سارا نائینی
    نمی آیی: علی زند وکیل
    بی تو : شادمهر
    باغ بارون زده: سیاوش قمیشی

    به تو هم مربوط نیست 4 تاست



    بهترین پارت ۳ ساله زندگیت کي بوده؟ بدترین کدوم بوده؟ بعد ۱۴ رو در نظر بگیر.۱۴-۱۷، ۱۷-۲۰، ۲۰-۲۳، ۲۳ ...

    بدترین پارت 14-17 بوده
    بهترین پارت با همه مشکلات و تلخی هاش که خیلی زیاده 23-25


    یکمم توضیح بده که چرا بهترین و بدترین هستند.
    پارت 14 - 17 با اینکه خیلی فعال و اکتیو و غیر افسرده تر از امروز بودم، ولی تعاملات سخت بود و کمی تو درک محیط پیرامون و درک محیط پیرامون از من مشکل بود. در واقع اون زمان من 30 سالگی رو زندگی می کردم در حالی که نه بلد بودم پنهان کنم نه اطرافیان پذیرش همچین چیزی رو داشتن و این باعث پس زدن من و اطرافیان میشد

    پارت 23-25 هم علی رغم همه بحران ها، آدم ها و تجاربی رو توش بدست آوردم که به نظرم اگر دلیلی برای ادامه زندگی داشته باشم، همین چیزاییه که از این آدما یاد گرفتم و باهاشون تعامل کردم.


    سخت ترین کار برات این روز ها چیه؟ چه کارهایی برات قبلا سخت بود ولی الان عادی شده و اوکی ای؟
    اگر منظورت کار های روزمره است. نه گفتن هنوز برام سخت ترین کار ممکنه، واقعا پیر میشم تا به یه چیزی که نمی خوام انجامش بدم، بگم نه، چون نمی تونم شکستن درخواست دهنده رو ببینم و حس می کنم نه من اون رو میشکنه. عذاب آورم هست این.

    و قبلا برام صحبت کردن در فضای واقعی، مخصوصا صحبت کردن با تلفن عذاب الیم بود و بخاطرش کلی حاشیه و مشکل و ... هم تحمل کردم. ولی الان برام خیلی عادی شده و ساعت ها با تلفن صحبت می کنم و تلگرام وویس میدم و ... که خب به واسطه کارم و اجباری که توش به وجود اومد این اتفاق افتاد



    آرزوی مهم قابلِ دسترسی تو زندگیت داشتی که بهش نرسیده باشی و مطمئن هم باشی الان که دیگه بهش نمی‌رسی؟
    بلی

    انسان های با استعداد رو بیشتر تحسین میکنی یا انسان هایی که پشتکار خیلی زیادی دارند؟ چرا؟
    منطقا باید دسته دوم رو تحسین کنم چون استعداد ذاتیه و پشتکار اکتسابی و کسی که ویژگی ای داره که براش زحمت کشیده قابل احترام تر و تحسین تره، ولی خب من متاسفانه شاخک هام نسبت به هوش و استعداد خیلی تیزه و همیشه آدم های با استعداد و باهوش رو تحسین کردم و میل به نزدیک شدن باهاشون داشتم

    شاید کمی بخاطر نتیجه گرائیِ آیده آل گرایانمه، که برام مهم نیست چقدر تلاش میشه برای رسیدن به یک کار، برام مهمه که با کمترین هزینه و کمترین اشتباه، بهترین خروجی بدست بیاد.


    تو دنیا کسی هست که از خودت بیشتر دوستش داشته باشی؟
    برای من سوال سختیه، ولی هست قطعا


    مهم ترین استعدادی که داری چیه به نظرت؟
    نوشتن و بطور کلی استفاده از کلمات که این دارایی بزرگیه چون می تونه بهشت رو جهنم، و جهنم رو بهشت جلوه بده و خالق چیزی باشه که وجود نداره. و کمی هم ابزار خطرناکی هست. ولی خب خطرش وابسته به وجدان و شخصیت و حریم های فرد هست. خدا رو شکر وضعم تو اینا خوبه.


    سوالای زیر شاید آشنا بیان به نظرت. ولی به تو ربطی نداره تو جوابتو بده خیلی وقته منتظر این لحظه ام.
    بقیه نکنه خیلی غریبه بود

    فرض کن سه موقعیت شغلی داری بطوریکه که عاشق شغل x هستی با درآمد ماهی 2 میلیون تومن، از شغل y بی رحمانه متنفری با درآمد ماهی 8 میلیون تومن و شغل z رو هیچ حسی بهش نداری با در آمد ماهی 5 میلیون و فقط برات یه شغله، از طرفی این شغل ها تمام وقت از 9 صبحه تا 6 عصر، با این توضیح که تو آلترناتیو شغل دوم رو البته داری، شغل هایی مثل مسافرکشی و ...، اینو در نظر بگیر حالا از اون طرف، بی رحمانه عاشق دختری میشی که تو برخورد و سنجش هات، بالاترین حالت رو کسب می کنه و شدید الحن می خوای با این دختر ازدواج کنی، میری خواستگاری، با پدرش برخورد می کنی که خیلی راضی به این ازدواج نیست، اما میاد شرط هایی میزاره برای تامین حداقل های زندگی، به شکلی که تو یه حساب کتاب، می بینی نیاز به ماهیانه 7-8 میلیون پول داری. برنامه کار و زندگیت تو این فرض نسبتا بی رحمانه چیه ؟
    بی رحمانه عاشق دختر شدن، واژه ایه که باید عینا تو موقعیتش قرار بگیری تا ببینی که چیکار می کنی در حالت عادی سعی می کنم که شغل زد را با اون پدر زن گرامی همخونی بدم در قدم دوم میام شغل وای رو با هماهنگ همون دختر گرامی برای مثلا یکسال انتخاب می کنم و یکسال تحمل می کنم تا دختر رو بهم بدن، بعد میرم سراغ شغل وای، و یکم سطح زندگی رو تقلیل میدم. اگر این هم شدنی نباشه مثلا قرار باشه برم زیر بار تعهدات طولانی مدت با دید الان شغل 8 میلیونی رو انتخاب نمی کنم حتی به قیمت از دست دادن اون دختر چون کاری که ازش متنفری شخصیتت رو کاملا خرد می کنه و تو این حالت زندگی با عشقت هم بدردت نمی خوره

    ولی الله اعلم، در حالت کلی و بدون در نظر گرفتن فرض سوال من اگر مجرد باشم شغل ایکس و اگر متاهل باشم شغل وای رو انتخاب می کنم عشق به شغل برام مهمه، ولی باید ضامن آرامش زندگیم هم باشه.



    فرض کن یه دختر خیلی پولدار در یک حالت محتمل ، به طور وحشتناکی عاشقت میشه. حاضره تمام اون چیزی که از زندگی می خوای رو فراهم کنه ، بدون اینکه یک درصد احتمال بدی که بعدا قرار باشه منتی سرت باشه یا اختلاف طبقاتیتون به چشم بیاد (با حفظ کامل غرور مردونه) ، البته هیچ حس خاصی به این پرنسس گرامی هم نداری ، این ازدواج رو قبول می کنی ؟
    به هیچ وجه همچین شرایطی رو نمی تونم بپذیرم. اگر می گفتی اون دختر رو دوست داری هم جوابم شاید خیلی مثبت نبود، ولی اگر حس نداشته باشم اصلا خیانته این کلا نمی دونم متحجرانه محسوب میشه یا منطقی، ولی به نظرم مرد باید تامین کننده یا لااقل تامین کننده اصلی زندگی باشه و جز این حفظ غرور مردونه شوخی محاله


    فرض کن سه تا انتخاب داری :
    الف- پولدار باشی و خانوادت تا آخر امسال در قید حیات باشند
    ب- همین وضع مالی فعلی رو داشته باشی و خانوادت طبیعی عمر کنند (طبیعی یعنی بدون حد معین ، از 1 تا 50 سال دیگه )
    ج- فقیر باشی و تا زنده هستی خانوادت در کنارت باشند .
    با فرض اینکه تلاش خودت تو تغییر سطح مالیت هیچ تاثیری نخواهد داشت و کاملا تابع این سه حالت هست کدوم رو انتخاب می کنی ؟ می تونی فقط گزینه بدی ، می تونی یکمم توضیح بدی .


    قطعا ب تو این چیزا با تغییر دادن شرایط حاضر نیستم قسمت و تقدیر رو عوض کنم ضمن اینکه خانواده برام اولویت بر پول و منافع مالیه

    ساعت سه صبح ، داری بر می گردی خونتون ، تو یه کوچه ، یه خانم تنها جلوتو میگیره و ازت کمک می خواد و ازت می خواد که برای حل مسئله مهم و حیاتی ، بری خونشون و مشکل رو براش رفع کنی ، از طرفی فرض کن مطمئنی که از نظر امنیتی و اینکه خفت شی یا اتفاقی برات بیوفته و ... امن امنه ، اما خب ورودت رو احتمالا به اون خونه می بینند و شاید آشنا هم باشن اصلا ، به اون خانم کمک می کنی ؟ (کار اینقدر فوریه که وقت نداری که کسی دیگه رو هم پیدا کنی با خودت ببری تو )

    اینا شرایط اضطرار هست و تو موقعیت آدم تصمیم میگیره، من الان هرچیم بگم تئوریه و اون موقع وابسته به پارامتر ها هر اتفاقی ممکنه بیوفته. تو تئوری من یه شخصیت محافظه کارم که نه گفتن برام سخته، ولی فکر می کنم که محافظه کاریم اینجا می چربه و وارد اون خونه نمیشم. ولی ممکنه تو موقعیت اضطراره و نه گفتنه بچربه و اینکارو انجام بدم

    تو فرض سوال قبل ، فرض کن وارد خونه شدی ، بعد می بینی اون خانم که اتفاقا از نظر ظاهری بد هم نیست و خوبه ، در رو پشت سرت می بنده و بهت پیشنهاد زوری میده و میگه یا اینکار رو می کنی ، یا داد و فریاد می کنم و آبروت رو می برم و برات پاپوش درست می کنم ،و از طرفی می دونی که هیچ راهی برای اثبات اینکه دروغ میگه نداری و گیر میوفتی . اقدامت تو اون لحظه چیه ؟ مقاومت می کنی یا ... (اصولا هم نپیچون که اصلا همچین موقعیتی رو نمیرم و ... ، هیچ راهی برای اینکه تو این موقعیت نباشی نبوده اصلا )
    اینم باز تو موقعیت آدم تصمیم میگیره ولی یه ترفند هست، جهت عوض شدن فضا میگم، بعد جواب میدم. ابن سیرین معبر خواب بود و علت اینکه علم تعبیر خواب هم پیدا کرد همین بود. چون ابن سیرین یه جون خوشگل بود تقریبا همه دختر های محلشون بهش چشم داشتن اینم بچه روی هم رفته ای بود و اینا. میگن یه بار تو همچین موقعیتی قرار میگیره، بعد می بینه بین آبروش و گناه بیاد یکیشو انتخاب کنه. بعد به ذهنش میرسه میگه اوکی من باهات اوکیم. فقط اجازه بده برم خلا بیام. میره خلا، خودشو ... مال می کنه و میاد بیرون. دختره هم چندشش میشه از خونه پرتش می کنه بیرون و اینطوری در میره از موقعیت و خب تعبیر خواب هم بهش داده میشه
    فارغ از اینکه این داستان چقدر افسانست یا این ترفند چقدر جواب میده. برای یک آدم محافظه کار پایبند به شرعیات، انتخاب بین یکی از این دوتا کار سختی هست سر همین سعی می کنم تو اون موقعیت با استفاده از ترفند هایی برای فرار یا لااقل شرعی کردن موضوع پیدا کنم چنان که افتد و دانید اگر هیچ راهکاری نباشه بعید می دونم از آبروم بگذرم ولی قطعا بر و رو داشتن اون زن تاثیری در تصمیمم نداره اینو مطمئنم.
    اینم الله اعلم

    اگر بگن امیرحسین تا سال ۱۴۰۰ زنده ای. سناریوت برای این چند سال باقی مونده تو زندگیت چیه؟
    تا آخر 1397 سخت کار می کنم و یه چیزی حول و حوش 50-100 میلیون ( پتانسیلی که دارم برای کسب درآمد، جمع می کنم) و سال 98 و 99 رو اینقدر سفر میرم (با این پول داخلی میشه یا خیلی توریستی و غیر لوکس خارجی) تا پولم تموم شه، بعد میرم یه روستایی تو شمال پیدا می کنم معلم مدرسه میشم تا عمرم سرآید

    کمی هم توشه آخرت این وسط جمع می کنم


    ممنون که اومدی بازم بیا و البته به کسی هم مربوط نیست که خواهر محافظه کار رو به برادر منطقی بودن پیوند دادم تو این پست
    Amir آنلاین نیست.


  4. مافیایی

    تاریخ عضویت
    Sep 2016
    نوشته ها
    213
    پسندیده
    121
    مورد پسند : 70 بار در 23 پست
    ویترین مدال
    کل مدال ها
    6
    امتیاز
    150
    11-27-2017, 02:25 PM #24
    درود بر امیرحسین.
    سلام بر پویا.

    1. فرض کن یه فیلم میخوای بسازی یا یه داستان میخوای بنویسی، طرف چه موضوعاتی ممکنه بری؟ یه سری از ویژگی های این فیلم/داستان که برات برجسته س بگو.
    جواب کمی خودشیفتگانه به نظر میاد اما اولین و مهمترین موضوعی که به ذهنم میاد "خودم" هست

    در واقع یه داستان با محوریت شخصیت خودم، با همه مشکلات، ضعف ها و قوت هاش، و چیزایی که باهاش روبرو میشه و شده و دغدغه هاش و اینکه چرا این دغدغه ها براش پیش اومده + آدم هایی که باهاش در ارتباطن و داستان پیرامون اون آدم ها که این شخصیت در جریانش قرار میگیره

    اولین ویژگی و در واقع شاکله اصلی این فیلم نگاه این کاراکتر و شخصیت به "خودش" و محیط پیرامونش هست. در واقع اینکه چطور به خودش و داستان زندگیش و آدم های پیرامونش و داستان زندگیشون نگاه می کنه و باهاشون برخورد می کنه. و چطور سعی می کنه وقایع اطرافش رو هندل کنه حتی.
    دومین ویژگی کاراکتر های اطرافش هستند و تفاوت هاشون، و اینکه چقدر طیف آدم ها می تونه گسترده باشه حتی طیفی که دور یک نفر بخصوص رو گرفتن.
    سومین ویژگی هم زندگی و جریان زندگی اینهاست که هر کدوم چه اتفاقات و مسائلی در زندگیشون رقم خورده و هر کدوم از این اتفاقات باعث چه شخصیتی شده و البته اون شخصیت هم باعث چه اتفاقاتی شده.

    و طالع اگر مدد کند یه همچین رمانی رو حتما می نویسم. فقط باید تو یه دید استیبل قرار بگیرم و بدونم از چه دریچه ای و از کدوم مقطع از زندگی و دید از زندگی می خوام وارد این شخصیت شم. بعد شروع می کنم به نوشتنش.


    2. یه سری تصمیم ها تو زندگی مهم هستن. مثلا سالی چنتا اینجوری داریم. یه سری ها خیلی خیلی مهمن. کلا ممکنه 3 یا 4 تا بیشتر نباشه. کدوما رو با عقل باید گرفت و کدوما رو با دل؟ کلا نقش تقابل عقل و دل در تصمیم گیری هاتُ توضیح بده.
    وحشتناک ترین و سخترین سوالیه که میشه بهش جواب داد. این بخش از جواب تکراری هست چون بارها گفتم. ولی من تا به امروز تو تصمیمات مهم زندگیم با یک یا نهایت دو استثنا دلم رو سرکوب و با عقلم تصمیم گرفتم ولو اون عقل عقل کاملی نبوده باشه. ولی امروز تو 25 سالگی به این نتیجه رسیدم که این رویه لزوما رویه درستی نبوده و لزوما نباید تمام تصمیمات مهم زندگی رو با عقل و دستکم تنها با آیتم عقل می گرفتم. گرچه نتیجه ها طوری بوده که ناراضی نبودم و اکثرا درست بوده. ولی خب رضایت درونی هم بطور کامل در نظر نگرفتم و همین سبب دلمردگی شده.

    ولی به نظرم اینو باید مصداقی تصمیم گرفت. مثلا میگی تو زندگی 3-4 تا تصمیم خیلی مهم پیش بیاد، یکیش مثلا روابط عاطفی و قطع روابط عاطفی (بطور خاص ازدواج) باشه. اینا به نظرم تصمیماتی هستند که شاکله شخصیت رو شکل میدن و تصمیماتی هستند که اگر بخوای کاملا بر مبنای عقل تصمیم بگیری قطعا شکست می خوری چون بر فرض اینکه درست ترین کار ممکن رو هم انجام بدی، ولی رضایت دلی ازش حاصل نشه، اون تصمیم تصمیمات کاملی نیستن. و قطعا باعث دلمردگی میشن. سر این قضیه این تصمیمات رو باید با دل و عقل گرفت و حتی می تونم بگم دل باید بچربه بر عقل.

    اما در مورد تصمیمات کلی و مهم زندگی، مثل بزنگاه های مقطعی و غیر تعیین کننده. مثل ارتباطات عادی تر، یا انتخاب مسیر های مقطعی زندگی مثل انتخاب مقطعی شغل و ... اینا تصمیماتی هستند که میشه به عقل بیشتر از دل اعتنا کرد و شاید سهم 70 درصدی رو به عقل داد. چون اینا مقاطع زود گذرن و نتیجه های کوتاه مدت میدن و نتیجه مثبت از تامین رضایت دل شاید مهمتر باشه و در مجموع دلم همراه خودش کنه.

    گرچه من خودم تا به امروز لااقل این تعادلی که بالا گفتم رو رعایت نکردم.



    3. چه عواملی در میزان اعتمادی که به آدما داری تعیین کننده س؟ و کلا تو چه مسائلی کمتر اعتماد می کنی؟
    اینو یه بار سابقا یادمه با هم بحث مفصلی داشتیم. آیتم های زیادی هم پیدا کردیم که به علت قوت حافظه متاسفانه یا خوشبختانه آیتم ها یادم نیست. اما خروجی ای که از اون بحث برای زندگیم تئوریزه شده شامل موارد زیره :


    1- حس از برخورد اول : این حس و استفاده از تجربه آدم های گذشته تو حسی که از یه نفر تو برخورد اول بدست میاری خیلی تاثیر گذاره تو اعتماد.
    2- میزان اطلاعاتی که از فرد دارم (البته نقض گاها داره)
    3- رفتاری که نسبت به بقیه آدما داره. مثلا کسی که راز بقیه رو (بدون هیچ فیلتری) پیش من میگه، قطعا راز منم پیش بقیه میگه
    4- میزان پایبندی واقعیش به اصول. از جمله مذهب، اخلاق، وجدان و ...
    5- سابقه مالی و رفتار مالیش حتی اگر اون اعتماد قرار باشه در یک رابطه مثلا عاطفی باشه. چون آدم ها اولین جایی که خودشون رو نشون میدن مسائل مالیه و اگر تعهدی به مسائل مالیشون نداشته باشن، تو مسائل سخت تر واقعا تعهدی ندارن.

    من تو مالی تقریبا خیلی راحت اعتماد می کنم و تو مسائلی شبیه مسائل مالی که ضررش صرفا مالی و بدنیه. و تو مسائلی که جنبه روحی یا مسائل مربوط به دیگران باشه سخت تر اعتماد می کنم. و بدترین چیزی که توی اعتمادم تو آدما وجود داره توی بیرون ریختم وجه های شخصیتی و راز های شخصیتیمه. که تقریبا میشه گفت تقریبا به همه بی اعتمادم. مگه خیلی خلافش ثابت شه و مگه خیلی از اون افراد بدونم و این قضیه جز سه استثنا همیشه برقرار بوده که همیشه از طرف مقابلم بیشتر از چیزی که در مورد خودم بهش گفتم می دونم



    4. شخصیت مجازیت با حقیقیت چقدر فرق داره؟ فرض کن یه نفر امیرحسینُ فقط از مافیا و اون گروه تلگرامی میشناسه، یه نفر هم دوستش در مدرسه یا دانشگاه بوده؛ مهم ترین تفاوت تو برای این دو نفر چیا هست؟
    قبلا خیلی زیاد، الان به هم خیلی نزدیک تر شدن امیرحسینی که توی مافیا و تلگرام وجود داره، بیشتر حرف میزنه، ولی پیچیده تره و لایه های پنهان بیشتری داره و امیرحسینی که توی دانشگاه هست خیلی خیلی خیلی کمتر حرف میزنه، اما شخصیت ساده تری به نظر میاد. البته شاید صرفا به نظر میاد

    5. خیلی ها یه سری لیست به صورت مکتوب یا ذهنی از کارایی که دوست دارن تا آخر عمر انجام بدن دارن. اگر داری بگو و اگه نداری بساز.

    1- سفر ایرانگردی کامل با ماشین + سفر های جهانگردی تا خفه شم، ولی لااقل یه سفر تفریحی به پاریس، و یه آمریکا/کانادا گردی یک/ دوماهه
    2- کماکان معلمی دستکم برای یکی دو سال در یک روستای دور افتاده وسط طبیعت
    3- کار کردن تا سن 40 سالگی بصورت عادی، ایجاد یه ممر درآمد که از کارکردن بی نیازم کنم برای اهداف زیر:
    4- انجام کار هایی که واقعا دوسشون دارم، عوض کارهایی که برای کسب درآمد صرفا انجام میشه، مثل همون تدریس، یا مشاوره یا مسائلی مثل این
    5- ساخت یه ویلا تو شمال و زندگی بی دغدغه تو دل طبیعت
    6- اگر وضع مالیم خوب شه، ساخت یه مجتمع جامع آموزشی - کاری برای بچه های کار. که اونجا یه مهارتی رو جای درسای مسخره مدرسه یاد بگیرند (البته درسای مسخره مدرسه هم برای کسی که می خواد و استعدادشو داره اوکی باشه) و همونجا هم کار کنند. همون بشه یه واحد تولیدی.

    فعلا همین و همونطور که مشاهده میشه ازدواج و بچه دار شدن تو لیست فوق نیست


    6. فرض کن دین کلا از زندگیت حذف بشه. یعنی جایی به دنیا اومدی که باور داری نه آخرتی هست نه هیچی. چقدر زندگیت فرق می کرد؟
    70 درصد، من مهمترین چهارچوبی که رفتار هامو کنترل می کنه دوتا چیزه، انصاف و دین. در واقع هر کاری که می کنم اول چک می کنم منصفانست ؟ دوم چک می کنم چقدر با باور های مذهبیم مخصوصا تو روابطم با دیگران تضاد داره، اگر تضاد با جفتش بیشتر از 20 درصد نباشه انجام میدم. وگرنه انجام نمیدم و بخاطر همین اگر دینی نباشه، شاید اون انصافمم دیگه لزومی به بودنش نبینم و اونوقت غیر قابل کنترل بشم مخصوصا ابزار خطرناکی تو این موضوع دارم
    مضاف بر اینکه دوجایی که جدی افسردگی داشتم و به خودکشی داشتم، باورم به مذهب مانع شده و اگر نبود، ممکن بود زندگی ای هم الان نباشه

    7. یه تصویرسازی از خدات برامون انجام بده. و در شرایط سخت و ناخوش آیند زندگیت و در شرایطی که حس می کنی خدا کمکت کرده، یه تصویرسازی یا انتقال حس از خدات انجام بده.
    چون تو سوال زیر گفتی اینو توضیح نده، توضیح سوال پائین رو توی این سوال میدم. خدای من همون خدای اسلام هست منتها با توضیحات زیر:

    اولا که قرائت و دید هرکسی از اسلام متفاوته، مثل همه دید ها و قرائت ها از یک باور، یا پدیده، یا اتفاق یا حتی یه انسان، توی پویا همین متن رو می خونی و با پیش زمینه های فکریت یه برداشتی در مورد مفهوم این جملات می کنی و مثلا آرش یه برداشت دیگه. در نتیجه قرائت و برداشت منم با توجه به بکگراند های ذهنی خودم برداشت دیگه ای.

    قرائتی که من از اسلام دارم، و طبق اون دید خدامو از اسلام برداشت کردم، یه اسلام صرفا فقهی یا متشرعانه نیست گرچه اونم داره. در واقع شرع و فقه مجموعه ای از بایدها و نباید های خشک هست، باید نماز بخونی، نباید به جنس مخالف نگاه کنی، باید روزه بگیری، نباید شراب بخوری، اینها میشه باید ها و نباید های فقهی و اگر باید هارو انجام ندی و نباید هارو انجام بدی جهنمی هستی و می ترکی این برداشت فقهی صرف از اسلامه که خب خداش یه خدای خشک مثل یه ناظم سخت گیره که فکر می کنم کمتر کسی دوستش داشته باشه، مگه خودش به همینقدر خشک باشه. ولی نه من که اون افرادی از همین اسلام که من جذبشون شدم. یعنی مجموعه پیامبر و امامان من، از دید من "سید امیرحسین ابطحی" به هیچ وجه یه همچین شخصیت هایی نداشتن که اگر داشتن قطعا کمتر مردمی از زمان خودشون جذبشون میشدن. هرچند هم که اون مردم عامی و عرب و بدوی بوده باشند.

    اون برداشتی که من از خدای خودم دارم، خداییه که به همه چی احاطه داره، من رو به وجود آورده و مانند هر خالقی، مخلوقش رو دوست داره، (همونطور که من مثلا نوشته هامو دوست دارم) و قطعا راضی نیست که من به سختی بیوفتم. ولی مثل پدر و مادری که بچشون رو دوست دارند و بخاطر احاطه بیشترشون به مسائل قوانینی رو وضع می کنند تا بچشون شکل بگیره و به کمال و رشد برسه قوانینی رو وضع کرده، و برای انجام یا عدم انجامش هم پاداش یا عقوبتی رو قائل شده. با این تفاوت که احاطه پدر و مادر می تونه ناقص باشه و احاطه خالق نه! در بیان بعدی این پاداش و عقوبت گذاشته شده، اما پدر و مادر هر عقوبتی رو که از سر دلسوزی برای بچش قرار میده رو حتما اجرا می کنه ؟ قطعا نه ! چون مهربونی و علاقش به بچش مانع میشه. اما آیا همیشه از سر اون عقوبت میگذره ؟ قطعا نه، چون رشد و کمال بچش در پیروی از اون قوانینه و اگر عقوبتی نباشه اون بچه شکل نمیگیره.

    پس خروجی همه اینها چیه ؟ اینه که خدای من یک خدای مهربون هست، که تکیه گاهه، و تو سختی ها کمک می کنه، و در عین مهربونی عقوبت می کنه، ولی این عقوبت از سر خشم نیست، از سر دلسوزی برای کماله. کما اینکه در باور من و خدایی که من در اسلام وجود داره و بهشت و جهنمی که توصیف شده، کمتر افرادی هستند که برای همیشه در آتش جهنم باقی بمونند. وارد آتش جهنم میشن و بعدش کمال یافته و رشد یافته وارد بهشت میشن. و این اوج مهربونی و علاقه خدای مورد وصف من رو میرسونه که اگر عقوبتی هم می کنه برای کمال منه.

    این خدا، نیازی به اینکه من بهش ثابت کنم منم بهش علاقه دارم نداره، ولی من این نیاز رو دارم و بخاطر همین تو نظامش این مسئله رو گنجونده. در واقع تکیه گاهه و تو سختی ها کمک می کنه، اما گاهی بخشی از اینو منوط می کنه به قرار گرفتن در همون مسیر اثبات علاقه که نگه داشتن یک سری حریم هاش هست. پس حریم هاشو نگه میدارم تا از تکیه اش "بیشتر" منتفع شم. که خروجی این قضیه قطعا به نفع منم هست.

    این خدای من و قرائت من از خداست قطعا این خدا ربطی به اون خدای عبوسی که بخاطر یک حرکت خلاف میلش طرف رو با خاک یکسان می کنه نداره



    8. اینُ هیچ توضیحی نده. اگه بهشت و جهنم یه این معنی که اسلام گفته وجود داشته باشه، چند درصد مردم به نظرت اهل بهشتن و چند درصد اهل جهنم؟ اگه تو جای خدا بودی این درصد ها چجوری میشد؟ فقط عدد بگو.


    جهنم دائمی: 1 درصد، بهشت نهایی: 99 درصد ( بهشت و جهنم اولیه، 80 درصد بهشت به 20 درصد جهنم )
    من اگر بودم قطعا 60 به 40 اهل جهنم بودن آدما خدای من از من خیلی مهربون تره تازه من خودم خیلی آدم مهربون و متساهلیم.


    9. اگه 3 تا اتفاقُ تو زندگیت بخوای عوض کنی کدوم ها هستن؟ اگه نمیخوای بگی سنت در اون زمانُ بگو.

    من فقط یک اتفاق رو می خوام تو زندگیم عوض کنم و اون موقع در آستانه 23 سالگی بودم اونم به واسطه اینکه موضوع فقط به خودم مرتبط نبود. بقیه زندگیم رو مشکلی باهاشون ندارم علی رغم اینکه از خیلی هاش راضی نیستم ولی از یک کارت طلائی استفاده می کنم فقط، دوتاشو نگه میدارم برای از الان به بعد

    10. چنتا از تصمیم های مهمی که تو زندگیت گرفتی و الان فکر می کنی که اشتباه کردی بگو. به ترتیب اهمیت.
    همون تصمیم بالا بقیه تصمیم هام رو بر اساس منطق گرفتم. خروجیش لزوما رضایت دلیمو جلب نکرده، اما به نظر خودم درست ترین تصمیم تو زمانش بوده و حتی اون تصمیم هم به نظرم درست ترین تصمیم بوده تو اون زمان ولی خب.

    11. زندگیت به این مقاطع تقسیم شده. 10 تا 20. 20 تا 30. و همینجوری تا 60. یکیش نصفه س و بقیه شم ندیدی. تصویرسازی کن برای خودت. یه ترتیب از سخت بودن و بعد اهمیت و بعد میزان رضایت از خودت بده.

    10 تا 20 که عبور کرده، سخت ترین بازه زندگیم بوده، چون نحوه تعامل با محیط پیرامونم رو به خوبی الانم بخاطر تفاوت هام بلد نبودم. و نمی پذیرفتم و پذیرفته نمیشدم و سر همین کمترین رضایت رو از خودم دارم.
    20-25 هم که عبور کرده بهترین مقطع و البته کماکان مقطع سختی بوده، به رشد و کمال نسبی رسیدم و راه تعامل با محیطم رو پیدا کردم. با این حال راه کسب رضایت از شرایطم رو پیدا نکردم و تصمیم گیری هام کامل نبوده. برای همین رضایتم از خودم زیر 40 درصد باشه. و البته منظور رضایت درونی و قلبی هست. وگرنه از نظر منطقی 5 ئه موفقی رو پشت سر گذاشتم.
    25-30 سال که در پیش رو دارم دو راه وجود داره، یا تونستم که راه کسب رضایت از شرایط رو پیدا کنم و لذت ببرم از اتفاقات پیرامونم. که خب بر اساسش دهه های بعدی زندگیمو تصویر سازی می کنم. یا نتونستم که بعید می دونم دهه 30 و 40 زندگیم رو ببینم و برای همین هیچ تصوری ازش ندارم و اگر تصوری هم باشه یه انسان افسردست. بر همین اساس فرض رو میگیرم همونطور که راه تعامل با محیط پیرامون رو اواخر دهه دوم زندگیم و اوایل دهه سوم زندگیم پیدا کردم. اینم تونستم تو اواخر دهه 30 زندگی پیدا کنم و در نتیجه میزان رضایت از خودم هم بالاست و نزدیک 70 درصد
    30-40 مشغول کار هستم و موفق و احتمالا مدیر یه شرکت نسبتا خوب با درآمد خوب. احتمالا نفر زندگیم هم بر اساس لایف استایلی که پیدا کردم کاملا و دارم برای بازنشستگی از کاری که برای کسب درآمد باشه آماده میشم. میزان رضایتم از زندگیم هم خوبه 70-90 درصد. و به ثبات رسیدم و سختی کمتری متوجه زندگیمه.
    40-50 کم کم شروع کردم برای یافتن آرامش تو زندگیم. لیست کارایی که بالا پر کردم رو بنا به شرایط انجام میدم و تکمیلش می کنم. کنار فرد مورد نظرم آرامش دارم، چند تا شرکت مشاوره میدم. دانشگاه تدریس می کنم و بیشتر به خودم و شریک زندگیم میرسم. شاید بچه دار هم شده باشم( دوتا ). ولی امروز تو تصوراتم نیست. رضایت هم بین 85-95 درصد
    50-60 سالگی، ادامه سیستم قبل + توجه بیشتر به معنویات. با همون درصد ها
    60-80 سالگی، ادامه سیستم قبل و امادگی برای سرازیر شدن در خانه قبر


    12. مهم ترین تغییراتی که باید در شخصیتت ایجاد شه چیا هستن به نظرت؟
    حذف خط کشی های پرنگ
    حذف روش پاک کردن صورت مسئله در زمان بروز مشکل
    ایجاد تعادل در نگاه به منطق و احساس در جهت لذت بردن از زندگی در عین بهینه بودن اتفاقات
    کم کردن خودمحوری و توجه بیشتر به افراد دیگه
    کاهش میل به تنهایی در راستای همین مورد قبلی

    همین. بقیه چیزام به نظر خودم بد نیست



    13. یه دوست نزدیک و بعد یه همسر ایده آلُ تصور کن. 3 ویژگی مهم که باید داشته باشه و نباید داشته رو به ترتیب بگو.
    1- درک و فهم: درک با فهم متفاوته برای من، البته دقیقا نمی دونم کدوم از نظر لغوی کدوم میشه، ولی از نظر من درک کردن یعنی درک چیزی که نداریش ولی در طرف مقابل هست. مثلا من مذهبی نباشم اما حساسیت های یه آدم مذهبی رو درک کنم. و فهم یعنی چیزای مشترکی با من داشته باشه که خودش لمس کرده باشه از من و بتونه شرایط منو بفهمه. مثلا خودش یه دغدغه مشترک با منو داشته باشه و بتونه اون دغدغه مشترک از من رو بفهمه.
    2- انصاف: انصاف به نظرم بزرگترین راه حل داشتنش خودت رو در دید و جایگاه طرف مقابل قرار دادنه. یعنی بیای جای خودت و طرف مقابلت رو عوض کنی و ببینی اگر جای اون بودی چه انتظاری داشتی و اگر جای اون بودی چیکار می کردی. اونوقت بر اساس اون از آدما توقع داشته باشی و رفتارشون رو قضاوت کنی. و دوست نزدیک و همسر ایده آلم منصفه. کما اینکه من سعی می کنم منصف باشم.
    3- تعادل بین منطق و احساس، با کمی چربش منطق که کمی شبیه خودم شه (البته من خیلی باید تعدیل شم تا شبیه اون شم اونوقت )

    و سه تا ویژگی که تباید داشته باشه عکس موارد فوقه چون به نظرم کلید یه رابطه خوب برای من تو داشتن چیز های بالا و نداشتن ضد اینهاست


    چنتا دیگه م هست که باشه برای سری آخر. مرسی. خسته هم نباشی.

    ممنون. سوالا عالی بود و منتظر هستم.

    کاربر مقابل پست Amir عزیز را پسندیده است:

    God
    Amir آنلاین نیست.


  5. No Country For Old Men

    تاریخ عضویت
    Sep 2016
    نوشته ها
    179
    پسندیده
    12
    مورد پسند : 41 بار در 8 پست
    ویترین مدال
    کل مدال ها
    5
    امتیاز
    110
    11-27-2017, 04:01 PM #25
    سلام.

    اگر فردیت رو، شدن چیزی که باید، و به بروز رسوندن همه‌ی خودت بدونیم - منظور، فقط استعدادها نیست، رسیدن به نقطه‌ای از هستی‌ـه، که فقط تو می‌تونی بهش برسی. - فردیت، به نظر گوش دادن به صدای درون‌ـه. ارتباط گرفتن با وجودت و پذیرفتن همه‌ی چیزهایی که تو رو تشکیل می‌دن. جدای از نقاب‌هایی که ممکن بوده زده باشی، آدم‌هایی که ممکنه شبیه‌شون باشی، چقدر تلاش کردی برای فرد بودن؟

    عجیب‌ترین پتانسیل‌هایی که در خودت دیدی، چیا بودن؟ با این فرض که، اگر تصور چیزی از ذهن‌ت بگذره، به این معناست که پتانسیل‌ش رو داری. در چه موقعیتی فکر می‌کنی توانایی بروزشون رو داری؟

    با خودت در چه وضعیتی هستی الان، در جنگی بیشتر و انتقاد، یا پذیرفتن؟ کدوم قسمت‌های وجودت، فکر می‌کنی تاریک‌ن، و ریشه‌های بوجود اومدن‌شون چیه به نظرت؟

    خواب زیاد می‌بینی؟ اولین خوابی که به ذهن‌ت میاد رو تعریف کن.

    خوابی که تعریف کردی رو، تحلیل کن خودت.

    در عصری که نقش مذهب، و کلا چیزهای ما بعدالطبیعه، کمرنگ شده، اعتبار زدایی شدن، به واسطه‌ی علم یا هر چیزی؛ نقش هنر در پر کردن فقدان معنا تو زندگی، چیه؟ نهایت راهی که هنر می‌ره، مکانیزم‌ش چیه؟

    حافظ یا بقیه؟ یک غزل انتخاب کن از شاعر مورد علاقه‌ت.

    همین؛ مرسی.

    3 کاربر پست Amin عزیز را پسندیده اند .

    Amin آنلاین نیست.


  6. مافیایی

    تاریخ عضویت
    Sep 2016
    نوشته ها
    213
    پسندیده
    121
    مورد پسند : 70 بار در 23 پست
    ویترین مدال
    کل مدال ها
    6
    امتیاز
    150
    11-27-2017, 11:44 PM #26
    با سلام برگشتیم ما
    خوش برگشتی

    انقدر طول‌ دادی سوالام‌ یادم رفت نصفشون
    شرمنده، کارمندیه و درد بی درمون

    خودت رو‌ تو ۷ صفت توصیف کن (به جز منطقی )
    2- منصف، 3- جمع اضداد (ضد ها) ، 4- متساهل (آسون گیر برای بقیه)، 5- سخت گیر ( برای خود )، 6- شوخ، 7- لجباز و ...
    1 رو خودت گفتی
    من رو تو ۷ صفت توصیف کن
    1- باهوش، 2- منطقی، 3- درونگرا، 4- عمیق، 5- در حال توسعه، 6- بادرک، 7- فرانک آندروود

    تا حالا شده بعد از اینکه منو ترور شخصیتی کردی احساس عذاب وجدان داشته باشی؟
    به هیچ وجه، لذتی که در این امر می بینم، در همخوابگی با حورعین بهشتی نمی بینم تو هم مثل خودم تو یه سری امور به هیچی پایبند نیستی، و ترور شخصیت چنین شخصی از اوجب واجبات است. کما اینکه پویا هم اینکارو در مورد من زیاد انجام میده.

    شده از آزار و اذیت خودت لذت ببری؟
    لذت نه، ولی به روش های مختلف که خودمو آزار میدم حس می کنم این آزار لازمه، در حالی که این آزار لازم نیست خیلی جاها، مثل یه سری سختگیری های اضافی و خود درگیری ها.

    در مورد سرگرمیات بگو سرگرمیای سابق و‌ الان
    اینترنت و چت از 81 تا الان، مطالعه و پیگیری اخبار و سیاست از 83 تا الان، مطالعه تاریخ، مذهب، ادبیات و رمان از 84 تا الان، گیم نت از 83-87، سفر مجردی از 90 تا الان ( پیک سال 96 با میانگین ماهی یک سفر)، مشاهده پراکنده فیلم از 93 تا الان، قدم زدن در پارک به صورت جمع و انفرادی از 88 تا الان. سیگار کشیدن و فکر کردن از 95 تا الان

    و سایر سرگرمی های رایج بجز مهمانی، جمع های خیلی شلوغ و فسق و فجور های رایج


    شده بی ادبی ای بکنی، فحشی چیزی بدی که کسی که نباید بشنوه؟ تعریف کن
    اون که زیاد شده. ولی نزدیک فحش رو تعریف می کنم. سال اول دبیرستان بودیم و من اون موقع هنوز درس خون بودم (دبیرستان) بعد معلم شیمی داشتیم که معلم شیمی خوبی بود. ترم اول بود برگه منو صحیح کرد، شدم 17 (فکر کنم نمره دوم بود) ولی خودم به نظرم نباید اینطوری صحیح می کرد. زنگ آخر بود و برگه منو که صحیح کرد 10 مین بعدش کلاس تموم شد. اومدیم بیرون و از مدرسه دور شدیم. منم شاکی، شروع کردم هرچی به ذهنم میومد گفتم. گفتم این مرتیکه سگ سیبیل بی سواد (خدایی با سواد بود) معلوم نیست چه مرگش بود امروز که ... همینطوری گفتم البته فحش بد ندادم صرفا بد و بیراه گفتم بعد یهو دیدم اومد از کنارم از پیاده رو رد شد و رفت یه لبخند خیلی غلیظی هم زد. گفتم هیچی افتادم اون ترم و کلا ترم بعدم شانسی ندارم. ولی کارنامم رو نگاه کردم 19 داده بود و نمودار زده بود.
    منم شرمنده و سر به زیر ترم بعدش رفتم سر کلاسش مرد خوبی بود. فامیلشم به شغلش می خورد، آقای خوارزمی خداحفظش کنه



    به این فکر کردی که وارد حیطه ی سیاست بشی به صورت جدی؟ علاقه داری فکر کنم.
    تا دو سال اول دانشگاه خیلی جدی بهش فکر می کردم و البته کلا روندمم روندی بود که باید به اون سمت میرفتم از کار هایی که تو مدرسه انجام میدادم و تجاربی که داشتم، مثل به اعتصاب کشیدن مدرسه سال دوم دبیرستان بخاطر تعویض مدیرمون، تا دست راست مدیر جدید شدن و ... ژن خوبشُ دارم. منتها از بعد دانشگاه با اینکه دنبال می کنم ولی بخاطر حفظ دنیا و آخرتم سمتش نرفتم. و الانم قصدی براش ندارم. مگه رو اتفاقات زندگی به اون سمت کشیده شم در واقع انگیزه چلنج ندارم


    فرض کن هیچ محدودیتی نداری، شغل و حرفه ی مورد علاقه ات چیه؟ چقدر الان جرئت و انگیزه اش رو داری که همه چی رو ول‌کنی و بری سمتش؟ (اگه جواب این سوال همون سوال بالاییه، یه چیز به جز اون بگو )
    نویسندگی فعلا جراتشو ندارم بخاطر شرایط مالی و اینکه از چیزی که الان هستم هم ناراضی نیستم. ولی اگر تو کار فعلیم خللی پیش بیاد و مدتی بیکار باشم، قطعا انتخابم هست که دنبال کار جدیدی نباشم و بشینم بنویسم به عنوان شغل. ولی چون نمی دونم چقدر نیاز های مالیمو پاسخ گو ئه و چقدر "حرفه ای" می تونم توش موفق باشم به اندازه ای که درآمد برام داشته باشه

    دست خطتو بذار

    لعنت خدا و ملائکه بر تو باد.

    اینو مطمئن نیستم نپرسیده باشن ولی میپرسم مهم ترین مهارتت تو زندگی؟ چیزی که میدونی درهر شرایطی میتونی بهش تکیه کنی؟
    نویسندگی و استفاده از کلمات + قدرت تحلیل

    بدترین تنبیهی که تو‌ کودکی شدی و یادت مونده حسابی
    شخصیتم اجازه نمیداد کسی تنبیه شدید بدنی یا شخصیتیم کنه. و هرکی هم که اینکارو کرده به نحوی پشیمونش کردم، چه با جبران سیاست مدارانه، چه با موش مردگی بسته به شرایط. ولی یه معلم ریاضی داشتیم اول راهنمایی، خیلی بی اخلاق بود. میگفتن خوب بوده و سوار تاکسی گاز سوز میشه و از پشت تصادف می کنه و منفجر میشه و دست و بالش همه سوخته بود. از اون موقع بی اعصاب بود. منم با بغل دستیم گاها حرف میزدم. دو سه بار منو محترمانه از کلاس انداخت بیرون. این یادم نرفته چون خاص بود

    تا حالا شده تو طبیعت گم بشی به صورت جدی؟ اگه اره که تعریف کن. و اینم بگو اگه مثلا‌ تو یه جنگل گیر بیافتی چی کار میکنی؟ تا ۴-۵ روز هم از هر طرف بری به اثاری از تمدن نمیرسی. واقع بینانه باشه لطفا
    نه نشده اونقدری جنگل گردی و طبیعت گردی رو تجربه نکردم. به علت فوبیای وحشتناکم نسبت به هر گونه جنبنده غیر از انسان اعم اهلی ترین تا وحشی ترین، با اینکه شدیدا هم علاقه دارم و خب گم نشدم تا حالا. ولی اگر بشم. به خاطر همون ترس از حیوان به جای امن از حیوان پیدا می کنم. که نزدیک رودخونه باشه ( یا میسازم ) و خب منتظر میشم بیام نجاتم بدن وگرنه همونجا میمونم و تهش از اطرافش تغذیه می کنم. یا میمیرم. یا یکی پیدام می کنه

    واقع گرایانه هم بود. فوبیای از حیوانم اینقدر هست که جای امن رو برای رفتن به اینور و اونور از دست ندم حتی به قیمت تنهایی و وحشت شبانه مگه تغییر کنه توی شرایط. تئوریم اینه.


    و‌ سوال اخر، چقدر به حال و اینده ی خانواده ات، اهمیت میدی در عمل و در چه مواردی نیاز میبینی دخالت کنی (خانواده درجه یک منظوره طبیعتا)
    واقعیتش اینه جایگاهم تو خانواده طوری شده که منم نخوام دخالت کنم دخالتم میدن تا 4-5 سال پیش که اینطوری نبود، سیستمم مثل سیستم بقیه بود. میدیدم دارن کار اشتباهی می کنند که معقولانه نیست، میگفتم. بنا به درجه اون کار، یه بار دو بار و نهایت سه بار، گوش میدادن، میدادن، نمیدادن، میزاشتم کار خودشون رو بکنند (مگه موارد خیلی خاص که ضررش یا خیلی بزرگ بود، یا ضررش متوجه منم میشد ) که اونم یکی دوبار نهایتا به اصرارم مضاف میشد ( معمولا هم البته تهش اون چیزی میشد که می گفتم ) ولی از 4-5 سال پیش هرچیم من بیرون بشینم، بلاخره یکیشون منو داخل می کنند و سعی میکنند که تو مسائل ازم مشورت/ کمک بگیرند. و خب منم معمولا اگر مسئله مهم باشه خیلی وقت میزارم و ...

    بیشترین تاثیرمم دو سال پیش سر عقد خواهربزرگم بود تقریبا جای همه تصمیم گرفتم تصمیم رو بهشون ابلاغ کردم به طرق مختلف چون احاطم به مسئله زیاد بود. البته مسئولیت وحشتناکی هم داشت که پیرم کرد قشنگ سه چهار سال

    و اینکه برام خیلی مهمه، اما اهل اجبار، دخالت، و اصرار نیستم. نهایت سه بار تلاش. مگه مسئله خیلی بزرگ باشه، یکی دوبار بیشتر. تهش هر کس مسئول کار و زندگی خودشه، حتی پدر، مادر، خواهر، همسر و حتی فرزند.


    همین دیگه. موفق‌ باشی
    ممنون. و همچنین. البته گویا یه چند روز دیگه هستم رو صندلی

    کاربر مقابل پست Amir عزیز را پسندیده است:

    God
    Amir آنلاین نیست.


  7. کارآموز مافیا

    تاریخ عضویت
    Sep 2016
    نوشته ها
    139
    پسندیده
    10
    مورد پسند : 41 بار در 13 پست
    ویترین مدال
    کل مدال ها
    3
    امتیاز
    60
    11-28-2017, 12:04 AM #27
    اونجا ک گفتم همیشه صندلی نشین منظور این نبود ک من شاهد همه صندلی داغات بودم ک ، دقیقا از عمد اشاره ب حرف بقیه کردم ، الان خب ک چه ؟ :/
    مونده بود تو گلوم باید میگفتم سوالام یکم طولانیه چون میخواستم کاملا واضح باشه منظورم

    1.در زمینه ی اعتقاداتی یه سوال جامع میپرسم ، در ابتدا و بچگی چقدر تحت تاثیر کتاب دینی و معلم های دوران مدرسه بودی و چند درصد از اعتقاداتت تشکیل شده از "حرف" های معلماست یا خانواده یا تلویزیون یا .. ؟ و بعد چند درصد رو خودت رفتی دنبالشون ، و از چه منبع هایی استفاده کردی برای دنبال کردن این موضوع و خب اون قسمت هایی ک سوال برات ایجاد میشد ، توجیحات ِ دم دست رو با اغوش باز میپذیرفتی یا "چرا" براشون میاوردی و بعد دنبالشون میرفتی ؟


    2.اگر چرای اعتقادی واست ب وجود اومده تا حالا ، شده به دیدی برسی ک کلا همه چیز برات زیر سوال بره و نقض شه ؟ و اگر شده چیشد ک بیخیال این دیدگاه شدی و برگشتی سر خونه ی اول و همون مسیر خدا هست و اسلام هست رو در پیش گرفتی ؟ چون خیلی هامون از ترس اینکه چیزی ک بیست سال باش زندگی کردیم برامون نقض شه دیگه "چرا" هم نمیاریم . یا میاریم ولی خب دوس نداریم با هرچیزی رو ب رو شیم و دنبال اثبات همون دیفالت های ضبط شده رو مغزمون میگردیم.برای تو کلا این مسیر ِ چطوری طی شده

    3.اگر قرار باشه ب این باور باشیم ک زندگی دومی برامون وجود داره تو همین دنیا ، و بعد مرگ دوباره متولد میشیم ، و تو قرار بود ک برای اولین بار انسان آفریده شیچی کی چجوری تو چه خانواده و موقعیتی و نژادی و چه جنسیتی برای خودت متصور میشی عایا؟بعد اصلا بنظرت این دیدگاه ِ قشنگیه ک هی بمیریمو هی زنده شیم و یادمون نیاد قبلا یبار زندگی کردیم و چیشده و خب اعمالی ک تو زندگی قبلیمون انجام دادیم تو زندگی بعدیمون موثر باشه؟


    4.بنظرت هیشوخ ممکنه اعتقادات دینی در حال حاضرت بلغزه؟ یا سست تر شه یا کلا بپره و یا یه روزی به اون تناقضه برسی ؟ اصن تاحالا بش فک کردی که یه روزی ب این نقطه برسی؟یا از فک کردن بهش میترسی!؟

    خب سوالات اعتقادی بسه

    5.قبول داری بخشی از خصوصیت های ادم با "تلقین و تکرار مکرر ِ اون ویژگی تو خود ادم و جلو بقیه" بوده ک باعث ریشه دووندنش تو وجودت میشه ؟ مثلا بنا به تقلید یا نظر یک نفر یا تاثیر یه نوشته یا.. غرور رو برای خودت انتخاب کنی و سعی کنی ک مطابق یه ادم مغرور ، رفتار کنی و واکنش نشون بدی یا ندی و اینطوری نظر بقیه روی تو میشه "مغرور" و ب مرور انقدر با این واژه توصیفت میکنن ک تلقین بقیه و خودت و .. واقعا اینو برای تو میسازه. بنظرت چن درصد ویژگی هات اینطوری شکل گرفته؟اصلا چنین چیزی قبول داری یا نه



    6.و به عنوان سوال آخر ، اگر بخواي يه سرك تو زندگي این افراد بكشي ، يه سوال شخصي بپرسي ک برات مجهوله هنوز، اون چيه و مربوط ب كدوم بخشه زندگیشونه؟از 3 نفر هم میتونی سوالی نداشته باشی ولی من جزوش نمیتونم باشم
    من
    فری
    ارش
    رضا
    ستاره
    ترسا
    ال امین
    امین خلفی
    محمد
    عرفان
    پویا
    عماد
    مهدی
    چاووش
    متین
    رابین
    مهدی پالیزوان


    همین خدانگهدار

    3 کاربر پست SahaR عزیز را پسندیده اند .

    SahaR آنلاین نیست.


  8. مافیایی

    تاریخ عضویت
    Sep 2016
    نوشته ها
    213
    پسندیده
    121
    مورد پسند : 70 بار در 23 پست
    ویترین مدال
    کل مدال ها
    6
    امتیاز
    150
    11-28-2017, 12:03 PM #28
    سلام.
    سلام. خوش اومدی

    اگر فردیت رو، شدن چیزی که باید، و به بروز رسوندن همه‌ی خودت بدونیم - منظور، فقط استعدادها نیست، رسیدن به نقطه‌ای از هستی‌ـه، که فقط تو می‌تونی بهش برسی. - فردیت، به نظر گوش دادن به صدای درون‌ـه. ارتباط گرفتن با وجودت و پذیرفتن همه‌ی چیزهایی که تو رو تشکیل می‌دن. جدای از نقاب‌هایی که ممکن بوده زده باشی، آدم‌هایی که ممکنه شبیه‌شون باشی، چقدر تلاش کردی برای فرد بودن؟
    می تونم بگم در این بازه زمانی تقریبا هیچی. به نظرم لزوم فردیت با این تعاریف تنهاییه، و حتی نه تنهایی به صورت نسبی که تنهایی مطلق. من تلاش نکردم برای فرد بودن، اما بارها برای شناخت "خود" درونم تلاش کردم. یعنی حذف تمام نقاب ها و الگو گرفتن ها و پیدا کردن واقعیت و فلسفه وجودی و فکری "امیرحسین" نمی تونم ادعا کنم خودم رو کامل شناختم. و تونستم تمام و کمال به ندای درونم گوش بدم و خود بدون نقابم رو بشناسم. اما حداقل از آدم های پیرامونم - دستکم 80 درصدشون - موفق تر بودم چون دنبالش و مدت ها بهش فکر کردم.

    به نظرم خود "امیرحسین" به هیچ وجه در اجتماع پذیرفته نمیشه. نه فقط امیرحسین، که به نظرم "امین"، "آرش"، "مهدی"، "سحر"، "رضا" و ...، خود واقعیشون و اون چیزی که درونشون هست رو اگر به ظهور برسونند پذیرفته نمیشن. لزوم اجتماعی که ما در اون زندگی می کنیم و زندگی اجتماعی، همین نقاب زدن ها و شبیه شدن هاست. چون فردیت به این مفهومی که بیان کردی اینقدر کنتراست وحشتناکی بین آدم ها ایجاد می کنه که حتی اگر ارزش های اجتماعی هم تغییر کنند و هیچ کس قضاوت نکنه و همه همه درک کنند، باز هم تحمل اون خود وجودی برای دیگران قابل تحمل نیست.

    این فردیتی که میگی خیلی ارزشمنده. چون آزادی مطلق تو همین فردیته، آرامش مطلق تو همین فردیته و تمام ارزش هایی شبیه اینها، نقاب، آرامش رو از آدم میگیره، الگو برداری آزادی رو، و حتی این می تونه باعث وسواس هایی بشه که بیشتر از حد طبیعت درگیرشون هستیم. کما اینکه خود من به این درد دچارم و خودانکاری ها، سرکوب ها، خودسانسوری هایی بیش از حد نیاز اجتماع به خودم اعمال می کنم تا بیشتر پذیرفته شم. در واقع نقاب های بیشتری نسبت به متوسط جامعه میزنم و کاملا درک می کنم چقدر آرامش و آزادی رو ازم میگیره. اما واقعیت اینه که این فردیت مطلق، زندگی اجتماعی رو ازت میگیره، حتی یک اجتماع دو نفره با نزدیک ترین فرد به خودت.

    تنهایی به این مفهوم و به صورت مطلق هزینه زیادیه و کمتر کسی از پس این هزینه بر میاد. من بارها بهش فکر کردم. ولی جرات رفتن به سمتش رو پیدا نکردم تا به امروز.

    ولی یک چیز رو میدونم، اونم اینه که دستکم و در کمترین حالت اتفاق خوب اینه که آدم "خود" درونیش رو بشناسه و حداقل برای خودش نقاب ها و الگو گیری هاش رو حذف کنه و صدای درونش رو بشنوه، اونوقت بنا به شرایط و میزان تنهایی و اجتماعی زندگی کردن، بیاد میزانی از نقاب ها و شباهت هاشو حذف کنه، که هم آرامش و آزادی نسبی رو داشته باشه و هم در اجتماع پذیرفته شه. که رسیدن به این تعادل واقعا سخته. و البته سخت به نظرم یکم واژه حقیریه برای این تعادل از نگاه من.


    عجیب‌ترین پتانسیل‌هایی که در خودت دیدی، چیا بودن؟ با این فرض که، اگر تصور چیزی از ذهن‌ت بگذره، به این معناست که پتانسیل‌ش رو داری. در چه موقعیتی فکر می‌کنی توانایی بروزشون رو داری؟
    اتفاقا جواب این سوالت بی ارتباط با سوال قبلت نیست. بزرگترین پتانسیل و عجیب ترین پتانسیلی که تو خودم دیدم با فرضی که میگی، تنهایی زندگی کردنه. به مفهوم شبه مطلق و نه مطلق. به این مفهوم که جایی بدون لینک های امروزی زندگی کنم که کسی من رو نشناسه، و تنها برخورد من با محیط پیرامونم برخورد های خیلی ساده روزمره باشه، در حد خرید، سر کار رفتن بدون گرفتن ارتباط (کاری که بشه به تفکیک از بقیه انجام داد) و استفاده از یک سری خدمات کلی اجتماع. این تنهایی مطلق نیست ولی شبه مطلقه.

    این چیزیه که چند وقت اخیر بارها تصورش کردم و خودم رو تو موقعیتش قرار دادم. خروجی شبیه سازی ذهنیم خیلی غیر ممکن نبود. ولی هزینه سنگینی بود.

    و در ادامه سوالت که به نظرم در چه موقعیتی امکان بروزشون رو دارم، در موقعیتی که این نقاب ها و این الگو برداری ها، اینقدر سنگین بشه، که دیگه نتونم حملشون کنم، و کسی نباشه که حداقل برای اون فرد، نمیگم همه نقاب ها، ولی دستکم 70 درصد نقاب هام رو بردارم و به معنی واقعی از نبود "آزادی" و "آرامش" به تنگ بیام و تصمیم بگیرم که همون فردیت مد نظرت در سوال قبل رو پیاده سازی کنم. قطعا مطمئنم در این حالت پتانسیل تنهایی زندگی کردن رو دارم.

    و دو بخش رو خودم به سوالت اضافه می کنم. اول اینکه چرا عجیب ؟ چون این پتانسیل در تضاد آشکار با توانایی های اصلی منه، توانایی های اصلی من ساخت همین نقاب ها، الگو برداری، ارتباط گیری و برقرار ارتباط کردن با آدم هاست. در واقع رشد استعداد ها و توانایی های من در گرو قرار گرفتن در جمع هست، وقتی که تو حاضر بشی همه اینها رو کنار بزاری و هزینش رو پرداخت کنی و طور دیگه ای زندگی کنی، یعنی مطمئنا با عجیبترین پتانسیلت روبرو هستی.

    و دوم اینکه الان در چه وضعیتی هستم برای بروز این پتانسیل ؟ الان در دورترین نقطه طی 16 ماه گذشته هستم نسبت به بروز این پتانسیل و دارم سعی می کنم از پرداخت این هزینه فرار کنم.



    با خودت در چه وضعیتی هستی الان، در جنگی بیشتر و انتقاد، یا پذیرفتن؟ کدوم قسمت‌های وجودت، فکر می‌کنی تاریک‌ن، و ریشه‌های بوجود اومدن‌شون چیه به نظرت؟
    علت نشستنم در این مقطع روی این صندلی دقیقا همینه. چون مقطع حساس کنونی مقطعیه که دارم سعی می کنم و سعی کردم که از پذیرفتن خودم - البته نه خود درونی، خود نمود یافته - برسم به جنگیدن با خودم و تغییر یک سری موارد و خیلی دوست دارم فکر این بخش از زندگیم برام آرشیو بشه و بمونه.

    اما در جواب قسمت بعد، تاریک دو مفهوم برداشت می کنم. یک مفهوم قسمت هایی که برای خودم ناشناخته مونده، و مفهوم دوم قسمت هایی که نباید باشند و هستند. با توجه به اینکه از من ریشه خواستی فکر می کنم مد نظرت مفهوم دوم هست پس به اون جواب میدم.

    قسمت های تاریکی که امروز پیدا کردم و باهاش می جنگم همشون به نوعی زیر مجموعه ای از همون مفهوم نقاب زدن هست. تلاش برای بیش از حد تطبیق دادن خودم با محیط پیرامونم برای پذیرفته شدنم. بیش از حد منطقی رفتار کردن برای اشتباه نکردن، رفتار های خداگونه در پیش بینی واکنش آدم ها به رفتار هام و تمام چیز هایی از این شکل که باعث شده آرامش رو از خودم بگیرم و از شکست و اشتباه فرار کنم.

    جالبه، بعید می دونم طراحی کرده باشی، ولی سه تا سوال اولت کاملا هم راستا با هم قرار گرفتن و بی اونکه بدونی دغدغه اصلی امروز ذهن من رو بیرون کشیدن و واکاوی و تحلیل کردن، شایدم من خواستم به این سمت تفسیر بشن. به هر حال. این بخش ها بخش های تاریکی هستند که من رو از اون "خود" بیشتر از حد نیاز دور می کنند. و آرامش، رضایت فردی، و آزادی رو از من سلب می کنند طوری که من رو سوق میدن که نه به صورت محدود که به صورت مطلق همه اونها رو دور بریزم و به سمت تنهایی شبه مطلق حرکت کنم. و من با همه وجود در این مقطع سعی می کنم که بجنگم تا تعادل مد نظرم رو پیدا کنم، تا کمی به "خودم" بیشتر گوش بدم یا دست کم "خودم" رو برای عده محدودی که توانایی درکش رو دارند نمود بیشتری بدم تا حس آرامش، امنیت و آزادی بیشتری کنم و مجبور نباشم که به صورت مطلق به سمت "خودم" برم و بهای سنگینش رو پرداخت کنم.


    خواب زیاد می‌بینی؟ اولین خوابی که به ذهن‌ت میاد رو تعریف کن.
    آره زیاد خواب می بینم و معمولا هم خواب هام هیچ ربطی به موقعیتی که توشم نداره. یعنی اینطوری نیست امروز به فلان چیز فکر کنم یا دغدغه ذهنم باشه و خوابش رو ببینم. ولی وقتی گفتی اولین دوتا خواب به خاطرم اومد که جفتش مرتبط با دغدغه ذهنی اون تایمم بود و کمک کرد به تصمیم گیری و یک روند از تصمیم گیری ها. که خب یکیش بیش از حد تاریک و تلخ بود و من اونی که بهتر بود رو تعریف می کنم.

    با یک فردی که دغدغه ذهنی اون روزهام بود و احساس می کردم می تونه کمکم کنه برای حل مشکلاتی که بالا بهش اشاره کردم، و البته منم می تونستم کمکش کنم. توی این خواب در یک موقعیت مشترک، در واقع یک سفر جنگی قرار گرفتیم. سفر خوب و لذت بخشی بود چون از بودن در کنار اون فرد اونم تو اون محیط لذت می بردم. در همین حین تصمیم گرفتم به اون فرد که اتفاقا بهش علاقه عاطفی داشتم پیشنهاد بدم. اون پیشنهاد توی خواب از طرف اون فرد رد شد و دلیل رد کردنش هم این بود که اون زمانی که باید اقدام می کردی نکردی و فرصت ها باقی نمی مونند و دیر میشن و الان دیگه برای این قضیه دیره.


    خوابی که تعریف کردی رو، تحلیل کن خودت.
    پیامش به نظرم واضح تر از تحلیل کردن بود. در واقع اون دو خواب به صورت همزمان این پیام رو به منی که برای قرار گرفتن تو اون موقعیت هزار تا اما و اگر منطقی، خودانکاری و مواردی مثل این داشتم میداد که قبل از اینکه از خودم به ستوه بیام و علیه خودم انقلاب کنم، باید دست به اصلاح بزنم و این اصلاح رو هم از همین موقعیت ساده که تو خواب بود شروع کنم قبل از اینکه دیر بشه.

    حالا اینو که گفتم به یه نکته ظریفی رسیدم. درون خود آدم هم از نظر من یه نظام سیاسی برقراره. اداره این نظام سیاسی به تعبیر من با ذهن آدمه. و ذهن آدمه که تصمیم میگیره که روابط، رفتار ها، تفکرات و مواردی مثل این - شاید بازم همه اینا زیر مجموعه ای از نقاب ها و درونیجات - چطور شکل بگیره. توی یه نظام سیاسی، سخت گیری بیش از حد، یا ساده انگاری بیش از حد، باعث از هم فروپاشی اون نظام سیاسی میشه. به نوعی که از یک جایی به بعد دیگه دستورات از مرکز خونده نمیشه و منجر به بروز انقلاب میشه. و انقلاب همیشه بدترین نوع تغییر در یک نظام سیاسیه، چون بدون توجه به تبعات و به صورت ناگهانی، هرچی صدره به ذیل میاد و هرچی ذیل هست به صدر میره، بدون اینکه توجه شه آیا اون چیزی که از صدر به ذیل میاد آیا مستحق این هست ؟ و آیا اون چیزی که از ذیل به صدر میره واقعا توانایی قرار گرفتن تو این موقعیت رو داره یا نه. ( نمونه واضح سیاسیش انقلاب 57 ایران )
    و راه حل برای جلوگیری از بروز انقلاب ؟ اصلاحات از درون و بیرون اون نظام سیاسی.

    دقیقا به نظرم یک انسان و تمام مجموعه ای که یک انسان رو ترجیح میده هم مثل یک نظام سیاسی می مونه، در واقع همونطور که سخت گیری بیش از حد و نقاب های بیش از حد می تونه باعث فروپاشی شخصیتی و فکری بشه و حتی آدم رو تا مرز جنون ببره، توجه بیش از حد به درون و دور ریختن همه نقاب ها هم شاید به همین حد خطرناک باشه. پس باید اصلاح کرد قبل از اینکه انقلابی رخ بده که تبعاتش از کنترل آدم خارج باشه.

    و خب این دوتا خواب به این قضیه برای من کمک کرد.



    در عصری که نقش مذهب، و کلا چیزهای ما بعدالطبیعه، کمرنگ شده، اعتبار زدایی شدن، به واسطه‌ی علم یا هر چیزی؛ نقش هنر در پر کردن فقدان معنا تو زندگی، چیه؟ نهایت راهی که هنر می‌ره، مکانیزم‌ش چیه؟
    بشر نیاز به معنویات داره. این یه گزاره ایه که بعید می دونم کسی بتونه انکارش کنه. در واقع هرچقدر هم که بشر "منطقی" معنویات قبلی رو به واسطه یافته های جدید انکار کنه، حداقل چیزی که وجود داره اینه که نیاز به معنویات یا به قول تو معنا درش از بین نمیره. پس باید معنا رو خلق کنه.

    در واقع می تونم اینطور تحلیل کنم که بشر در تمام تاریخش به دنبال خلق معنا بوده برای اینکه این خلا رو در ذهنش پر کنه. مذهب هم یک معنویت خلق شدست که صرفا دعوا سر اینه که این معنویت خلق شده توسط همین بشر خلق شده یا توسط موجودی ورای این بشر، با این حال معنویت نیاز به خلق داره و اینم قابل انکار نیست. با این مقدمه و اضافه کردن این مسئله که حقیقتا من به واسطه اینکه هنوز به همون معنویات سنتی پایبندم و ارضا درونی میشم از این قضیه، نمی تونم قضاوت عادلانه و کاملی در مورد سایر معنا ها داشته باشم، و از طرفی بواسطه اتصال به این معنویت معنا های دیگه رو اونطور که باید واکاوی نکردم، از یک دید کلی می تونم بگم که هنر به عنوان یک معنی "مخلوق بشر" قطعا این خلا معنا رو می تونه پر کنه. کما اینکه اونقدری که سر رشته دارم، ادبیات بخصوص ادبیات شعری، بخصوص از نوع عرفانی اینکارو در طول تاریخ انجام داده و خود منم ازش کمک میگیرم. ولی اینکه آیا لزوما می تونه "تمام" نیاز بشر به معنا رفع کنه و یا مکانیزمش برای رفع حداکثری چیه، واقعا چیزی نیست که ازش اطلاع داشته باشم چون بجز هنر چهارم، ادبیات توی هیچ کدوم از هنر های دیگه نه مطالعه ای کردم و نه حتی سراغشون رفتم و صرفا یه آشنایی از دور دارم.



    حافظ یا بقیه؟ یک غزل انتخاب کن از شاعر مورد علاقه‌ت.
    من نفر اولم حافظ هست. چون حافظ رندی عجیبی در انکار باور هایی داره که تضاد با باور های خود منه. اونم تو عصری که می تونسته این انکار پرهزینه تر از امروز براش تموم شه ولی بقیه رو هم ازشون می خونم و بهشون وابستگی دارم. مخصوصا مولوی به نظرم حرف های زیادی داره.

    غزلم ولی از حافظه:

    دل می‌رود ز دستم صاحب دلان خدا را / دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا
    کشتی شکستگانیم ای باد شرطه برخیز/ باشد که بازبینم دیدار آشنا را
    ده روزه مهر گردون افسانه است و افسون / نیکی به جای یاران فرصت شمار یارا
    در حلقه گل و مل خوش خواند دوش بلبل / هات الصبوح هبوا یا ایها السکارا*
    ای صاحب کرامت شکرانه سلامت / روزی تفقدی کن درویش بی‌نوا را
    آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است / با دوستان مروت با دشمنان مدارا
    در کوی نیک نامی ما را گذر ندادند / گر تو نمی‌پسندی تغییر کن قضا را
    آن تلخ وش که صوفی ام الخبائثش خواند / اشهی لنا و احلی من قبله العذارا**
    هنگام تنگدستی در عیش کوش و مستی / کاین کیمیای هستی قارون کند گدا را
    سرکش مشو که چون شمع از غیرتت بسوزد / دلبر که در کف او موم است سنگ خارا
    آیینه سکندر جام می است بنگر / تا بر تو عرضه دارد احوال ملک دارا
    ترکان پارسی گو بخشندگان عمرند / ساقی بده بشارت رندان پارسا را
    حافظ به خود نپوشید این خرقه می آلود / ای شیخ پاکدامن معذور دار ما را


    *: ای مستان بیدار شوید و جام های شراب را به من بدهید.
    **: آن شراب تلخی که صوفی (یکی از نماد های ریا) مادر بدی ها خطابش می کند، برای ما وسوسه کننده تر و شیرین تر از بوسه بر دوشیزگان است
    (جای دبیر های ادبیات خالی تا تنشون بلرزه از تفسیر بی سانسور شعر حافظ)

    بیت هایی که بلد کردم از بهترین بیت هاییه که تو شعر فارسی دوسشون دارم. مخصوصا بیت آخر .


    همین؛ مرسی.
    ممنون ازت بابت سوال های ریشه و ای خوبت. لطف کردی
    Amir آنلاین نیست.


  9. مافیایی

    تاریخ عضویت
    Aug 2016
    نوشته ها
    246
    پسندیده
    75
    مورد پسند : 52 بار در 20 پست
    ویترین مدال
    کل مدال ها
    1
    امتیاز
    15
    11-29-2017, 06:45 PM #29
    من بدینوسیله تورا زیر سوال میبرم. تو شخصیتی نیستی که نشان میدهی . تو زاده ی ذهن یک بیمار اسکیزوفرنیایی هستی. تو نقاب مجازی یک فرد اجتماع گریزی. خود واقعیت همه ی آنچه که باورهای تواند را لگد مال میکنند. تو از تصویر خویش در آینه متنفری . تو از دروغ هایت بیزاری و برای قبولاندن آنها به خودت نیز دروغ میگویی. تو خدا را میشناسی اما از او بیزاری ، چون او تنها کسیست که غرورت را شکست، بخاطر شبهای پر از اشکت و دستهای رو به آسمانت که بی پاسخ ماند. تو دشمن خونی خویشی، از خویش بیزاری و تنفرت از انسانها مانع بی خیالیت از دنیا میشود. تو خود را زاییده ی دروغ میدانی و در اجتماعی کثیف خود را بزرگ میپنداری، تو داستان سرایی قهاری ، از هر بابی داد سخن میگویی و شمع محافل به اصطلاح روشن فکرانه ای اما در دل خویش خویش را به سخره میگیری و آنها که دورت حلقه زده و به داستانهایت گوش میدهند. شیطان برای تو مفهومی ندارد، تو در رویاهای خویش خویش را شیطان میپنداری و از لذت این تفکر تمام بدنت به رعشه می افتد. تو انسانها را برای سلطه میخواهی . تو همانی که یهودا را ساخت، تو همانی که عدم میخواهی.......


    ادامه ی این متنو بنویس....مرتبط باشه لطفا یه وقت فکر نکنی از شخصیت تو الهام گرفتم برای نوشتن (الان باید بهت بربخوره فک کنم؟)

    2 کاربر پست FM90 عزیز را پسندیده اند .

    FM90 آنلاین نیست.


  10. کارآموز مافیا

    تاریخ عضویت
    Sep 2016
    نوشته ها
    105
    پسندیده
    57
    مورد پسند : 73 بار در 22 پست
    ویترین مدال
    کل مدال ها
    6
    امتیاز
    165
    12-03-2017, 10:49 PM #30
    سلام امیر. سری آخر.

    1. حدود 10 تا 20 نفر از افرادی که نتی باهاشون آشنا شدی + حدود همین تعداد از افرادی که برات مهمن و غیر نتی هستن بگو. همون سوال آرشُ جواب بده. 7 تا ویژگی بارز هرکدومُ بگو. بعد هر کدومُ تو 1 جمله به این شکل "آدمی که ..." توضیف کن. (ویژگی ها تو جمله نباشه ترجیحا) بعد یک بیت شعر متناسب با هر نفر بگو. تعدادم عمدا خودم تعیین نکردم که برات محدودیت نذاشته باشم، ولی زیر 15 نشه هرکدوم. اون 15 تای غیر مجازی هم به تو ربطی نداره که نمیشناسیمشون. با تشکر.

    2. این سوال مورد علاقه ت هست کاملا. فرض کن رئیس جمهور هستی. کابینه ایده آلت چیه؟ از همین موجوداتی که به هر ترتیب در سیاست هستن بگو.
    همین سوالُ با بچه های فوتی و مافیا و اینا جواب بده.

    3. فرض کن دوباره متولد شدی. یعنی دهه 90 ای محسوب میشی. زندگی ایده آلت از 7 سالگی تا همین 25 سالگیُ تصویر کن. کارهای مهمی که دوست داشتی انجام بدی هم تا حدی که ممکنه شرح بده.

    4. فرض کن خوابیدی و قراره مدت ها در اون خواب بمونی. یک جامعه آرمانیُ تصویر کن برامون. همه چیش. دیگه دست به توضیحت خوبه، چیزی اضافه نمی کنم.

    بسه فک کنم.

    خیلی خوب بود سوالام و این سری هم عالی بود. می دونم.

    مرسی از شرکتت و وقتی که گذاشتی.

    کاربر مقابل پست Pouya عزیز را پسندیده است:

    Pouya آنلاین نیست.


  11. مافیایی

    تاریخ عضویت
    Sep 2016
    نوشته ها
    213
    پسندیده
    121
    مورد پسند : 70 بار در 23 پست
    ویترین مدال
    کل مدال ها
    6
    امتیاز
    150
    12-08-2017, 02:57 PM #31
    پاسخ به سوالات سحر
    اونجا ک گفتم همیشه صندلی نشین منظور این نبود ک من شاهد همه صندلی داغات بودم ک ، دقیقا از عمد اشاره ب حرف بقیه کردم ، الان خب ک چه ؟ :/
    مونده بود تو گلوم باید میگفتم سوالام یکم طولانیه چون میخواستم کاملا واضح باشه منظورم

    و علیکم السلام خب از کجا می دونی این بقیه درست میگن ؟

    1.در زمینه ی اعتقاداتی یه سوال جامع میپرسم ، در ابتدا و بچگی چقدر تحت تاثیر کتاب دینی و معلم های دوران مدرسه بودی و چند درصد از اعتقاداتت تشکیل شده از "حرف" های معلماست یا خانواده یا تلویزیون یا .. ؟ و بعد چند درصد رو خودت رفتی دنبالشون ، و از چه منبع هایی استفاده کردی برای دنبال کردن این موضوع و خب اون قسمت هایی ک سوال برات ایجاد میشد ، توجیحات ِ دم دست رو با اغوش باز میپذیرفتی یا "چرا" براشون میاوردی و بعد دنبالشون میرفتی ؟
    سوالت رو از دو دید میشه بهش نگاه کرد. یکی اینکه اعتقادات فعلی من چقدرش حاصل اطلاعات و دید هاییه که از خانواده، یا معلم هام، یا تلویزیون یا محیطی که توش بودم هست. که خب جوابش تقریبا میشه گفت کمتر از 10 درصد چون اینو چندین بار گفتم که هیچ کدوم از اعضای خانواده من (پدر، مادر، خواهر ها) جزو افراد "مذهبی" دسته بندی نمیشن و به نوعی مذهبی ترین عضو خانواده منم حتی تو فامیل هم شاید رتبه سوم یا چهارم رو داشته باشم در نتیجه اون دیدی که امروز به مسائل اعتقادی دارم حاصل خانوادم نبوده. اعتقادات معلم های دینی و تلویزیون ایران هم که کلا با تفکرات و اعتقادات من خیلی متفاوته و جاهایی حتی با ظاهر مشترک در تضاد خیلی زیادیه بیشتر تفکراتم حاصل مطالعه نظرات کتب مختلفی بوده که اکثرا هم جزو منابع دست اول با کمترین تفسیر و توضیح بوده و تحلیل کردنشون. در واقع من چون دیدی دارم که تحلیل کمتر کسی رو در مورد مسائل فکری می پذیرم و پیروی می کنم و بیشترین تکیه ام بر تحلیل و فکر خودم روی مسائل هست، بیشتر سعی کردم سراغ منابعی برم که صرفا اصول و تفکرات رو از منابع سطح اول مذهبم نقل کردند، بدون اینکه بخوان تفسیری رو ازش ارائه بدن. یا اگر تفسیر فردی با یک دیدگاه رو دیدم، حتما رفتم تفسیر نفر مقابلشم دیدم و بین این تفسیر و نظر فکر کردم و نتیجه گرفتم. و به این شکل اعتقاداتمو از نظر فکری و عقلی ساختم. یه بخشی از اعتقاداتمم که خیلی ربطی به مطالعه یا محیط نداره، حاصل میدون دادن به دل و نیاز های فطریه

    اما دید دوم اینه که اینکه تو یک خانواده یا محیط مذهبی بزرگ شدم چقدر تاثیر گذاشته رو اینکه اعتقاداتم به شکل فعلی شکل بگیره، که خب حتما موثر بوده به هر حال من از بچگی تو محیط های مذهبی رفت و آمد داشتم. مسجد، هیئت های محرم و ...، قطعا در شکل گیری علاقم به مطالعه در مورد این موضوعات بی تاثیر نبوده و شاید اگر تو این محیط ها رفت و آمد نداشتم اون میل اولیه به مطالعه شکل نمی گرفت. این یه روند طبیعی هست. ولی موندنم تو این محیط و مطالعه در مورد این داستان خیلی ربطی به اشخاص دیگه و محیط نداره چون مدرسه من غیر مذهبی ترین مدرسه و محیطی بود که میشد تجربه کرد. 12 سال مدرسه من در غیر مذهبی ترین منطقه تهران گذشت و می تونم بگم 90 درصد دوستان و نزدیکان ایام مدرسه نه تنها مذهبی نبودن که حتی مخالف مذهب بودن در دوران مدرسه، بیشتر به میل شخصیم ربط داشته موندن بر این اعتقادات


    2.اگر چرای اعتقادی واست ب وجود اومده تا حالا ، شده به دیدی برسی ک کلا همه چیز برات زیر سوال بره و نقض شه ؟ و اگر شده چیشد ک بیخیال این دیدگاه شدی و برگشتی سر خونه ی اول و همون مسیر خدا هست و اسلام هست رو در پیش گرفتی ؟ چون خیلی هامون از ترس اینکه چیزی ک بیست سال باش زندگی کردیم برامون نقض شه دیگه "چرا" هم نمیاریم . یا میاریم ولی خب دوس نداریم با هرچیزی رو ب رو شیم و دنبال اثبات همون دیفالت های ضبط شده رو مغزمون میگردیم.برای تو کلا این مسیر ِ چطوری طی شده
    به نظرم اعتقادی درسته که روز به روز کامل شه، یعنی اولین شرط برای درست بودن مسیر اعتقادی اینه که اون اعتقاد روز به روز کامل بشه، کسی که 10 سال میگذره و بعد 10 سال هنوز اعتقاد 10 سال پیش رو داره، یعنی یه جای کارش میلنگه و حتما تو مسیر اشتباهیه. امکان نداره که انسان از اول همه اعتقاداتش درست شکل گرفته باشه و هرچی که بهش باور داره درست باشه. اینکه بعد 10 سال هنوز همونطور فکر کنه که 10 سال پیش فکر می کرده، یعنی هیچ تلاشی نکرده که دنبال بهبود اعتقادش باشه و یه محیط ایزوله برای ذهنش ایجاد کرده. و این اصلا خوب نیست و هیچ وقت باعث رشد آدم نمیشه.
    با این مقدمه من چرا های اعتقادی زیادی برای خودم همیشه متصور هستم. و اعتقادمم هر روز نسبت به دیروز متفاوته، کسی که امیرحسین ابطحی سال 90 رو از نظر اعتقادی میشناخت اگر 6 سال از من دور بوده باشه و حالا 96 اومده باشه سمت من، این تفاوت هارو تو مسائل اعتقادی و فکری متوجه شده. و همه این تغییرات هم حاصل همون چرا ها بوده.
    منتها تا حالا نشده این چرا ها باعث بشه کل اعتقاداتم بره زیر سوال چون من اعتقاداتم رو از جز به کل بهش نرسیدم که با زیر سوال رفتن یک جزئی، کلش برام زیر سوال بره از کل به جز رسیدم. اول جایگاه خدا برام ایجاد شده، بعد جایگاه دین و مذهب، بعد جایگاه آدم های مقدس زندگیم، و بعد جزئیات، حالا این جزئیات ممکنه روز به روز برام تغییر کنه، ولی رو کلیات تاثیری نداره. کلیات فقط با خود کلیات می تونه زیر سوال بره، نه فشار حاصل از چرا هایی که در مورد جزئیات پیش میاد.


    3.اگر قرار باشه ب این باور باشیم ک زندگی دومی برامون وجود داره تو همین دنیا ، و بعد مرگ دوباره متولد میشیم ، و تو قرار بود ک برای اولین بار انسان آفریده شیچی کی چجوری تو چه خانواده و موقعیتی و نژادی و چه جنسیتی برای خودت متصور میشی عایا؟بعد اصلا بنظرت این دیدگاه ِ قشنگیه ک هی بمیریمو هی زنده شیم و یادمون نیاد قبلا یبار زندگی کردیم و چیشده و خب اعمالی ک تو زندگی قبلیمون انجام دادیم تو زندگی بعدیمون موثر باشه؟
    این دیدگاهی که میگی تناسخه، خیلی هم طرفدار داره، تو دید اسلامی هم حتی مطرح شده و کسی نتونسته قاطعانه ردش کنه اما اینکه چه خانواده و موقعیت و نژادی و جنسیتی رو متصور میشدم برای خودم. به نظرم فرقی با همین اعتقادی که دارم الان نداشت. یعنی به نظرم اگر الان معتقد بودم بد نبود مثلا تو یه جغرافیا یا زمان و شکل دیگه ای حلول پیدا کنم، اون موقع و با اون اعتقادام همون هارو می خواستم. چون همینطور که تو دیدگاه فعلیم نتیجه عملم رو جای دیگه می بینم. تو این دیدگاهم همینطور می بود. و از این نظر خیلی فرقی نداشت

    در مورد قشنگیش هم دید جالبیه، ولی من دوست ندارم درست باشه، به نظرم یه بار زندگی هم زیاده گرچه همین الانم طبق نظر خیلی ها، ما ادامه یه زندگی دیگه در یه جهان دیگه رو داریم می بینیم و این شرایط جغرافیایی و خانوادگی و ... امون نتیجه زندگی تو اون جهانه که خب خیلی هم جذاب نیست به نظرم


    4.بنظرت هیشوخ ممکنه اعتقادات دینی در حال حاضرت بلغزه؟ یا سست تر شه یا کلا بپره و یا یه روزی به اون تناقضه برسی ؟ اصن تاحالا بش فک کردی که یه روزی ب این نقطه برسی؟یا از فک کردن بهش میترسی!؟

    تو سوال 2 تقریبا جوابتو دادم. وقتی انتخاب کردی که از نظر اعتقادی، پویا زندگی کنی و اعتقادات در هر لحظه با دونستن بیشتر تغییر کنه، ممکنه که اعتقاداتم هم در سطوح مختلف تغییر کنه ولی همونطوری که گفتم با توجه به اینکه من از نگاه کلی به اعتقادات و مذهبم رسیدم، و نه نگاه جزئی، بخاطر همین تغییر اعتقادات و سستی به این سطح به نظرم و با نگاه امروزم تغریبا بعیده و برای رسیدن به همچین نقطه ای زلزله خیلی بزرگی باید رخ بده که بعید می دونم واقعیتی به این بزرگی در حد یه همچین زلزله ای در روند زندگیم پیش بیاد ولی خب به قول بعضیا، همه چی ممکن !!
    و ترس، نه چون من اعتقادم به هر چیزی عوض شه، اعتقادم به این نکته عوض نمیشه که خدایی که من بهش اعتقاد دارم، به اندازه وسع فکری و ذهنیم از من انتظار داره ( آیه قرآن هست ) در نتیجه اگر من بنا به وسع فکریم، تلاش کردم که مسیر درست رو پیدا کنم، و اون مسیر متفاوت از مسیر امروزم بود، قطعا مورد شماتت واقع نمیشم، حتی اگر مسیر امروزم درست بوده باشه، چون من با فکر و تحلیل و استفاده از عقلم به اینجا رسیدم و قصد عناد و مخالفت نداشتم در نتیجه تو این نگاه چیزی برای ترس نیست. همونطور که چیزی برای پشیمونی از گذشته نیست


    خب سوالات اعتقادی بسه
    5.قبول داری بخشی از خصوصیت های ادم با "تلقین و تکرار مکرر ِ اون ویژگی تو خود ادم و جلو بقیه" بوده ک باعث ریشه دووندنش تو وجودت میشه ؟ مثلا بنا به تقلید یا نظر یک نفر یا تاثیر یه نوشته یا.. غرور رو برای خودت انتخاب کنی و سعی کنی ک مطابق یه ادم مغرور ، رفتار کنی و واکنش نشون بدی یا ندی و اینطوری نظر بقیه روی تو میشه "مغرور" و ب مرور انقدر با این واژه توصیفت میکنن ک تلقین بقیه و خودت و .. واقعا اینو برای تو میسازه. بنظرت چن درصد ویژگی هات اینطوری شکل گرفته؟اصلا چنین چیزی قبول داری یا نه
    شاید بیشتر از "بخشی" هم قبول داشته باشم ببین انسان وقتی متولد میشه یه موجود نسبتا خام هست که صرفا یه سری ویژگی های ارثی و یه سری ویژگی های فطری داره، که اونا خیلی ساده ممکنه هیچ وقت هم بروز نکنه، پس در واقع یه موجود خام هست که میاد تو این دنیا تا شکل بگیره. خانواده، اطرافیان، محیط، مسیری که توش قرار میگیره، نقاب هایی که میزنه و مسائلی مثل این چیزایی هست که خصوصیت هاشو شکل میده. از طرفی آدم نقاب میزنه تا توسط اطرافیان پذیرفته شه، تا ویژگی هاش طوری نمود پیدا کنه که برای بقیه جذاب تر باشه و دلایلی مثل این. طبیعیه که یه سری ویژگی ها و خصوصیت ها حاصل همین تکرار ها و تلقین ها و به نوعی نقاب ها باشه. در واقع بخاطر قرار گرفتن موفق تو محیط اینقدر یه رفتار و ویژگی رو تکرار کنی تا جزوی از وجودت بشه.
    که البته نظرم چیز بدیم نیست لزوما، مگه نقاب ها از "خود واقعیت" خیلی پرنگ تر شه که پیشنهاد می دم جواب های منو به امین بخونی در این رابطه
    من خودم فکر می کنم 60 درصد از ویژگی هام همینطوری شکل گرفتن. که البته به نظرم یه آدم طبیعی شاید 30 یا 40 درصدش باید اینطور شکل بگیره و برای من بیش از حد طبیعی و مورد نیازه


    6.و به عنوان سوال آخر ، اگر بخواي يه سرك تو زندگي این افراد بكشي ، يه سوال شخصي بپرسي ک برات مجهوله هنوز، اون چيه و مربوط ب كدوم بخشه زندگیشونه؟از 10 نفر هم میتونی سوالی نداشته باشی ولی من جزوش نمیتونم باشم.
    کاش موقعیتی بود شمارو مجبور می کرد به این سوالا جواب بدید البته یه چیزی وجود داره، من کلا آدم سوال پرسیدن از زندگی دیگران نیستم اینو نباید اینطوری بگم، ولی من معمولا خودم رو تو نگاهی از زندگی ادما قرار نمیدم که سوالی داشته باشم، و اگر تو این موقعیت قرار بگیرم جوری هم جوابش رو پیدا می کنم که نیاز به سوال پرسیدن نباشه خود طرف بیاد جواب بده بهم بدون سوال ولی خب حتی المقدور طنز و جدی جواب میدم به سوالت
    ضمنا سوال هم همینه که من کپی کردم، بیخودی ویرایشش کردی.


    من: انتظارت و تصوراتت از 10 سال آینده زندگیت چیه ؟ در همه سطوح، کار، زندگی شخصی، زندگی عاطفی و ...
    فری: کلا سواله فری، فعلا کمی طنز گونه باید مشخص کنه گرایش جنسیش چیه
    ارش: آرش بخاطر یه سری شباهتا، نکته مجهول نداره برای من
    رضا: سوالم از رضا اینه که ارزون ترین فلافلی اصفهان کجاست ؟
    ستاره ، ترسا: دوتا خواهرا سوال مشترکم اینه که برعکس ظاهرتون که خیلی شوخ و شنگید به نظرم خیلی رو مسائل پیرامونتون فکر می کنید و عمقی هستید، درسته ایا تصورم ؟
    ال امین: امین یه شخصیتیه که حداقل اطلاعات رو از خودش میداد و پنهانکاری و سوال در موردش خیلی زیاد بود، مهمترین سوالی که بشه ازش پرسید همینه که این سطح از پنهانکاری چرا ؟
    امین خلفی: ریشه این همه احتیاط برای یه پسر 23 ساله چیه ؟ ریشه در کودکیت داره ؟
    محمد: تو چنین خوب چرایی ؟ ولی جدا از شوخی، برام جالبه که چی باعث میشه اینقدر درونگرا باشه ؟ تقریبا تو هیچ کدوم از بحث های گروه دخالت نمی کنه
    عرفان: عرفان جان کجایی دقیقا کجایی ؟
    پویا: پویا شخصیت کاملی داره یا حداقل نمود کاملی داره، وقتی کسی شخصیتش کامله تکیه گاهه بیشتر تا تکیه کننده. ولی قطعا نیاز به تکیه کردن برای هر آدمی هست. خیلی دوست دارم بدونم پویا وقتی کم میاره به کی تکیه می کنه و حرفاش رو با کی میزنه ؟ و اصلا همچین فرد یا افرادی تو زندگیش هست ؟
    عماد: قصد برگشت از خارج کشور رو که نداری انشاالله ؟
    مهدی: مهدی برونگرا در محیط نت چطوری می تونه اونقدر درونگرا باشه تو محیط واقعی ؟
    چاوش : چطوری می تونی بری خارج برگردی ؟ واقعا هر جور فکر می کنم نمیشه
    متین : الان تو این مقطع، چند درصد امید داری از نتورک نتیجه بگیری ؟ :-؟
    رابین: رابین شخصیت مجازی و واقعیش خیلی متضاده، در واقعیت کاملا شارپ و شوخ و شنگه و تو مجازی ترسناک و خوف انگیز در واقع الان 30 و اندی سالشه، تو واقعیت فکر می کنی یه پسر 20 ساله است و تو مجازی فکر می کنی یه مرد 60 سالست. این همه تفاوت از کجا میاد ؟
    مهدی پالیزوان: تعداد قرصایی که نخورده انداخته دور همیشه برام سوال بوده
    همین خدانگهدار

    مرسی که اومدی ، خداحافظ
    ویرایش توسط Amir : 12-08-2017 در ساعت 03:10 PM
    Amir آنلاین نیست.


  12. مافیایی

    تاریخ عضویت
    Sep 2016
    نوشته ها
    213
    پسندیده
    121
    مورد پسند : 70 بار در 23 پست
    ویترین مدال
    کل مدال ها
    6
    امتیاز
    150
    12-08-2017, 04:46 PM #32
    من بدینوسیله تورا زیر سوال میبرم. تو شخصیتی نیستی که نشان میدهی . تو زاده ی ذهن یک بیمار اسکیزوفرنیایی هستی. تو نقاب مجازی یک فرد اجتماع گریزی. خود واقعیت همه ی آنچه که باورهای تواند را لگد مال میکنند. تو از تصویر خویش در آینه متنفری . تو از دروغ هایت بیزاری و برای قبولاندن آنها به خودت نیز دروغ میگویی. تو خدا را میشناسی اما از او بیزاری ، چون او تنها کسیست که غرورت را شکست، بخاطر شبهای پر از اشکت و دستهای رو به آسمانت که بی پاسخ ماند. تو دشمن خونی خویشی، از خویش بیزاری و تنفرت از انسانها مانع بی خیالیت از دنیا میشود. تو خود را زاییده ی دروغ میدانی و در اجتماعی کثیف خود را بزرگ میپنداری، تو داستان سرایی قهاری ، از هر بابی داد سخن میگویی و شمع محافل به اصطلاح روشن فکرانه ای اما در دل خویش خویش را به سخره میگیری و آنها که دورت حلقه زده و به داستانهایت گوش میدهند. شیطان برای تو مفهومی ندارد، تو در رویاهای خویش خویش را شیطان میپنداری و از لذت این تفکر تمام بدنت به رعشه می افتد. تو انسانها را برای سلطه میخواهی . تو همانی که یهودا را ساخت، تو همانی که عدم میخواهی.......

    دور جور ادامه میدمش، انتخابش با خودت:

    1- تو همانی که هر روزت با تنفر از دیگران و خودت ... یک لحظه صبر کن! اینها چیست که من می گویم ؟ چرا دارم خود را اینطور قضاوت می کنم ؟ چرا فکر می کنم که اجتماع گریزم ؟ من تنها می خواهم که نمود بهتری از "من" برای دیگران بروز پیدا کند و نمی خواهم تفاوت هایم از دیگران آنها را آزار دهد، آری من نقاب میزنم، دروغ می گویم، خودم را پنهان می کنم، ولی نه بخاطر اینکه من شیطانم، چون می خواهم دیگران از کنار من بودن "احساس خطر" نکنند، من از خودم بیزار نیستم، تنها دوست دارم بهتر از چیزی که هستم باشم. من اگر در محافل چیزی می گویم که به آن اعتقاد ندارم بخاطر این است که نمی خواهم کسی را از خودم برنجانم ! و اگر حرف دلم با حرفی که میزنم متفاوت است، برای آن است که شاید دیگران حرف دلم را به اندازه حرفی که می توانم بزنم دوست ندارند. من به جای دیگران تصمیم میگیرم نه بخاطر اینکه انسان ها را برای سلطه می خواهم، تنها فکر می کنم شاید بتوانم تصمیمی بگیرم که برای آنها بهتر است. نه من شیطان نیستم، من خدا را دوست دارم، خدا هم مرا دوست دارد، من فرشته نیستم، اما شیطان هم نیستم ! این قضاوت درستی نیست که در مورد خودم دارم ! من فقط می خواهم زندگی برای خودم و دیگران به تلخی حقایق نباشند، همین !

    2- تو همانی که هر روزت با تنفر از دیگران و خودت شروع می شود و پایان می یابد، آری تو همه اینهایی، چون اجتماع نمی خواهد تورا بپذیرد ! چون انسان ها ارزش شنیدن راست را ندارند و خودشان می خواهند به آنها دروغ بگوئی. خدا ؟ خدا حاصل توهمات انسان های ضعیف است تا شکست هایشان را توجیه کنند و از خودشان به آن پناه ببرند ! از خودم بیزارم چون غرورم را خودم شکستم، آن زمان که خواستم تمام اینها را باور نکنم و کسی را دوست بدارم ! آری خدایی نبود که غرور من را بشکند بلکه خودم غرورم را شکستم و بخاطر این اشتباه از خودم بیزارم ! از همه بیزارم مخصوصا از خودم و از این تنفر به فریب دیگران پناه می برم، داستان می گویم، توهم میسازم، آنها را در دست میگیرم تا فراموش کنم چیستم و آنها چیستند ! آری من شیطانم و شیطان چیزی جز من نیست ! و لذت از این تفکر تنها با عدم باید پایان یابد ! با نبودن ! همین !


    ادامه ی این متنو بنویس....مرتبط باشه لطفا یه وقت فکر نکنی از شخصیت تو الهام گرفتم برای نوشتن (الان باید بهت بربخوره فک کنم؟)

    بهم برنمی خوره چون آدم وقتی بهش بر می خوره که شک کنه چیزی که در موردش گفته شده درست باشه، و بخواد این شک رو انکار کنه در واقع بر خوردن حاصل انکار شک ئه ! خب من اگر اینی باشم که تو میگی که برام مهم نیست چی میگی و لذتم می برم از این الهامی که از شخصیتم گرفتی، و اگر این نباشم که برخوردن معنی نداره در نتیجه بر نمی خوره بهم
    Amir آنلاین نیست.


  13. مافیایی

    تاریخ عضویت
    Sep 2016
    نوشته ها
    213
    پسندیده
    121
    مورد پسند : 70 بار در 23 پست
    ویترین مدال
    کل مدال ها
    6
    امتیاز
    150
    12-08-2017, 08:51 PM #33
    سلام امیر. سری آخر.
    سلام پویا، مرسی

    سوالات پویا، بخش اول

    1. حدود 10 تا 20 نفر از افرادی که نتی باهاشون آشنا شدی + حدود همین تعداد از افرادی که برات مهمن و غیر نتی هستن بگو. همون سوال آرشُ جواب بده. 7 تا ویژگی بارز هرکدومُ بگو. بعد هر کدومُ تو 1 جمله به این شکل "آدمی که ..." توضیف کن. (ویژگی ها تو جمله نباشه ترجیحا) بعد یک بیت شعر متناسب با هر نفر بگو. تعدادم عمدا خودم تعیین نکردم که برات محدودیت نذاشته باشم، ولی زیر 15 نشه هرکدوم. اون 15 تای غیر مجازی هم به تو ربطی نداره که نمیشناسیمشون. با تشکر.

    کماکان نه به خدا اعتقادی داری، نه مسلمونی و نه حتی یهودی غیر مجازی 10 نفر رو میگم و مجازی 14 نفر رو که نسبتشون درست باشه
    اینایی که میگم به این معنی نیست که مهمتر از این لیست وجود نداره کسانی وجود داشته که نمی خواستم در موردشون "تو استدیو" صحبت کنم و منظور منم از مهم اینه که تو زندگیم تاثیر گذار بودن یا توجهم رو بیش از دیگران جلب کردن. اون یه جمله "آدمی که ..." رو هم با تاثیری که ازشون گرفتم، یا شخصیت کلیشون میگم.


    غیر مجازی:
    مادرم: اصولگرا، منطقی، دلسوز، نگران، معلم، قوی، صبور
    آدمی که پایه های شخصیت و اصولم رو ازش گرفتم. هم برای بچه های دیگران و هم برای پسر خودش معلم بود و هر مسیری که طی کردم بخاطر چیزایی بود که تو بچگی بهم یاد داد.

    من از چشمان خود آموختم درس محبت را / که هر عضوی به درد آید، به جایش دیده می گرید

    پدرم: شوخ، مردم دار، سرزنده، جوان ، بیخیال، دوست، کم صبر
    آدمی که تمام اصول ارتباطات با آدم ها و خیلی از قواعد نوشتن رو ازش یاد گرفتم و همیشه تو این چیزا برام الهام بخش بود، به طوری که شخصیت شوخ من 60 درصدش تحت تاثیر پدرمه.

    من جلوه شباب ندیدم به عمر خویش / از دیگران حدیث جوانی شنیده‌ام

    فروغ جون (مادربزرگم): صبور، صبور، صبور، فداکار، مردمدار، عاقل، مهربون، آرام، دوست داشتنی و ... و ... و ...
    آدمی که نماد آرامش بود، نماد صبر بود و هیچ وقت بابت سختی هایی که تو زندگیش کشید کسی رو مزمت نکرد و از خدا شکایت نکرد و باعث نشد که دیگران رو به حال خودشون بزاره، خودشو وقف دیگران کرد و تا آخرین روزی که سر پا بود کمک و تکیه گاه همه بود. خدا رحمتش کنه.
    در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن / من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می‌رود

    دایی بزرگم: مقتدر، مرجع، عاقل، تکیه گاه، دست به خیر، شوخ، فعال
    آدمی که در آستانه هفتاد سالگی هنوز مثل یه مرد 20-30 ساله تلاش می کنه تا خانواده بزرگش رو مدیریت و بهشون تو روند های زندگی کمک کنه. و واقعا یه تکیه گاهه برای کل فامیل.
    چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست / سخن شناس نه‌ای جان من خطا این جاست

    محمدرضا ( دوستم ): احساسی، رفیق، عجول، حساس، پر انرژی، عاقل، تیز
    آدمی که تونستیم تفاوت های همو بپذیریم و از اوج خصومت به اوج رفاقت با هم برسیم.
    پای در زنجیر پیش دوستان/ به ز با دشمنان در بوستان

    آرمان ( دوستم ): منطقی، کم احساس، با پشتکار، اهل مباحثه، قد و یه دنده، عاقل، رفیق و رقیب.
    آدمی که طولانی ترین مدت رفاقت و بیشترین ارتباط رو باهاش داشتم و الانم تا حدی باهاش دارم. و کسی که ارزش رفاقت باهاش اینقدر برام زیاد بود و هست که خیلی از قد بودنم رو ندید گرفتم تو رابطه باهاش که با کمتر کسی تو مدت طولانی اینکارو کردم.
    از جان طمع بریدن آسان بود ولیکن/ از دوستان جانی مشکل توان بریدن

    حسین (پسرداییم): درونگرا، منطقی، آرام، خوددار، صبور، باهوش، رفیق
    آدمی که توی فامیل از همه بهم نزدیک تر بود ( تنها فرد نزدیک از فامیل) و صبورانه یه سری از اخلاقامو تحمل می کرد و می کنه.
    آن سفر کرده که صد غافله دل همره اوست/ هرکجا هست خدایا به سلامت دارش

    ربیعی ( معلم 5 دبستانم ): باهوش، با اخلاق، الهام دهنده، متواضع، صبور، مقتدر، دوست داشتنی
    آدمی که تو اون مقطع از زندگیم الهام بخش و اسطوره بود، جانباز صبور جنگ با هوش وحشتناک که بدون ادعا و عادلانه معلمی می کرد. جزو معدود کسانی بود که حتی وقتی ازم انتقاد می کرد به دلم میشست و ازش ناراحت نمیشدم
    معلمت همه شوخی و دلبری آموخت/ جفا و ناز و عتاب و ستمگری آموخت
    همه قبیله من عالمان دین بُدَند / مرا معلم عشق تو شاعری آموخت

    شفقی ( مدیر دبیرستانم ): مقتدر، کاریزماتیک، اصولگرا، مدیر، کاردان، دلسوز، سالم
    آدمی که هیچ وقت اینقدر مهربون نبود که دیگران دوستش داشته باشند و اکثرا ازش حساب می بردن، ولی اینقدر سالم و دلسوز بود که وقتی بخاطر همین سلامت تغییرش دادن، خیلی ها تا حد توانشون وایسادن تا حفظش کنند و اون موقع فهمیدم دوست داشتن و دوست داشته شدن فقط تو نزدیک بودن و مهربونی نیست.
    تو میر عشقی عاشقان بسیار داری/ پیغمبری با جان عاشق کار داری ( )

    نجمه ترابیان ( مهمترین استاد دانشگاهم ): پرانرژی، عاقل، باهوش، استاد، شارپ، قاطع، دلسوز
    آدمی که موتور محرک من شد تا بعد از دلسردیم نسبت به علم آکادمیک بعد از تعویض شفقی در دوران دبیرستان و مسائل دیگه، دوباره به رو آوردن نسبی به تحصیلات دانشگاهی رو بیارم و علاقه مند به تحصیل شم. شخصیت پرانرژی و فعالش در کنار علم و هوشش در این زمینه موثر بود
    شعر: تکمیل می شود. انشاالله.


    افراد نتی:
    محمد (مدیر فوتیران): پنهانکار، مرموز، رفیق، باهوش، مهربون، سیاستمدار، عمیق
    آدمی که جزو افرادی بود که همیشه از پائین بهش نگاه می کردم و این نگاه هم واقعا جا داشت، چون نقشش به طور مستقیم در شکل گیری بخشی از شخصیت مجازیم پرنگ بود و آدم پر و قابل اعتمادی بود
    شعر: تکمیل می شود. انشاالله.

    مهدی (مدیر فوتیران): شوخ،روابط عمومی قوی، کامل، قاطع، جذاب، مدیر، بی آلایش
    آدمی که بخش زیادی از شخصیتم، در واقع 30 درصد از شخصیتم از نظر ارتباط، ادبیات و روابط عمومیم رو ازش غیر مستقیم و از دور یاد گرفتم به کمتر شخصیتی میگم کامل و مهدی واقعا کامل بود
    شعر: تکمیل می شود. انشاالله.


    رامتین ( سرپرست فوتیران ): رفیق، احساسی، منطقی !!، با دانش، عمیق، دوست داشتنی، همراه
    آدمی که می تونم بگم نزدیک ترین رفیقم در حال حاضر هست و در کمتر از 5 سال راهی رو رفت که آرمان تو 17 سال رفته بود ، به نظرم مفهوم دقیق رفیقه و موضوعات مشترک زیادی هم برای صحبت کردن با هم داریم.
    دوست آن است که بگیرد دست دوست/ در پریشان حالی و افسردگی ()

    پویا (مدیر فوتی کلاب ): کاریزماتیک،تکیه گاه، رفیق،مطمئن(با دیپلم افتخار به محرم راز) ، قاطع، باهوش، پنهانکار
    آدمی که قبل و بعد از رفاقت باهاش دو شخصیت متفاوت داشتم و تاثیر شگرفی رو خیلی از ویژگی های شخصیتی من گذاشت با چیزایی که ازش یاد گرفتم و شخصیتی که داشت.
    مرا عهدیست با جانان، که تا جان در بدن دارم/ هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم

    حمید طالعی فرد: شوخ، جدی، وحشی، دوست داشتنی، رفیق، مَحرم، باهوش
    آدمی که در ظاهر فکر می کنی یبسه، ولی در باطن مطمئن میشی یبسه ولی همین شخصیتی که به نظر میاد یبسه، در واقع می تونه بهترین رفیقت باشه، شخصیت وحشتناک جذابی داره.
    من کویری خشکم اما ساحلی بارانیم / باطنی آرام دارد ظاهرا طوفانیم

    محمد چاوش: باهوش، متواضع، رفیق، با اخلاق، ساده و ساده زیست، قُد، با جنبه
    آدمی که همیشه به هوش و استعدادش رشک می ورزم ولی کاملا متواضعانه و دوستانه اونو در اختیار بقیه قرار میده و کلا ندیدم با کسی مشکل داشته باشه و کسی باهاش مشکل داشته باشه ، واقعا روش میشه حساب کرد در شرایط مختلف.
    محبت را به دل دادن، صفای سینه می خواهد/ به یاد دیگران بودن، دلی بی کینه می خواهد

    مهدی حامدی: دقیق، تیز، باهوش، رفیق، درونگرا، دریده ( )، فهمیده
    آدمی که از دوستی باهاش لذت باید برد و از دشمنی باهاش باید ترسید چون می تونه در شرایط جنگی با خاک یکسانت کنه
    آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است، با دوستان مروت، با دشمنان مدارا

    آرش: باهوش، منطقی، درونگرا، عمیق، در حال توسعه، با درک، آندروود
    آدمی که شباهت های زیادی بهم داره و همین باعث میشه تا خیلی زیاد بتونم رو دوستی و هم صحبتی باهاش حساب کنم.
    درون آینه روبرو چه می بینی؟ / تو ترجمان جهانی بگو چه می بینی ؟
    توئی برابر تو، چشم در برابر چشم/ در آن دو چشم پر از گفتگو چه می بینی؟


    ال امین: عمیق، باهوش، رند، با اطلاعات،تحلیلگر، پنهانکار، توسعه یافته،
    آدمی که در هر جایگاهی که باشی امکان نداره هم صحبتی باهاش چیزی رو بهت اضافه نکنه، دستکم اگر اطلاعاتی هم از هم صحبتی باهاش بدست نیاری، رشدی که می کنی اینه که یاد میگیری چطور حرف بزنی و چطور فکر کنی.
    بنده پیر خراباتم که لطفش دایم است / ور نه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیست

    میثم: قد، باهوش،منطقی، با استعداد، تنبل، در حال توسعه، تحلیلگر
    آدمی که همیشه و در هر زمانی میشه به عنوان یه هم صحبت خوب روش حساب کرد و در صحبت باهاش بخاطر شخصیت تحلیلگرش باع میتونی وقایع اطراف رو از دید دیگه ای ببینی.
    شعر تکمیل میشود. انشاالله.

    آریا: بهلول،بیخیال، عمیق، باهوش، شوخ، با مرام، عاقل، منطقی
    آدمی که حتی وقتی منطقی 180 درجه مخالفش داری، نمی تونی حس بدی بهش پیدا کنی و دوسش داری حتی وقتی که می خوای خرخرشو بجوئی
    شدم معروف از آن رو من به بهلول / که کارم نیست پیش خلق معقول
    چو مقصود مرا مردم ندادنند / از آن رو بنده را بهلول خوانند ( )


    حامد اسپیرو: بیخیال، بیخیال و بازم بیخیال خوش گذرون، رفیق، با مرام، شوخ و بازم بیخیال
    آدمی که هنوزم درک نکردم این حجم از بیخیالی چطوری می تونه در یه نفر بگنجه و چطوری می تونه کل زندگی رو در این حد دایورت کنه بعد 9 سال رفاقت هنوز برام اسطورست در این زمینه
    می خوردن و شاد بودن آئین من است / فارغ شدن از کفر و ز دین، دین من است
    گفتم به عروس دهر آئین تو چیست ؟ / گفتا دل خرم تو کابین من است

    متین: یک رو، ساده،پر انرژی با پشتکار، رفیق، جوشی، قُد
    آدمی که خیلی خودشه بیش از حدی که بشه تصور کرد و همین باعث میشه بتونه با کلی اختلاف نظر از نزدیک ترین دوستات باشه

    در پی پیچیدگی های زمان/ گه گداری ساده بودن لازم است
    منعطف آری، کمی پر پیچ و تاب/ صاف مثل جاده بودن لازم است


    امین خلفی: محتاط، شوخ، رفیق، عمیق، خوش صحبت، نماد خواب، منطقی
    آدمی که هنوز نمی فهمم چطوری می تونه اینقدر بخوابه و چطوری میتونه تو این سن اینقدر محتاط باشه
    قرار و خواب ز حافظ (خلفی) طمع مدار ای دوست / قرار چیست، صبوری کدام و خواب کجا
    Amir آنلاین نیست.


  14. مافیایی

    تاریخ عضویت
    Sep 2016
    نوشته ها
    213
    پسندیده
    121
    مورد پسند : 70 بار در 23 پست
    ویترین مدال
    کل مدال ها
    6
    امتیاز
    150
    12-10-2017, 09:17 PM #34
    2. این سوال مورد علاقه ت هست کاملا. فرض کن رئیس جمهور هستی. کابینه ایده آلت چیه؟ از همین موجوداتی که به هر ترتیب در سیاست هستن بگو.
    همین سوالُ با بچه های فوتی و مافیا و اینا جواب بده.

    من فرض رو میگیرم که رهبر هم جزو کابینه حساب میشه
    جانوران فعلی منهای رهبر معظم:

    رهبری: سید محمد خاتمی
    معاون اول: حسن روحانی
    وزیر مشاور: مصطفی هاشمی طبا
    وزارت کشور: علی اکبر ناطق نوری
    وزارت امورخارجه: محمدجواد ظریف
    وزارت نفت: بیژن نامدار زنگنه
    وزارت دفاع: امیر حاتمی
    وزارت علوم: جعفر توفیقی
    وزارت بهداشت: مسعود پزشکیان
    وزارت اطلاعات: محمد جواد آذری جهرمی
    وزارت صنعت، معدن و تجارت: اسحاق جهانگیری
    وزارت راه و شهرسازی: محمد باقر قالیباف
    وزارت اقتصاد: سعید لیلاز
    وزارت فرهنگ: عطاالله مهاجرانی / احمد مسجدجامعی
    وزارت ورزش: محمد دادکان
    وزارت کار: علیرضا محجوب
    وزارت نیرو (ادغام با سازمان انرژی اتمی): علی اکبر صالحی
    وزارت آموزش و پرورش: محمدعلی نجفی
    وزارت کشاورزی: عیسی کلانتری
    وزارت ارتباطات: فرد مناسب پیدا نکردم، هرچه آقا خوشش بیاید
    وزارت دادگستری: منحل

    از بچه های فوتی:

    رهبری: پویا
    معاون اول: ال امین
    وزارت کشور: نستوه بزرگی
    وزارت امورخارجه: آریا (البته یا میگه به درک نصف کشور رو میده میره، یا اعلان جنگ میده به عربستان )
    وزارت نفت: فرد مناسب پیدا نکردم هرکه پویا خوشش بیاید. (آرمان رفیقم )
    وزارت دفاع: رامتین
    وزارت علوم: چاوش
    وزارت بهداشت: آرش
    وزارت اطلاعات: محمد، مدیرکل مفقود فوتیران ( با دیپلم افتخار به رهبر معظم انقلاب امام پویا )
    وزارت صنعت، معدن و تجارت: سحر
    وزارت راه و شهرسازی: امین خلفی
    وزارت اقتصاد: خودم، با حفظ سمت در ریاست جمهوری (محمود وار)
    وزارت فرهنگ: نستوه
    وزارت ورزش: مهدی حامدی
    وزارت کار: متین
    وزارت نیرو (ادغام با سازمان انرژی اتمی): فرد مناسب پیدا نکردم هرکه پویا خوشش بیاید. (حسین پسر دائیم)
    وزارت آموزش و پرورش: امین مبرهن
    وزارت کشاورزی: صالح ( کشاورز نمونه در زمینه گل )
    وزارت ارتباطات: حمید
    وزارت دادگستری: محمد حسین ( اتمیک آنت )
    رئیس شورای نگهبان: یاسین ( به دلیل شرایط سنی و صفر شدن سنش هر 20 سال )

    3. فرض کن دوباره متولد شدی. یعنی دهه 90 ای محسوب میشی. زندگی ایده آلت از 7 سالگی تا همین 25 سالگیُ تصویر کن. کارهای مهمی که دوست داشتی انجام بدی هم تا حدی که ممکنه شرح بده.
    دور از جون، دور از جون فکرشم زشته 77 به اینور بودن
    خدا رحمت کنه فروغ جون رو، یه شعری داشت، اون موقع فکر می کردم بدیهیه، ولی الان می فهمم که چه دید قوی ای داشته فروغ جونم، گاهی که بر می گشت عقب به گذشته سختش فکر می کرد، می گفت: " گر بار دگر دختر شوم، دانم چطور شوهر کنم " و میگم خب خوش به حالش که اگر دوباره به عقب بر می گشت می دونست باید چیکار کنه، چون من هزار بارم دختر بشم، بعید می دونم بتونم طوری دیگه شوهر کنم با این توضیح که دوست ندارم در مقطعی که گذشته دوباره قرار بگیرم و معتقدم با توجه به شرایط موجود اون موقع هر تایم ممکن ترین تصمیم رو گرفتم، این دوره رو تو شرایط آرمانی تصویر می کنم نه شرایطی که توش قرار داشتم

    ایده آل این بود که تو خانواده ای متولد میشدم که از نظر مالی نه یه چیز افسانه ای، اما یه حدی خیلی بهتر از متوسط بودم و به هیچ وجه مسئله مالی باعث انگیزه انجام یا عدم انجام کاری نمی شد و ترجیحا فاصله سنی با پدر و مادر و خواهرام از 40 سال ( 15 سال ) فعلی به 25 سال (1 سال ) کاهش پیدا می کرد تا تفاوت نسلی با این فاصله نباشه و کمی آزادی عملم بیشتر شه و ترجیحا تک پسرم نمی بودم ( البته مزایای خوبی داشت از جمله معافیت سربازی حیف شد ) حالا تو این شرایط:

    تو بازه بین 7 تا 15 سالگی، فارغ از شرایط، بیشتر کودکی و نوجونی می کردم، به این مفهوم که به جای فاصله گرفتن از هم نسلام و طوری دیگه فکر کردن ( نه به معنی ترک کامل که بخش اعظمیش جزو علاقه مندیم بوده) کمی بیشتر و با شباهت بیشتری با هم نسلام زندگی می کردم. بیشترین تفریح می کردم، بیشتر ریسک می کردم و بیشتر لذت می بردم از اون دوران، گیم نت، سفر، بازی های خیابونی، بیرون رفتن و گردش و تجربه محیطی و مسائل مثل این.

    تو بازه بین 16-18 سالگی، از اونجایی که لازم نبود که در انتخاب رشته به مسائل شغلی و مالی فکر کنم، حتما و یقینا رشته انسانی رو انتخاب می کردم، و برای دانشگاه هم بین رشته های علوم سیاسی، فلسفه، ادبیات و البته شاید حقوق، یکی رو انتخاب می کردم. در واقع با خیال راحت و طیب خاطر ریاضی رو با انسانی تاق میزدم و در حینش، همون تجاربی که گفتم برای 7 تا 15 سالگی رو پیشرفته ترش رو تجربه می کردم.

    تو بازه بین 18 تا 25 سالگی، در یکی از رشته های علوم سیاسی، فلسفه، ادبیات دارم تحصیل می کنم و در حینش برای تفریح و رشد کاری یک شرکت جمع و جور با سرمایه پدری تاسیس کردم و بصورت کلی مدیریتش می کردم، ولی به شکلی که الان فشار آوردم رو خودم میارم نبود و نهایتا روزی 3-5 ساعت رو به کار اختصاص میدم و بقیه کار رو میسپرم به دست یک آدم متعهد، تحلیلگر تا کار رو اداره کنه. خودم هم مشغول پیگیری اموری سیاسی و نوشتن در زمینه رشتم + یک سری رمان میشم و به علاقم یعنی نویسندگی می پردازم. اینکارم تو ویلای شمالم که باز با پول پدرگرامی خریدم انجام میدم و از طبیعت لذت می برم سفر هامم شدیدا از اینی که هست بیشتر می کردم و دستکم ماهی یک سفر 5 روزه رو تدارک می دیدم


    4. فرض کن خوابیدی و قراره مدت ها در اون خواب بمونی. یک جامعه آرمانیُ تصویر کن برامون. همه چیش. دیگه دست به توضیحت خوبه، چیزی اضافه نمی کنم.

    اول این توضیح رو بدم که جامعه فعلی ایران، کارش با یه خواب 2000 ساله هم حل نمیشه و برای اینکه جامعه خوبی داشته باشیم، دستکم باید 90 درصد جمعیت رو بکوبیم از نو بسازیم پس امیدی به این قضیه ندارم.
    ولی اگر قرار باشه جامعه آرمانی رو تصویر کنم، مهم ترین بخش از مردمش شروع میشه، تو این جامعه اصلی ترین موضوعی که هست اینه که هیچ کس و بصورت خاص هیچ کس به خودش اجازه نمیده که سرش تو زندگی دیگری باشه، وقتی زندگی دیگری هیچ تاثیری رو زندگی اون نمیزاره، اینکه من به چی اعتقاد دارم، یا چیکار می کنم، یا کجا سفر میرم، یا پولم رو خرج چی می کنم، یا چرا درس می خونم یا نمی خونم، به هیچ کس به جز فرد و نهایتا خانواده درجه اول فرد ( اونم نهایت 30 درصد و بخش های موثر در کل خانواده) نداره. که این تو ایران 10 درصد رعایت میشه، تو غرب 60 درصد و از نگاه من همون 40 درصد تو غربم زیاد سرشون تو کار همه
    بخش دیگه انصافه که تو سوال های قبلی بهش اشاره کردم. جامعه آرمانی من جامعه با انصافه، انصاف به این مفهوم که در برخورد با هم دیگه، خودشون رو میزارن جای هم، نمیگم جایی دروغ نباشه، رشوه نباشه، پارتی بازی نباشه، اینا اصلا برام مهم نیست به یک شرط، اونم به این شرط که اگر قراره دروغی گفته شه، خودت رو جای فرد دروغ شنونده بزاری و ببینی دوست داشتی تو این موقعیت دروغ بشنوی ؟ یا اگر این دروغ بر ضد منافع خودتم بود برات قابل پذیرش بود یا نه و همه اینها به شکل مشابه.

    در بخش دیگه از این جامعه آرمانی، هر کسی جای خودش قرار گرفته، یعنی آدم ها اندازه، استعداد ها، تخصص خودشون رو میدونند، و انتظار ندارند که وقتی هیچ استعداد یا تحصیلاتی ندارند، اندازه یه آدم باهوش یا درس خونده قرار بگیرند و رفاهی برابر اون داشته باشند و این رو عدالت بخونند. ولی از اونورم همین آدم ها از یک حداقل رفاه بنا به میزان استعداد ها و توانایی ها و تلاشی که می کنند برخوردار باشند. در واقع کسی به مفهوم کلی فقیر و غیر برخوردار نباشه، ولی حتما و حتما انتظار نداشته باشه که مثل بقیه ای که هم تلاش می کنند، هم هوش دارند و هم تحصیلات برخوردار بشه.

    تو این جامعه آرمانی آدم های سعی می کنند کار رو به کاردان بسپرن و تو زمینه ای که قدرت تحلیل و درکش رو ندارند شرکت نکنند. در واقع تو این جامعه دموکراسی به شکل فعلی وجود نداره که اکثریت تصمیم بگیرند، بلکه جامعه توسط نخبگانی اداره میشه که البته نفع شخصی رو ملاک تصمیم گیری نمیزارن و صلاح جمعی رو مد نظر قرار میدن ! در این جامعه هر کس بنا به مطالعه و تخصصش اظهار نظر می کنه و یه نونوا در مورد حکومت داری و روابط خارجی و مقاومت در برابر آمریکا له یا علیه اظهار نظر نمی کنه، مگه اینقدر مطالعه کرده باشه و قدرت تحلیل کرده باشه که بتونه بفهمه مسائل رو تحلیل کنه !

    تو این جامعه آرمانی حرکات اجتماعی بر اساس منطق صورت میگیره و نه حرکات احساسی، یعنی در مواجهه با حکومت ها، از طرفداری یا ضدیت هیجانی و انقلابی ! حتما خودداری میشه و همیشه حکومت قبلی خدابیامرز ! و حکومت بعدی مدینه فاضله نیست و حکومت فعلی در همه موضوعات مزخرف نیست. بلکه شرایط درست سنجیده و اصلاحات لازم صورت میگیره، حالا این اصلاح می تونه در حد چند تا مدیر میانی، یا در سطح ایدئولوژی و ساختار باشه، ولی در هر صورت تغییر و اصلاح هیجانی و خلق الساعه نیست.

    و خلاصه اینکه تو این جامعه، آدما منصفن، متخصصن، فضول نیستن و می دونند که آدم ها نقاط منفی و مثبت دارند. سعی می کنند نقاط مثبت هم رو ببینند و بر اساسش با هم دوست باشند و نقاط منفی رو یا ازش عبور کنند و یا سعی کنند اصلاحش کنند. البته اگر خود فرد بخواد.

    که البته این جامعه تصویر شده زیادی آرمانیه



    بسه فک کنم.
    نه تروخدا بازم بپرس
    خیلی خوب بود سوالام و این سری هم عالی بود. می دونم.
    لکن غَلط کَرده آنکَ بَگوید کَ سوالات شما خوب نبود یا مانَند این. مَن تو دَهَن آن کسی میزنم که زِر بزند.
    جدا از شوخی سوالات خیلی خوب و سنگین بود. و تقریبا همونی بود که می خواستم.

    مرسی از شرکتت و وقتی که گذاشتی.
    مرسی از شما و تمام کسانی که سوال پرسیدن و شرکت کردند. مرسی از همه اون عزیزانی که نشستن این همه حجم رو خوندن تشکر می کنم از همشون و عذر خواهی می کنم بابت تاخیر ها در پاسخ گویی. به هر حال آدم کارمند، اختیارش دست خودش نیست، مخصوصا اگر این کارمند سر و گوششم کمی بجنبه

    ممنون از همتون و خدانگهدار
    Amir آنلاین نیست.

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •