alt
صفحه 1 از 19 1234511 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 1 به 20 از 377

موضوع: The Terror | شانزدهمین دوره مافیا


  1. THE GOD UP THERE

    تاریخ عضویت
    Jul 2016
    نوشته ها
    519
    پسندیده
    207
    مورد پسند : 806 بار در 223 پست

    The Terror | شانزدهمین دوره مافیا

    #1 11-12-2018, 08:25 PM
    با سلام و درود

    میریم که یه دور دیگه مافیا بزنیم این دور هم مثل دور قبل دور جمع و جوری خواهد بود (شاید نه چندان ساده ) و مافیا و بیگناهان بی نقش هستند. بالانس کمی تغییر کرده که جلوتر توضیح میدم.
    ---

    تایم بازی: بازی هر روز از ساعت 5 عصر تا 12 شب به وقت فروم برقراره. در ساعات دیگه تاپیک بسته هست و هرکس در صورتی که نمیتونه در تایم مشخص شده پستی بده، با اجازه گاد میتونه تنها یک پست (ترجیحا جامع و کامل ) در ساعات قبل از بازی ارسال کنه. هدف ها رو هم نهایتا تا ساعت 1 بدید

    قوانین حداقل فعالیت و پست: مثل سابقه، توی 2 فاز حداقل 5 پست مفید باید بدید (تشخیصش با گاده). + هر کس برای یک فاز میتونه امان بگیره و پست نده.

    قوانین رای دادن: رای دادن به این صورته که، هر گزینه‌ای که بیشترین رای رو بیاره اعدامه. منتهی رای ندادن هم خودش یک گزینه محسوب میشه و به منزله «رای به عدم اعدام» هست. یعنی برای اینکه کسی اعدام بشه، باید تعداد رایش از کسایی که رای ندادن (یا همون رای به عدم اعدام ها) بیشتر باشه. مثلا اگه ۳ نفر رای نداده باشن، کسی با ۳ رای به اعدام یا کمتر اعدام نمیشه. در صورت تساوی آرا هم هر دو نفر اعدام میشن.
    اگه توی ۱۵ دقیقه اخر فاز، نتیجه اعدام تغییر کنه، فاز روز به مدت نیم ساعت تمدید میشه. جز این حالت به هیچ عنوان قابل تمدید نیست.

    سایر قوانین هم مثل سابقه، وصیت نداریم و تو اخرین پست هر حرفی میخواید بزنید، اتفاقات قابل بازگویی فقط قتل موفقه، با دکمه ی رای به اعدام، رای بدید. هر گونه صحبت خارج از تاپیک گادکشه.

    و اما بالانس

    بالانس: بازی 7 نفره اس و بالانس از 2 قاتل و 5 بیگناه تشکیل شده.
    2 قاتل، یک تیم هستند (همون مافیا) و با هم برنده میشن، اما در ابتدای بازی همدیگه رو نمیشناسن.
    هر کدوم از 2 قاتل به طور جداگانه تعدادی تیر دارن که میزنن. منتهی برای اینکه کسی بمیره، باید از سمت هر دو قاتل تیر خورده باشه (برای مثال قاتل شماره 1، شب اول عرفان رو میزنه، عرفان زنده میمونه فعلا. قاتل شماره 2، شب سوم عرفان رو میزنه، عرفان میمیره. میتونه هر دو تیر تو یک شب هم رخ بده).
    هر زمانی که سهمیه تیر هر دو قاتل به اتمام برسه، به هم دیگه معرفی میشن و میتونن خارج از تاپیک ارتباط داشته باشن.
    بیگناهان هم تنها یک ضدضربه دارن که حتی اگر از هر دو قاتل تیر بخوره، نمی میره. ضدضربه نمیدونه که خودش ضدضربه است و به همه بیگناهان گفته میشه که بی نقش هستند. درصورت اعدام هم نقشش بی نقش اعلام میشه.
    ----

    قوانین ممکنه تا قبل از شروع بازی تغییر بکنه. اگه دیدید چیزی جا افتاده بگید. سوالی هم هست تلگرام در خدمتم بازی فردا با ارسال پست داستان آغاز میشه.
    ویرایش توسط God : 11-13-2018 در ساعت 12:04 PM دلیل: بخش قوانین رای گیری و بالانس تغییر کرد، بخونید.


    3 کاربر پست God عزیز را پسندیده اند .

    God آنلاین نیست.


  2. THE GOD UP THERE

    تاریخ عضویت
    Jul 2016
    نوشته ها
    519
    پسندیده
    207
    مورد پسند : 806 بار در 223 پست
    11-13-2018, 06:36 PM #2
    توضیح: داستان به این صورته که برای هر کدوم از بازیکنا، یه شخصیت داخل داستان وجود داره. منتهی شما نمیدونید کی چه شخصیتیه (هرچند ممکنه اشاره هایی بشه یا نشه ) و فقط بعد از مرگ هر بازیکن، مشخص میشه که داخل داستان کدوم شخصیت بوده مثبت یا منفی بودن شخصیت‌ها (و به تبعش بیگناه‌/گناهکار بودن بازیکنای مربوط بهشون) از داستان قابل برداشته، گرچه راحت نخواهد بود
    ----------
    بخش اول

    کاپیتان فرانسیس کروزیه با عجله از نردبان کشتی به‌یخ‌نشسته‌ی ترور پایین آمد و روی دریای یخ‌‌زده قدم گذاشت. به جایی میان سفیدی برف و بی‌‌رنگی آسمان خیره شد. تمامی مردان جایی در حدفاصل دو کشتی ترور و اِرِبوس، حلقه زده بودند و تابستان تمام‌روشن قطب شمال، بدن‌‌های بی‌‌سایه‌‌شان را هم‌چون اشباحی میان ناکجا، پررنگ نشان می‌‌داد. با خود اندیشید آن‌جا خودِ ناکجا بود. از زمان ترک آخرین خشکی، میان جزیره‌‌های بی‌‌نام دریای منجمد شمالی سرگردان شده بودند؛ درجستجوی گذرگاهی به آنسوی اقیانوس‌ها که شاید هرگز وجود نداشت، گذرگاه شمال‌‌غربی نفرین‌‌شده.

    فرانسیس می‌‌دانست کاپیتان سِر جان فرانکلین، فرمانده‌ی اکتشاف، وسط حلقه‌‌ی خدمه خسته و ناامیدِ دو کشتی، با قامت بلندش و سری که هی‌چ‌گاه پایین نمی‌‌افتاد، ایستاده منتظر او بود. پس عجله کرد و با قدم‌های بلند، یخ‌‌های ناهموار زیرپایش را طی کرد. چندین بار سر خورد و به بختی که او را به این قبرستان فرستاده بود لعنت فرستاد. سفرهای پرمخاطره‌ ‌متعددی را پیش از آن به نقاط دوردست قطب شمال گذرانده بود، اما هیچ کدام مانند کشتی‌‌رانی در چنین دریای منجمدی نبود. با رو به افول رفتن خورشید تابستانی، کشتی‌‌ها داخل یخ به‌‌دام افتاده بودند و حالا برای فرانسیس، پیدا کردن راهی برای خروج از آن مخمصه‌‌‌ی یخ‌‌زده غیرممکن به نظر می‌‌رسید. هنگامی که موتور اربوس آسیب دید، در این باره به سِر جان هشدار داده بود. سِر جان نپذیرفت و به حرکت ادامه داد و او را بی‌‌تجربه خواند. حالا، ثابت شده بود که سِر جان بود که اشتباه می‌‌کرد.

    با رسیدنش به حلقه، افراد پچ‌پچ‌‌کنان راه را باز کردند و به کاپیتان فرانکلین پیوست. لبخندی خشک زد و قدمی عقب تر از او، دست‌‌هایش را پشت کمرش مشت کرد و مانند تمامی افراد به نطق سِر جان گوش فرا داد.

    سر جان با لهجه پرطمطراق و لحن پرافت‌و‌خیزش خطاب به جمعیت گفت: «آقایان. همه ما هنگامی که برای این سفر اکتشافی داوطلب شدیم، از سختی‌ها و مخاطره‌های بی‌پایانش آگاه بودیم و می‌دونستیم که جان‌های خود و آسایش خانواده‌هامون رو وسط این معامله‌ی نابرابر با طبیعت رام‌نشدنی قطب شمال گذاشتیم. می‌دونستیم همه مون این سفر رو به سلامت نمی‌گذرونیم، اما چیزی که ما رو به عرشه این دو کشتی کشوند، ایمان ما به موفقیت و تاریخ‌سازی بود. حالا در این وضعی که الان هستیم، شاید اتفاقات پیش‌بینی‌ناپذیری افتاده باشه، اما سختی‌ها چیزی نبوده که انتظارشو نداشته باشیم. از ابتدا می‌دونستیم دمای هوا ده‌ها درجه زیر صفره. می‌دونستیم جیره‌هامون کاهش پیدا می‌کنه و مریضی سراغمون میاد، اما باز هم با اراده راسخ به این سفر اومدیم پس دلیلی برای‌ ناامیدی و تسلیم وجود نداره. درست نمیگم سر فرانسیس؟»
    .فرانسیس ابتدا چیزی نگفت. زمزمه‌‌ی خدمه بالا گرفت و بعد از لحظه‌‌ای، سِر جان برگشت و به فرانسیس چشم دوخت. سکوت به جمع بازگشت و فرانسیس دلش را به دریا زد.
    «.انتظار این سختی‌‌ها رو داشتیم، سِر جان؟ خدمه ترور از گرسنگی یا بیماری نگران نیستن. حداقل نه هنوز. چیز دیگه‌‌ایه که باعث می‌شه شب ها خواب به چشم‌‌هاشون نیاد »

    میان حلقه‌ دنبال خدمه‌‌ی کشتی خودش گشت و در چشمان‌شان نگاه کرد.
    «سه نفری که دو هفته‌‌ی پیش برای پیدا کردن راه‌‌آب فرستادیم هنوز برنگشتن. سه نفر از بهترین مردان‌‌مون. و حدس می‌‌زنم آخرین اخبار به گوش همگی رسیده باشه، ده کیلومتر غرب‌‌تر از اینجا، بقایای انسان پیدا کردیم، برف خون‌‌آلود و دل‌‌و‌روده‌‌ی به هم ریخته شده. سر جان معتقده که کار اسکیمو‌ها بوده اما من سال‌‌های زیادی رو میان قبایل اینوییت گذروندم. با فرهنگشون آشنا هستم. اونا وحشی نیستن و هرگز چنین کاری نمی‌‌کنن، هرگز.»

    سکوتی که میان حرف‌‌هایش را پر می‌‌کرد، به او حس رضایت می‌‌داد. با لحن آرام‌‌تری ادامه داد: «این جا لندن نیست. پر از ناشناخته هاست. قبایل قطبی هرگز از محدوده‌‌ی جزیره کینگ ویلیام به سمت غرب پیش‌روی نکردن. چرا؟ چون هر کسی که به این قسمت از اقیانوس منجمد پا گذاشت، دیگه برنگشت. حالا دارم دلیلش رو می‌‌فهمم.»

    سِر جان با متانت گفت: «تزریق بیهوده‌‌ی وحشت تو چنین شرایطی چه سودی داره کاپیتان کروزیه؟ راهکاری هم اندیشیدی برای از بین بردن این توهمی که بین افراد ساختی؟»

    - بله، سِر جان. من معتقدم ما نمی‌‌تونیم تا بهار آینده میان این یخ بشینیم و تحلیل رفتن خودمون رو تماشا کنیم. حتی اگه آذوقه کافی هم برای ما مونده باشه، سرما امانمون رو می‌‌بره. یخ کشتی‌‌هامون رو در هم می‌‌شکنه و بیماری افرادمون رو از پا درمیاره. به خاطر همین پیشنهاد می‌دم گروهی بفرستیم که پیاده به جزیره کینگ ویلیام برگردند و درخواست کمک کنند.

    سر جان دوباره بادی به غب‌غب انداخت و سرش را بالا گرفت. «ما نیازی به کمک نداریم فرانسیس. بهار می‌رسه و یخ‌ها باز میشه و گذرگاه رو پیدا می‌کنیم. نمی‌تونیم صرفا به خاطر حس ترس شما، جان افرادمون رو به خطر بندازیم و اونا رو به چنین ماموریت سختی بفرستیم.»

    فرانسیس حرفش را قطع کرد. «من داوطلب میشم.»
    ابروهای سِر جان بالا پرید. فرانسیس ادامه داد: «یه ماموریت کاملا داوطلبانه‌‌است. هر کسی که به این سفر اعتقادی نداره، لزومی نداره شرکت کنه، اما فکر می‌‌کنم تو چنین شرایطی هر کسی حق داره که برای این سفر داوطلب بشه، حتی خدمه‌‌ی ارِبوس. تعداد زیادی هم لازم نیست، ده نفر کافیه، با تفنگ و آذوقه‌‌ی کافی.»

    - اما ترور چی میشه؟ نمیتونید همین‌‌طوری ترور رو رها کنید کاپیتان کروزیه. شما به عنوان کاپیتان این کشتی مسئولیت دارید!

    - با آقای بلنکی، کارشناس یخ ترور صحبت کردم. ایشون قبول کردند که در غیاب من مسئولیت کشتی رو به‌‌عهده بگیرند. به هر حال ما تا قبل از بهار بازمی‌‌گردیم و فکر نمی‌‌کنم که یه کشتی به یخ نشسته، نیاز زیادی به ناخداش داشته باشه. مشکل دیگه‌‌ای هست، سر جان؟

    اخم سِر جان در هم رفت و سری تکان داد. نمی‌‌توانست اعتراضی کند. فرانسیس این بار خطاب به خدمه‌‌ی دو کشتی، گفت: «کسی برای این ماموریت نجات داوطلب هست؟ این‌جا نشستن آسونه آقایان، اما رفتن به چنین ماموریتی سرسختی زیادی می‌‌طلبه. شاید جان همه‌ی ما به این ماموریت بستگی پیدا کنه. کسی برای کیلومترها پیاده‌‌روی روی یخ، آماده هست؟»

    بحث میان خدمه بالا گرفت. افراد یک دیگر را به جلو هل می‌‌دادند. عده‌‌ای سر تکان می‌‌دادند و عده‌‌ای با دیدن نگاه‌‌های خصمناک سِر جان پشیمان می‌‌شدند. سرانجام شش نفر از میان جمع جلو آمدند و میان انبوهی از پچ‌‌پچ‌‌ها، قضاوت‌‌ها و ناسزاها، کنار کاپیتان فرانسیس ایستادند. فرانسیس چهره‌‌هایشان را بررسی کرد. چهار نفر از ترور و دو نفر از اربوس. دو ستوان دریادار، یکی جان اروینگ از ترور که به خوبی می‌‌شناخت و دیگری هنری لووسکانت از اربوس. گروهبان سولومون توزر هم میان افراد بود و خیال فرانسیس را از لحاظ نظامی راحت کرد. افراد دیگر کورنلیوس هیکی و هنری پگلر، دو افسر دریادار ریزجثه از ترور بودند و آخرین نفر را هم نمی‌‌شناخت. روبرویش ایستاد و فرد خودش را معرفی کرد. «هری گودسر، قربان. دستیار جراح استنلی از اربوس.» پس فردی آشنا به پزشکی نیز همراهشان بود. فرانسیس لحظه‌‌ای به نشانه رضایت لبخندی زد اما درجا لبخندش خشک شد. شش نفر برای چنین سفری کم بود، خیلی کم. حتی بارهایشان را نیز به زور می‌‌توانستند حمل کند. باری دیگر جمعیت را زیر نظر گرفت. از بزدلی‌شان ناامید شده بود. «همین؟»

    فردی از پشت جمعیت راه خود را باز کرد و کنار کاپیتان ایستاد. «هرگز تنهاتون نمی‌ذارم، کاپیتان فرانسیس.» فرانسیس اندیشید اگر پیشکاری چون تامس جاپسن نداشت، مدتها قبل افتضاح به بار آورده بود. جاپسن در شب های مستی ِفرانسیس بارها به او رسیدگی کرده و هنگام بیماری‌‌اش لحظه‌‌ای او را تنها نگذاشته بود. حالا هم در این سفر حیاتی و خطرناک می‌‌خواست او را همراهی کند. به جاپسن مدیون بود.

    فرانسیس پیش سر جان برگشت و گفت: «فردا حرکت می‌‌کنیم. صحبتی نیست؟»
    سر جان لحظه‌‌ای مکث کرد و بعد زیرلب گفت: «بی دلیل نیست هیچ‌‌وقت فرماندهی هیچ اکتشافی رو بهت ندادن، فرانسیس. هر چی باشه یه ایرلندی بزدلی. تا زیرت خیس میشه جا می‌زنی و مثل پسربچه‌ها دنبال مامانت می‌‌گردی. منو این‌جا با یه مشت مرد گرسنه و ناامید و به لطف تو، وحشت‌زده، تنها گذاشتی. امیدوارم بمیری.»

    نگاه سرد سر جان فرانسیس را بیشتر از سرمای هوا منجمد می‌کرد. می‌دانست همه نگاهشان می‌کنند. سری تکان داد و با 7 نفری که داوطلب شده بودند، از حلقه خارج شد.
    --------------
    فاز روز 1
    بازیکنان حاضر در بازی: 7 نفر

    رضا (Vecchia Signora)
    پژمان (Pezhman)
    فری (FM90)
    صدرا (SadRa)
    ایدا (Ada)
    محمدامین (Mamalgr)
    محمد (Donnie Darko)



    زمان اتمام فاز: سه شنبه ساعت 24


    قوانین کامل خونده بشه حتی اگه دیروز خوندید چون ممکنه تغییر کرده باشه. سوالی هست فقط تلگرام یا واتسپ بپرسید.
    فاز اول هم حداقل یه پست به منظور اعلام حضور بدید.

    صحبت خارج بازی به کل ممنوعه. هرکی دید گزارش بده که برخورد بشه. خودم بفهمم درجا گادکشه.

    بازی رو شروع بفرمایید.





    تصاوير پيوست شده تصاوير پيوست شده


    2 کاربر پست God عزیز را پسندیده اند .

    God آنلاین نیست.


  3. کاربلد مافیا

    تاریخ عضویت
    Feb 2017
    نوشته ها
    533
    پسندیده
    48
    مورد پسند : 22 بار در 7 پست
    ویترین مدال
    11-13-2018, 07:53 PM #3
    خب سلام سلام دوباره با یه دور دیگه در خدمتتون هستیم
    امیدوارم که بازیه خوبی بشه و اینکه داستان چقد طولانیه ! یخورده کوتاه تر لطفا -_-
    Fuck everybody who doubt me
    SadRa آنلاین نیست.


  4. کارآموز مافیا

    تاریخ عضویت
    Oct 2018
    نوشته ها
    120
    پسندیده
    10
    مورد پسند : 10 بار در 4 پست
    11-13-2018, 10:43 PM #4
    سلام به همگی امیدوارم این دست هم مثل دسته قبل خوب باشه ❤
    Mamalgr آنلاین نیست.


  5. Old Morning Dawn

    تاریخ عضویت
    Sep 2016
    نوشته ها
    346
    پسندیده
    165
    مورد پسند : 67 بار در 12 پست
    ویترین مدال
    11-13-2018, 10:48 PM #5
    سلام به همگی. مرسی از گاد عزیز. امیدوارم دور خیلی خوبی باشه برای همه.
    Donnie Darko آنلاین نیست.


  6. کاربلد مافیا

    تاریخ عضویت
    Sep 2016
    نوشته ها
    861
    پسندیده
    217
    مورد پسند : 113 بار در 28 پست
    ویترین مدال
    11-13-2018, 11:00 PM #6
    سلام
    داستان عالیه
    تشکر ویژه از گاد
    Vecchia Signora آنلاین نیست.


  7. مافیایی

    تاریخ عضویت
    Aug 2016
    نوشته ها
    460
    پسندیده
    92
    مورد پسند : 66 بار در 20 پست
    ویترین مدال
    11-13-2018, 11:20 PM #7
    سلام امیدوارم دوری بدون دردسر و بدون حرکات آکروباتیک داشته باشیم
    FM90 آنلاین نیست.


  8. کاربلد مافیا

    تاریخ عضویت
    Aug 2016
    نوشته ها
    605
    پسندیده
    6
    مورد پسند : 58 بار در 15 پست
    ویترین مدال
    11-14-2018, 12:23 AM #8
    سلام
    Pezhman آنلاین نیست.


  9. کارآموز مافیا

    تاریخ عضویت
    Jan 2018
    نوشته ها
    57
    پسندیده
    0
    مورد پسند : 4 بار در 1 پست
    11-14-2018, 12:33 AM #9
    سلام بچه ها،ایشالا ک خوب هستین،تاپیک مفید مختصریه،افرین ارش
    Ada آنلاین نیست.


  10. THE GOD UP THERE

    تاریخ عضویت
    Jul 2016
    نوشته ها
    519
    پسندیده
    207
    مورد پسند : 806 بار در 223 پست
    11-14-2018, 12:53 AM #10
    خب خوبه همه هستن، پست دادنتون هم به معنی اینه که قوانین و داستان رو خوندید دیگه فاز 2 فردا حدود ساعت 5 با بخش دوم داستان آغاز میشه. شب خوش


    God آنلاین نیست.


  11. THE GOD UP THERE

    تاریخ عضویت
    Jul 2016
    نوشته ها
    519
    پسندیده
    207
    مورد پسند : 806 بار در 223 پست
    11-14-2018, 06:02 PM #11
    توضیح: داستان به این صورته که برای هر کدوم از بازیکنا، یه شخصیت داخل داستان وجود داره. منتهی شما نمیدونید کی چه شخصیتیه (هرچند ممکنه اشاره هایی بشه یا نشه ) و فقط بعد از مرگ هر بازیکن، مشخص میشه که داخل داستان کدوم شخصیت بوده مثبت یا منفی بودن شخصیت‌ها (و به تبعش بیگناه‌/گناهکار بودن بازیکنای مربوط بهشون) از داستان قابل برداشته، گرچه راحت نخواهد بود
    ----------
    بخش دوم

    کشیده شدن قایق چوبی روی یخ سفت و ناهموار، با صدای قژقژ کرکننده ای گوش ها را بی حس کرده بود. هشت مرد با طناب هایی پیچیده دور شانه هایشان، تمام دار و ندار راهپیماییِ ظاهرا ناممکن شان را به دوش می کشیدند. پاهای تاول زده و شانه های خشک، جانی برای هری گودسر باقی نگذاشته بود. بار قبل که برای یافتن راه آب با گروهی به جنوب رفته بود هنگام کشیدن بار پایش آسیب دیده و سرعت گروه را کم کرده بود و نمی خواست این بار نیز مایه دردسر شود. از سویی وجدانش اجازه نمی داد که طناب را شل بگیرد و بار را به دوش دیگران بیاندازد. از گوشه چشم نگاهی به بقیه گروه انداخت. هنری پگلار چشمانش را بسته بود و نفس نفس می زد، به نظر میرسید او نیز با همین مشکل دست و پنجه نرم می کند. هنری جثه ریزی داشت و از سایرین کم سن تر به نظر میرسید. کاپیتان شجاعت او را تحسین میکرد.
    سرانجام بعد از ساعت های متمادی جان کندن، فرانسیس دستور توقف و برپایی چادرها را داد. آرامشی بر جو اردو حکمفرما بود که فرانسیس را متعجب می کرد. تازه اول راه بود. آتشی به پا کردند و دور آتش حلقه زدند تا از غذاهای کنسرو شده و بیسکویت های خشک بخورند و شاید گپی بزنند، اما فضای جمع از بیسکوییت ها هم خشک تر بود. اختلاف درجه افراد از صمیمیت کاسته بود و حضور دو فرد از کشتی اربوس، که میان آنها مانند مهمان به نظر میرسیدند، به این موضوع کمکی نمیکرد. کورنلیوس هیکی که خود را فردی اجتماعی تر از سایرین میدانست، تلاشش را کرد.
    - حالا کاپیتان، واقعا چی باعث مرگ ستوان گور و دو نفر دیگه شده؟ اگه اسکیموها نبودن پس کار کی بوده؟ خرس؟
    کاپیتان با تردید گفت: «اولین حدسی که به ذهن میرسه خرسه، اما سه نفر قطعا میتونن از پس یه خرس بربیان، و فکر نمیکنم دلیلی که اسکیموها به غرب نمیرن وجود خرس ها باشه. واقعا نمیدونم.
    ستوان لووِسکانت که روی تخته سنگی نشسته بود، به جلو خم شد و گفت: «به نظرم احتمال این که خرس باشن منطقی تره. ممکنه دو تا خرس بوده باشن. سِر جان حرف های کاپیتان کروزیه رو خرافات خطاب میکنه اما من آدم خرافاتی ای نیستم.»
    کرنلیوس خندید. «پس برا چی همراه ما اومدین جناب؟»
    لووسکانت اخم کرد. «قرار نیست انگیزه های هم دیگه رو برای چنین کمکی زیر سوال ببریم آقای هیکی. من هم همون قدر نگران هستم که شما هستید.»
    کاپیتان در حالی که به یخ پشته های اطراف خیره شده بود، میان حرفشان پرید. «هیس! شما هم شنیدین؟»
    سکوتی پر از تردید شکل گرفت و لحظه ای بعد جاپسن پرسید: «چیزی شده قربا...» حرفش تمام نشده بود که صدای خشخشی از نزدیک ترین یخ پشته مو به تنش سیخ کرد. هوا صاف صاف بود و هیچ بادی نمی وزید. گروهبان توزر تفنگش را قاپید و یخ پشته را نشانه گرفت. کاپیتان دستور داد که دور آتش جمع شوند. سایر اسلحه ها در قایق بود و کسی جرئت جدا شدن از جمع را نداشت. چند دقیقه در ترس و سکوت گذشت و صدایی نیامد. باید کسی سر و گوش آب میداد. چشم ها به نوبت به یک دیگر افتاد و نهایتا، کاپیتان از هنری خواست که نزدیک شود. به محض جدا شدن هنری از جمع، سایه‌ ای از پشت یخ ها بیرون آمد و صدای شلیک تفنگ گروهبان توزر، قلب هنری را از جا کند. توزر با حیرت گفت: «این دیگه چی بود؟»
    سایه دیگری به قبلی اضافه شد و توزر خواست تفنگش را بالا ببرد اما کاپیتان جلویش را گرفت. سایه دوم بالا سر سایه اول ایستاد و لحظه‌ای بعد خود را رویش انداخت. فرانسیس زیر لب گفت: «اسکیموها!»
    به گروه دستور داد همان جا بمانند و خودش با قدم هایی شمرده و دست هایی که تا نیمه بالا آمده بودند، به یخ پشته نزدیک شد. اسکیمو پوشیده از پوست و خز روی جنازه دیگری افتاده بود و زجه می زد. کاپیتان که نزدیک شد، اسکیمو با کله شقی ایستاد و سرش را بالا گرفت و کلاهش از سرش افتاد. کاپیتان تعجب کزد. اسکیمو یک دختر بود.

    --------------
    فاز روز 2
    بازیکنان حاضر در بازی: 7 نفر

    رضا (Vecchia Signora)
    پژمان (Pezhman)
    فری (FM90)
    صدرا (SadRa)
    ایدا (Ada)
    محمدامین (Mamalgr)
    محمد (Donnie Darko)




    زمان اتمام فاز: چهارشنبه ساعت 24



    صحبت خارج بازی به کل ممنوعه. هرکی دید گزارش بده که برخورد بشه. خودم بفهمم درجا گادکشه.

    میتونید پست بدید.



    3 کاربر پست God عزیز را پسندیده اند .

    God آنلاین نیست.


  12. کاربلد مافیا

    تاریخ عضویت
    Feb 2017
    نوشته ها
    533
    پسندیده
    48
    مورد پسند : 22 بار در 7 پست
    ویترین مدال
    11-14-2018, 08:23 PM #12
    خب کم کم بیاید تو بازی حرف بزنیم.
    Fuck everybody who doubt me
    SadRa آنلاین نیست.


  13. کاربلد مافیا

    تاریخ عضویت
    Aug 2016
    نوشته ها
    605
    پسندیده
    6
    مورد پسند : 58 بار در 15 پست
    ویترین مدال
    11-14-2018, 09:28 PM #13
    بنظرم اين دور دور سختي باشه

    ٥ تا بيگناه كه كور بازي ميكنن و دو قاتل كه اونها هم همديگه رو نميشناسن و در واقع كور هستن

    اين باعث ميشه كه خيلي دنبال سوتي و اين حرفا نبايد باشيم

    بهتره كه بيشتر روي داستان زوم كنيم تا سر نخ گير بياريم از داستان
    Pezhman آنلاین نیست.


  14. Old Morning Dawn

    تاریخ عضویت
    Sep 2016
    نوشته ها
    346
    پسندیده
    165
    مورد پسند : 67 بار در 12 پست
    ویترین مدال
    11-14-2018, 11:38 PM #14
    داستان عالیه. اسامی داستان کمی سخته. ولی رفته رفته باهاشون کنار میام.
    از داستان:
    ستوان لوونسکات و کورنلیوس تا الان به نظر شخصیت های مثبتی نیستن. بیش تر کورنلیوس، اگر خودم نباشم یک حدس خام اینه که یک قاتل از کشتی ترور و یکی از کشتی اربوس داشته باشیم توی شخصیت ها.

    در مورد خود بازی خب هرکسی به نظرم اگر نکته ای می‌دونه از داستان بگه. آیا اینکه یک نفر خارج از از این هفت نفر کشته شده و یک دختر هم به جمعشون پیوسته معنی خاصی میده؟ اینکه یک شلیک صورت گرفته به یک نفر خارج از بازی. از بیخ گوش یکی از افراد بازی گذشته (هنری).

    برخلاف پژمان معتقدم باید از پست های بازیکنان سرنخ گیر بیاریم. چون تا الان داستان هیچی در مورد ارتباط بازیکنان با شخصیت های داستان نگفته. هرکسی باید یک نظری پستی بده بلکه بفهمیم چی تو ذهن افراد میگذره
    Donnie Darko آنلاین نیست.


  15. کاربلد مافیا

    تاریخ عضویت
    Sep 2016
    نوشته ها
    861
    پسندیده
    217
    مورد پسند : 113 بار در 28 پست
    ویترین مدال
    11-15-2018, 12:02 AM #15
    محمد این دو نفرو از کجای داستان حس منفی گرفتی؟

    من تا میام تحلیل کنم اسامی رو قاطی میکنم میریزه به هم همه چی یکم زمان بره تحلیل داستان
    Vecchia Signora آنلاین نیست.


  16. کارآموز مافیا

    تاریخ عضویت
    Jan 2018
    نوشته ها
    57
    پسندیده
    0
    مورد پسند : 4 بار در 1 پست
    11-15-2018, 12:20 AM #16
    خب دوستان من داستانو خیلی سرسری خوندم،حقیقتش وسط جاب جایی هستیم،اگر بشه که تا صبح ی پست تحلیلی میدم، اما تا اونموقع بگم که قطعا میشه از خود داستان خیلی نکات رو پیداکنیم و بسیار کمک کننده اس،بنظرم باید تمرکز اصلی روی داستان و شخصیت ها باشه و نکته سنجی پستهای بچه هارو دنبال کنیم
    Ada آنلاین نیست.


  17. THE GOD UP THERE

    تاریخ عضویت
    Jul 2016
    نوشته ها
    519
    پسندیده
    207
    مورد پسند : 806 بار در 223 پست
    11-15-2018, 01:00 AM #17
    خب خوبه، این دو فاز که دسگرمی بود و از فاز بعد پست دادن اجباریه و قوانین حداقل پست اجرا میشه. انقدر هم به اسامی غر نزنید برای اینکه بهتر تو ذهنتون بمونه املای لاتینشون رو مینویسم شاید کمک کرد



    فرانسیس کروزیه : Francis Crozier
    ستوان اروینگ : Lieutenant Irving
    ستوان لووسکانت : Lieutenant Le Vesconte
    گروهبان توزر : Sergeant Tozer
    هری گودسر : Harry Goodsir
    هنری پگلر : Henry Peglar
    کورنلیوس هیکی : Cornelius Hickey
    تامس جاپسن : Thomas Jopson





    میتونید اسامی رو سرچ کنید و قیافه شخصیتا تو سریال رو ببینید خلاصه همینه که هست

    تا فردا ۵ بعد از ظهر، روز و روزگار خوش


    God آنلاین نیست.


  18. THE GOD UP THERE

    تاریخ عضویت
    Jul 2016
    نوشته ها
    519
    پسندیده
    207
    مورد پسند : 806 بار در 223 پست
    11-15-2018, 06:47 PM #18
    توضیح: داستان به این صورته که برای هر کدوم از بازیکنا، یه شخصیت داخل داستان وجود داره. منتهی شما نمیدونید کی چه شخصیتیه (هرچند ممکنه اشاره هایی بشه یا نشه ) و فقط بعد از مرگ هر بازیکن، مشخص میشه که داخل داستان کدوم شخصیت بوده مثبت یا منفی بودن شخصیت‌ها (و به تبعش بیگناه‌/گناهکار بودن بازیکنای مربوط بهشون) از داستان قابل برداشته، گرچه راحت نخواهد بود
    ----------
    بخش سوم




    جنازه اسکیموی مرده، کمی دور تر از آتش در خزی کلفت پیچیده شده بود. دختر اسکیمو یک سوی آتش پشت به جنازه و هفت مرد انگلیسی، در سوی دیگر آتش نشسته بودند. فرانسیس هم با احتیاط کنار دختر نشسته بود. دختر بدون این‌که سخنی بگوید، با تردید از نان خشکی که فرانسیس به او داده بود گاز زد. فرانسیس تلاش کرد زبان اینوییت ها را که سال های گذشته میان قبایل شمال کانادا آموخته بود، به کار گیرد. دختر اما حرفی نمیزد. فرانسیس سعی داشت از او بپرسد که شخص دیگر، که بوده و برای چه آنجا پنهان شده بودند اما هیچ جوابی نمیشنید.
    در سوی دیگر آتش، گروهبان توزر پوزخندی زد و به ستوان لووسکانت که کنار دستش نشسته بود، گفت: «پیرمرد عقلش رو از دست داده، نشسته باهاش یه مشت جفنگیات بلغور میکنه.»
    کورنلیوس هیکی مشغول تعریف کردن خاطره ای قدیمی بود از جنگی که پیشتر در آن پایش مصدوم شده بود. آنچنان با آب و تاب توجه همه را جلب کرده بود که کسی متوجه مکالمه دو نفره توزر و لووسکانت نشد. لووسکانت به آرامی پرسید: «به نظر تو کشته شدن ستوان گور کار چی بوده؟»
    توزر لحظه ای به ستوان لووسکانت اخم کرد و بعد خندید. «اسکیمو! قطعا اسکیمو! یه مشت سرخ پوست وحشی که بویی از تمدن نبردن!»
    سرانجام دختر به اسکیموی مرده اشاره کرد و زیر لب گفت: «آنانا!» فرانسیس ابتدا متحیر ماند و بعد به پرسیدن ادامه داد. دختر اینوییت سوال های فرانسیس را تا حد ممکن کوتاه جواب داد و وقتی به یک کلمه خاص رسید، مکث بلندی کرد و آن را زمزمه کرد: «تونباک!» سپس سر بر زانو گذاشت و هق‌ هق گریه کرد.
    فرانسیس میخواست دختر را دلداری بدهد اما میدانست تنها به او حس ناامنی خواهد داد. از دختر جدا شد و نزد دیگران برگشت.

    «...و درست وقتی که من داشتم از درد میمردم و به فرمانده پرلی گفتم که نمی تونم راه برم، فرمانده پرلی گفت، -کرنلیوس صدایش را عوض کرد- بلند شو هیکی احمق، چیزی تا فتح عرشه دومشون نمونده!»
    خنده‌ی بیجانی از دهان هنری و گودسر بلند شد. جاپسن که دراز کشیده بود، متوجه نزدیک شدن کاپیتان شد و نشست. توزر و لووسکانت هم به آنها پیوستند. ستوان اروینگ پرسید: «چیزی دستگیرتون شد قربان؟»
    - کسی که کشته شده مادرش بوده. میگه که همراه خانواده در حال شکار فک بودن که پدر و برادر کوچیکش ناپدید شدن و کمی بعد دل و روده شون رو پیدا کردن. میگه یه موجود افسانه ایه. خیلی بزرگ تر از خرس و با صورت انسان. همیشه یه شَمَن داره که کنترلش میکنه اما الان، شمنش مرده. تو افسانه ها بهش میگن تونباک...
    ستوان اروینگ ناگهان گفت: «اون چی بود؟؟! یه چیزی از اون پشت رد شد!» از جا پرید و به پشت سر دختر اسکیمو اشاره کرد. جنازه‌ی مادر اسکیمو، دیگر آنجا نبود. دختر اسکیمو زجه زد. «آنانا!!!»

    --------------
    فاز روز 3
    بازیکنان حاضر در بازی: 7 نفر

    رضا (Vecchia Signora)
    پژمان (Pezhman)
    فری (FM90)
    صدرا (SadRa)
    ایدا (Ada)
    محمدامین (Mamalgr)
    محمد (Donnie Darko)



    زمان اتمام فاز: پنج شنبه ساعت 24


    از امروز قانون حداقل پست اجرا میشه. صحبت خارج بازی به کل ممنوعه. هرکی دید گزارش بده که برخورد بشه. خودم بفهمم درجا گادکشه.

    میتونید پست بدید.



    God آنلاین نیست.


  19. کاربلد مافیا

    تاریخ عضویت
    Feb 2017
    نوشته ها
    533
    پسندیده
    48
    مورد پسند : 22 بار در 7 پست
    ویترین مدال
    11-15-2018, 07:08 PM #19
    خب من یه چیزی بگم
    به نظر من داستان چیز قابل استنادی نداره که بتونیم به عنوان مستند ازش استفاده کنیم ، درسته گاد گفته میتونیم بیگناه یا گناهکار بودن و از داستان تشخیص بدیم ولی وقتی اسمی نداریم و نمیدونیم کی به کیه به بن بست میخوریم و در عین جذابیت داستان کمک خاصی حدقل تا الان نتونسته بکنه.
    Fuck everybody who doubt me
    SadRa آنلاین نیست.


  20. مافیایی

    تاریخ عضویت
    Aug 2016
    نوشته ها
    460
    پسندیده
    92
    مورد پسند : 66 بار در 20 پست
    ویترین مدال
    11-15-2018, 07:59 PM #20
    نقل قول نوشته اصلی توسط SadRa نمایش پست ها
    خب من یه چیزی بگم
    به نظر من داستان چیز قابل استنادی نداره که بتونیم به عنوان مستند ازش استفاده کنیم ، درسته گاد گفته میتونیم بیگناه یا گناهکار بودن و از داستان تشخیص بدیم ولی وقتی اسمی نداریم و نمیدونیم کی به کیه به بن بست میخوریم و در عین جذابیت داستان کمک خاصی حدقل تا الان نتونسته بکنه.

    اون یه چیزی بگمت یعنی این که ما هم یه چیزی بگیم که گفته باشیم یا اینکه بنظرت نکنه ی قابل توجهی رو ارائه دادی؟

    در ضمن من هیچ جا ندیدم گاد بگه میشه از شخصیتا بی گناه و گناهکار در اورد گفت معلوم میشه وقتی کسی مرد کی بوده. یعنی تا بعد از مرگ شخص نمیشه دربارش بنا به داستان قضاوت کرد.

    - - - Updated - - -

    قسمت اول پستم به دلایلی حذف شد از قبل نقل قول نیومد

    - - - Updated - - -

    ای خدا باید دوباره بنویسم.

    داستان به نظر من جایی برای کار و نتیجه گیری نداره و حتی نمیشه گفت فلانی فلانیه من این دور اتکا به داستان رو عقلانی نمیدونم فعلا مگه چیز واضخ تری بگه. به نظرم در حال حاضر فقط باید منتظر باشیم بازیکنا بازی کنن و بازی به قولی بیوفته رو غلطکو این امر میسر نمیشه مگر با وارد شدن بازیکنا و نقل قول کردن همدیگر
    FM90 آنلاین نیست.

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •