alt
صفحه 38 از 38 نخستنخست ... 283435363738
نمایش نتایج: از 741 به 746 از 746

موضوع: The Hateful Ten | پنجمین دوره مافیا


  1. تازه کار

    تاریخ عضویت
    Mar 2017
    نوشته ها
    45
    پسندیده
    2
    مورد پسند : 2 بار در 2 پست
    03-12-2017, 03:40 PM #741
    بازی داره قشنگ میشه
    .Daisy آنلاین نیست.

  2. 03-12-2017, 08:04 PM #742
    بازي تموم شدست . به علت تخلف بيگناها گروه مافيا و فرقه مشتركا برنده اعلام ميشن

    هرچند حق هيچ كدوم نبود

    بهترين بازيكن هم رضا رو اعلام ميكنم
    Pezhman آنلاین نیست.


  3. THE GOD UP THERE

    تاریخ عضویت
    Jul 2016
    نوشته ها
    160
    پسندیده
    69
    مورد پسند : 316 بار در 114 پست
    03-13-2017, 05:20 PM #743
    پرده ی چهارم: معمای جو گیج...




    در آن برف و کولاکِ وحشتناک، همگی به خراطیِ مینی پناه آوردند. ابتدا دار و دسته ی جودی دومِینگری وارد شده که با استقبال گرمِ مینی مواجه شدند. به خصوص مینی که خیلی حال و هوای جودی را داشت، اسم و رسمش را می پرسید، برایش سیگار می پیچید و با قهوه و شیرینی خیلی خوب بهش می رسید. این حرکات البته دور از انتظار نبود، جودی جوانی دلربا بود که توجه جنسِ مخالف را به سادگی خوبی خود جلب می کرد . بقیه هم سرگرم کارِ خود بودند. باب مکزیکی در قسمت بارِ خراطی از تنباکوی سیب و کنیاکِ لذت می برد . جو گیج سرگرمِ تخمه شکستن و بادام خوردن بود و اوزوالدو نیز مشغول مطالعه ی کتاب عجیب و غریب «راه و رسم جادوگرانِ باستانی» بود .
    ژنرال سنفورد اسمیتر که قبل از دار و دسته ی جودی به خراطی مینی آمده بود، بر روی یک صندلیِ راحتی در کنار آتشگاه لم داده بود و در تفکراتِ خود سیر می کرد. زمانی او ژنرال جنگ های ایالات جنوبی و شمالی بود و حالا باید در دوران بازنشستگی خود به جست و جوی پسر جایزه بگیرِ خود که نمی دانست مرده یا زنده است در کوهستانی دور افتاده بپردازد. نیم ساعت بعد نیز کالسکه ی اوبی رسید و جان روث، اوبی، دیزی دامرگو، کریس منیکس و سرگرد مارکوئس نیز وارد خراطی شدند.



    اوزوالدو درست حدس زده بود. سه نفر نیز جان روث را همراهی می کردند و عملی کردن نقشه سخت تر شده بود. اما جودی قبل تر به آن ها گفته بود که با توجه به کولاکِ طولانی مدت، اقامت آن ها در خراطی مینی چند روزه است و صبر بهترین کاری است که باید انجام دهند.
    کریس به سمتِ آتشگاه رفت که چهره ی آشنایی را دید.
    کریس: « فکم افتاد ! این ژنرال سنفورد اسمیتره که دارم می بینم ؟!»
    سنفورد با تعجب جواب داد: « چشمای تیزی داری پسر !»
    کریس که از دیدن ژنرال به وجد آمده بود نمی توانست خوشحالی خود را پنهان کند.
    کریس با احترام نظامی گفت: « کاپیتان کریس منیکس هستم، ژنرال!»
    سنفورد: « پسرِ ارسکین ؟»
    کریس: « بله، قربان، میشه اینجا کنارتون بشینم؟»
    سنفورد: « شما یانکی ها که می گین آمریکا کشور آزادیه ! راحت باش پسر.»
    کریس خندید با هیجان گفت: «پدرم از شجاعت و دلاوری شما توی جنگ می گفت ! از فتوحاتی که داشتید.»
    سنفورد: « البته من و پسرام بودیم، مثل پدر تو پسراش. درسته که پدرتو ندیدم ولی همیشه برای تصمیماتش احترام قائل بودم.»
    کریس: «باعث افتخاره که این حرف رو میزنین. بله، بابای من هم تصمیم درستی گرفت وارد جنگ شد.»
    کریس و ژنرال به صحبت هایشان ادامه دادند و کم تر کسی حاضر بود با آن ها هم صحبت شود، به خصوص که بیش تر گفت و گوهای آن ها در مورد جنگ و سیاه پوستان بود.
    جان انتظار نداشت که خراطیِ مینی شلوغ باشد و حس آمیخته از ترسی به حضور این همه آدم زیر یک سقف داشت، افکار منفیِ از ذهنش دور نمیشد. می دانست که حداقل یکی دو نفر از این افراد برای آزاد کردن دیزی نقشه کشیده اند. فکری به ذهنش خطور کرد که در آن شرایط فکر بدی نبود. با دستبندی دست خود و دامرگو را به هم وصل کرده بود به وسط خراطی رفت و با صدای بلند گفت:
    «رفقا، میدونم که خلوتتون رو به هم زدم، ولی اهمیتی نمیدم و میخوام یک حقیقتی براتون بگم. این زنی که کنارم می بینید اسمش دیزی دامرگوئه. خودم شکارش کردم و حالا می خوام ببرمش صخره ی سرخ دارش بزنم و ده هزار دلارم رو بگیرم.»



    خراطی مینی را سکوتی عجیب فرا گرفت. کسی حرفی نمی زد و همگی نظاره گر جان بودند.
    جان ادامه داد: « منم نمی خوام دو سه شب رو با افرادی بگذرونم که نمی شناسمشون و همگی هم تفنگ به دست هستند. به خاطر همین می خوام تفنگاتون رو بگیرم. اگه هم فکر می کنید بدون تفنگ امنیت ندارید من خودم امنیتتون رو تضمین می کنم.»
    هیچ کسی حرفی نزد.
    جان: «خب سکوت نشانه ی موافقت است! از همه ی غریبه ها می خوام تفنگاشون رو بهم تحویل بدن» و به سمت جودی رفت.
    جودی به خاطر خواهرش هر کاری می کرد. بهتر می دید که حرف جان را گوش کند و هفت تیرش را تحویل دهد. بقیه هم تفنگ ها رو تحویل دادند. جان تفنگ ها رو باز کرد و همه قطعات را داخل یک سطل انداخت و به اوبی گفت که سطل را بیرون خراطی و در جای امنی پنهان کند.
    شب شد و مینی تاس کباب خوشمزه ای آماده کرده بود. جان روث، دیزی، کریس، اوزوالدو و سرگرد مارکوئس سر میز نشستند و مشغول خوردن شدند. بقیه هم غذای خود را به گوشه ای برده بودند و در خلوتِ خود شام می خوردند.
    فضای سرد و غیردوستانه ای بر روی میز شام بود. کریس که آدم کنجکاو و پرحرفی بود، نمی خواست آن غذای خوشمزه را بدون صحبت کردن سر میز شام تمام کند. در حالی که مشغول خوردن غذا بود به دیزی گفت:
    « دامرگو ! چه حسی داری که این کولاک باعث شده اعدامت دو سه روز به تأخیر بیفته !»
    دیزی: «می بینی که شکایتی ندارم !»
    کریس: « بله، قطعاً همین طوره !»
    کریس که قبل از شام با اوزوالدو آشنا شده بود گفت:
    « اوزی تو چی؟ نظرت چیه ؟»
    اوزوالدو: « خب هرکسی که خلافکاره باید بره پای چوبه دار دیگه ! فرقی نداره زن باشه یا مرد.»
    جان بین حرف هایشان پرید و گفت:
    « واسه این زنیکه نباید دل سوزوند. این حرومزاده های بی شرف رو باید دار زد! همون طور که چوبه دار لایق این حرومزاده هاس.»
    جو گیج عصبی به نظر می رسید. از خوردن شام صرف نظر کرده بود. حق هم داشت. تفنگ یک کابوی مثل ناموسشه ! بدون تفنگ فکر می کرد لختش کردن . ولی به خاطر دیزی و منافع گروه حاضر شده بود این کار را انجام دهد. مارکوئس که این حرکات عصبی جو را فهمیده بود می خواست دلیلش را متوجه شود و به راز عصبانیت جو گیج پی ببرد. مارکوئس پس از خوردن شام سمت جو رفت و گفت:
    « کابوی ! به نظر سرحال نمیای !»
    جو: « به شما ربطی نداره کاکاسیاهِ عوضی !»
    مارکوئس: «درست صحبت کن ! وگرنه همین جا رو برات گورستان می کنم !»
    جو که عصبانی تر از قبل شده بود با صدای بلند گفت:
    « حرومزاده ی آشغالِ عوضیِ خاک بر سر ! از جلوی چشمام دور شو» و به قصد درگیری سمت مارکوئس رفت.
    چند نفر جو و چند نفر مارکوئس را گرفته بودند که با هم درگیر نشوند.
    جو که اختیارِ خود را از دست داده بود رو به همه گفت: « همگی آشغال عوضی هستید، انگلید، کثافت های جامعه که عین زالو می چسبید به همدیگه و از همدیگه تغذیه می کنید . میخوام سر به تن هیچ کدومتون نباشه !». یک هفت تیر دیگر زیر میزی که نشسته بود پنهان کرده بود. تا می خواست تفنگ را بردارد و به مارکوئس شلیک کند، کریس با یک لگد دستش را منحرف کرد که تیر کمانه کرد و بازوی مارکوئس را خراش داد.
    جو جنایتکار بود و به خاطر این حرکتش باید مجازات می شد. جودی، اوزوالدو و باب بهتر دیدند که وارد نشوند و طبیعی رفتار کنند. اما هر لحظه ممکن بود جو آن ها را ترسو خطاب کند. با اصرار مارکوئس بر اجرای قانون، اکثریت تصمیم گرفتن اعدامش کنن . اوزوالدو و باب برای اینکه با جمع همراه شوند با یک دستمال دهن جو را بستند و کریس و جان دست و پای او را طناپ پیچ کردند. با یک طناب به سقف خراطی مینی بسته شده بود جو را دار زدند. جو در حالی که در آخرین لحظات به مارکوئس و جودی نگاه می کرد بالای طنابِ دار جان داد.
    کریس که قرار بود کلانتر جدید صخره سرخ شود به صورت قانونی مراسم دار زدن را اجرا کرد:
    « جو گیج، به عنوان اولین دستورِ اعدام خود، تو را به جرم اقدام برای قتل مارکوئس دار می زنم...»
    سپس جسد جو را در گوشه ای انداختند تا صبح در مورد دفنِ آن فکر کنند.
    پس از این اتفاق جودی و مینی در گوشه ای از اتاق در حال صحبت های عاشقانه و مرموزی بودند و حرکات یک زوج عاشق را تداعی می کردند .کریس و سنفورد هم در کنار آتشگاه مشغول صحبت در مورد اتفاقات پیش آمده بودند. سرگرد مارکوئس بر روی تخت خواب افتاده بود و از شدت جراحت و تب پتو را روی خود انداخته بود.
    بقیه در خلوت خود مشغول به کاری شدند....


    4 کاربر پست God عزیز را پسندیده اند .

    God آنلاین نیست.


  4. THE GOD UP THERE

    تاریخ عضویت
    Jul 2016
    نوشته ها
    160
    پسندیده
    69
    مورد پسند : 316 بار در 114 پست
    03-13-2017, 07:58 PM #744
    پرده ی پنجم: سیاه، به رنگِ قهوه، به رنگِ زندگیِ مینی...



    موقع خواب هر کدام پتو به دست جایی برای خود آماده کردند و بیش تر افراد بعد از مدت کوتاهی به خواب فرو رفتند. جان با توجه به اتفاقاتی که رخ داده بود و به خاطر احتیاط خوابش نمی برد، اما دیزی به خواب عمیقی فرو رفته بود و شدت صدای خر و پفش به حدی بود که هرز چند گاهی صدای اعتراض بقیه شنیده می شد جان چند مرتبه مجبور شد او را بیدار کند.

    جودی در گوشه ای از خراطی کنار مینی دراز کشیده بود. مینی هم به خواب عمیقی فرو رفته بود و جودی نیز خود را به خواب زده بود، هر چند که در تاریکی خواهرش و جان روث را می پایید تا هنگامی که جان چشمانش را روی هم می گذارد از فرصت استفاده کند و خواهر خود را نجات دهد. اما چشمانِ درخشانِ جان در تاریکی امیدهای او را برای عملی کردن نقشه هایش در آن شب کم رنگ تر کرد و او نیز بعد از مدتی به خواب فرو رفت.

    طوفان پایانی نداشت و حتی تا صبحِ روز بعد نیز ادامه پیدا کرد.

    مینی صبح زودتر از خواب بیدار شده بود و برای صبحانه قهوه آماده کرده بود. اوبی و اوزوالدو بعد از بیدار شدن جسد جو را به بیرون بردند و در گوشه ای دور از خراطی رها کردند.

    تبِ مارکوئس شدیدتر شده بود و به هذیان گفتن افتاده بود. مینی حتی با بستن زخمش و قرار دادن دستمال مرطوب بر روی پیشانی اش نمی توانست تب او را کاهش دهد. البته مارکوئس قوی تر از این حرف ها بود و مطمئناً این جراحت تیر و تب شدید را پشت سر می گذاشت. او سختی هایی به مراتب دردناک تر را در میدان جنگ با سفیدپوستان ایالات جنوبی چشیده بود. مارکوئس خاطرات شیرینِ گذشته را به یاد می آورد که چه بلاهایی بر روی سفیدپوستانی که برای جایزه سر او به ارتفاعات وایومینگ پا گذاشته بودند آورده است، به خاطر همین بین هذیان هایش گاهی لبخندهای ملیحی را نیز بر روی لب می آورد.

    جان و دیزی زودتر از بقیه به میز صبحانه ملحق شدند. جان دست خود را از دستبند دیزی باز کرد تا بتواند راحت تر صبحانه اش را میل کند. حرکات صبحِ دیزی مشکوک تر شده بود. انگار دوست نداشت قهوه ی خوشمزه ی مینی را میل کند. اما جان به این مسأله اهمیتی نداشت و استکان قهوه را بالا برد. اما بعد از خوردن چند جرعه بقیه ی قهوه را از دهان خود بیرون انداخت و با عصبانیت رو به مینی گفت:

    «مینی لعنتی ! این چیه درست کردی! چرا قهوه ات مزه ی گ.... میده ؟»




    مینی که از صحبت های جان عصبانی شده بود گفت: « این رسمِ مهمان و میزبان نیست جان روث ! من تمام تلاشمو به عنوان یک میزبان انجام میدم و به شما و بقیه مهمان ها رسیدگی می کنم و حالا هم داری غر میزنی سر مزه ی قهوه ی من !» در حین این صحبت بود که جان از روی میز صبحانه به کف زمین افتاد و در حالی که گلوی خود را با دو دست گرفته بود از دهانش کف بیرون می آمد.

    همگی بلافاصله سمت جان رفتند. کریس سر جان را بالا گرفت:
    « جان، جان ! چه مرگت شده رفیق؟ چرا این طور شدی؟ ..... مینی خدا لعنتت کنه! چی تو این قهوه ریخته بودی؟»
    مینی حرفی نمی زد. شوکه شده بود ! گفت: « من همون قهوه ی همیشگی رو درست کردم !»
    جودی به سمت فلاسک قهوه رفت و کمی قهوه را مزه مزه کرد:
    « لعنت بهت مینی ! توی قهوه سم ریخته بودی ؟! با چه جرأتی این کار رو کردی !»
    در این لحظه همه به مینی نگاه می کردند. مینی مطمئن بود چیز دیگری در قهوه نریخته است و یک نفرِ گیر به قصد کشتن جان روث این کار را انجام داده است.
    « یعنی من اینقدر احمق باشم که سم توی قهوه ی جان روث بریزم؟ مگه باهاش صنمی دارم؟ شما دیوانه هستید! نکنه برای اعدام منم نقشه کشیدین ! لعنتی ها....کی اولش گفت قهوه سمیه؟ کریس و جودی ! خدا لعنتتون کنه ! برید به جهنم لعنتیای عوضی !»
    جان به نظر بی هوش شده بود. اوبی به او رسیدگی می کرد. مادرِ اوبی پزشک بود و به اوکمک های اولیه پزشکی آموخته بود و اوبی می دانست که چطور سم را از بدن جان خارج کند و یا حداقل شدت اثرِ سم را کم تر کند. اوبی با عصبانیت رو به بقیه گفت:
    « لعنتی ها، دور و ورِ جان رو خالی کنید بتونه نفس بکشه !»
    اوزوالدو، جودی و کریس سمت مینی رفتند و مینی را در حالی که جیغ می کشید به سمت طناب داری که جو گیج را با آن اعدام کرده بودند بردند. او مقصر اصلی لقب گرفته بود، چرا که او قهوه را آماده کرده بود و این برای اعدام کردنش کافی بود. کسی هم نبود که هوای مینی را داشته باشد. حتی جودی که شب پیش را با مینی سپری کرده بود مدعیِ بی چون و چرای اعدام او شده بود.




    مینی می دانست به او خیانت شده است و در دامِ نقشه های خبیثانه یک سری خلافکار افتاده است. او جودی و کریس را که سمی بودن قهوه را بیان کرده بودند را مقصر اصلی می دانست. ولی هیچ کس به حرف او گوش نمی کرد. در بین جیغ و دادهایش به مارکوئس فکر می کرد. شاید تنها حامی واقعیِ او و دوست هم نژادی که از دوران قدیم داشت. اما سرگرد مارکوئس که زخمی و تب زده در رختخواب افتاده بود هم نایی نداشت که برای او کاری انجام دهد.

    و این بار اوزوالدو دستور اعدام مینی را صادر کرد:
    « من اوزوالدو موبری، دارزنِ سابق ناواهو تو را به جرمِ اقدام به قتل جان روث اعدام می کنم.»
    همه ی افراد حاضر در خراطی برای رفع اتهام از سرِ خود حاضر بودند که او را بالای طناب دار ببینند. هنگامی که بالا برده می شد تنها در چند ثانیه تمام زندگی اش در جلوی چشمانش ظاهر شد . از زمانی که مفهومِ زندگی را فهمیده بود همراه با مادرش برده ی یک سفیدپوست ثروتمند بود. در دوران جوانی یک جوان سفید پوست عاشقش شده بود و او را از بردگی آزاد کرده بود. ولی آن دوران شیرین چند ماه بیش تر دوام نیاورد و با اعدام کردن شوهرش با جرمِ کمک به فرار سیاه پوستان، او و فرزندانش در دادگاه نتوانستند از حقوقِ خود دفاع کنند و دوباره به عنوان برده شناخته شدند. صاحبش بعد از مدتی فرزندانش را به ارباب دیگری فروخته بود و داغ بزرگی در زندگی محنت بارِ مینی به جا گذاشته بود . او دیگر از آن ها خبری نداشت و مجبور بود با خاطراتشان زندگی کند. حالا با دستور آبراهام لینکلن و لغو برده داری به نظر می رسید با به راه انداختن این خراطی ادامه ی زندگی برای او تلخی کم تری داشته باشد، ولی زندگی برای یک سیاه پوست در این جامعه ی با افکارِ سنتی به مراتب بی رحم تر و ظالم تر از چیزی بود که در تصوراتش داشت.

    و در حالی که در چشمانش اشک و ناامیدی موج می زد و به افراد روبرویش نگاه می کرد در بالای دار جان داد.

    کریس و اوبی جسد مینی را به بیرون خراطی بردند و کنار جسد جو گیج انداختند. سنفورد که به خاطر کهولت سن تحرک کمی داشت، بر روی مبل لم داده بود و نظاره گر وقایع بود. او به شعله های آتش درون آتشگاه نگاه می کرد و لبخندی مرموز و شیطانی بر روی لبانش نقش بسته بود ....


    2 کاربر پست God عزیز را پسندیده اند .

    God آنلاین نیست.


  5. THE GOD UP THERE

    تاریخ عضویت
    Jul 2016
    نوشته ها
    160
    پسندیده
    69
    مورد پسند : 316 بار در 114 پست
    03-14-2017, 01:17 PM #745
    پرده ی ششم : بابِ بیچاره...


    حال سرگرد مارکوئس بهتر شده بود و زخم بازویش بهبود پیدا کرده بود. دواهای مینی معجزه بودند و حالا می توانست راه برود. اما مینی! سرگرد به خودش قول داد حقِ مینی رو از گناهکارِ واقعی که فلاسک قهوه را مسموم کرده بودند بگیرد. او بیش تر از بقیه به کریس و جودی شک داشت!

    جان در گوشه ای بی حال افتاده بود. اوبی توانسته بود اثر سم را کم تر کند. جان نای حرف زدن نداشت و هذیان می گفت . در بین هذیان هایش از دیزی دامرگو نیز می پرسید. اوبی هم به جان اطمینان داد که او و کریس، دِیزی را در گوشه ای به یک صندلی دست بند زده اند و خیالش از این بابت راحت باشد.
    باب مکزیکی مثل شب های پیش برای خودش سیگار پیچیده بود و از تنباکوهای نابِ خراطی مینی لذت می ٌبرد . سنفورد زیرچشمی نگاهی به باب انداخت و اوزوالدو را صدا زد. اوزوالدو پیش او رفت و ژنرال پچ پچ کنان چیزی را در گوش او گفت، رنگِ اوزوالدو سفید شد!



    مارکوئس و جودی که نظاره گرِ این صحنه بودند از برآشفته شدن چهره ی اوزوالدو شگفت زده شدند. سنفورد چه چیزی به اوسوالدو گفته بود؟!
    اوزوالدو سمتِ جودی رفت و در گوشه ای از اتاق با او به صحبت پرداخت. سرگرد مارکوئس هم روی میز نشسته بود و آبجو می نوشید. مارکوئس گوش های تیزی داشت و می دانست که موضوع صحبت های آن ها بسیار مهم است، اما به روی خود نیاورد که در حال شنیدن صحبت هایشان هست.
    اوزوالدو: «جودی، نمی تونیم همین طوری دست رو دست هم بذاریم و کاری نکنیم! شرایط داره به ضررمون میشه !»
    جودی: « عوضی! مگه بهت نگفتم پیش بقیه با من پچ پچ نکنید !»
    اوزوالدو: « کار از پچ پچ کردن گذشته جودی ! سنفورد همین الان بهم گفت که باب رو دیده که توی فلاسک قهوه سم انداخته ! الان باید چیکار کنیم ؟»
    جودی: « بابِ عوضی ! گفته بودم کارشو پنهانی انجام بده ! مکزیکیا همین طورین. باید صد بار تو گوششون یه چیزی رو بگی بلکه تازه درکش کنن ! برای اجرا کردنش هم صد بار دیگه با تکرار کنی حرفتو. کودن ها»
    اوزوالدو: « مجبوریم برای اینکه لو نریم ژنرال یا باب یکیشون رو سر به نیست کنیم. سنفورد رو نمیشه کاریش کرد. کریس خیلی هواشو داره! ولی باب رو میتونیم یه کاریش بکنیم.»
    جودی: « منم داشتم به همین فکر می کردم...»
    دِیزی در تمام این مدت در گوشه ای به صندلی بسته شده بود و از جایش تکان نخورده بود. او نظاره گر تمام اتفاقاتی بود که تا به الان افتاده بود و فکر می کرد لحظه ای رسیده که برادرش بالاخره برای آزاد کردن او اقدام خواهد کرد. اما از آن طرف کریس، مارکوئس و اوبی چهارچشمی حواسشان جمع بود تا موقعی که حال جان بهتر شود دِیزی از جای خود تکان نخورد.
    باب به اطراف خود توجهی نداشت و در دنیای خود سیر می کرد اوزوالدو سمت باب رفت و از پشت دست های باب را گرفت و جودی هم با چند مشت حسابی صورت و فک باب را داغون کرد. باب که نمی دانست چه اتفاقی افتاده است واکنشی نشان نداد و فکر می کرد این حرکت جزییاتی از نقشه ی جودی برای آزادی خواهرش است که او از آن مطلع نبوده است.
    سپس اوزوالدو با پارچه ای دهان باب را بست و دست و پای او را طناب پیچ کرد. بقیه با تعجب به حرکات اوزوالدو و جودی نگاه می کردند. جودی با صدای بلند گفت:
    « لعنتی ! خودشه، پیداش کردم. این همونیه که توی قهوه ی مینی سم ریخته و جان روث رو مسموم کرده. این ژنرال میگه خودش با چشم های خودش اینو دیده !»
    همه ی نگاه ها به سمت ژنرال چرخید و ژنرال هم با حرکت سر خود به نشانه ی موافقت، حرکت جودی را تأیید کرد.
    مارکوئس که عصبانی بود سمت باب رفت و با چند مشت و لگد درست و حسابی تلافی اعدام مینی را از او گرفت.
    اوزوالدو: «این تنِ لش رو ببرید پای طناب دار ! اوبی تو هم طناب رو آماده کن. خودم باید روضه ی این بابِ لعنتی رو بخونم.»
    باب بیچاره باورش نمی شد. یعنی حقیقت داشت؟حتی از دوستان خود رو دست خورده بود ! دهانش را بسته بودند و نمی توانست حرفی بزند. نگاهی به سنفورد انداخت. با خودش گفت؟ «نکنه این پیرمرد خرفت منو دیده؟»
    در حالی که طناب دار توسط جودی کشیده می شد اوزوالدو با صدای بلند گفت:
    « من دارزنِ سابق ناواهو تو را به خاطر اقدام به قتل جان روث اعدام می کنم.»
    سنفورد در هنگام اجرای اعدام حالتی طبیعی داشت و خیلی خونسرد به نظر می رسید. همان خنده ی شیطانی خود را تکرار کرد . با خود فکر می کرد خیلی ساده به هدف خود رسیده است .

    دِیزی با صدای بلند می خندید...


    کاربر مقابل پست God عزیز را پسندیده است:

    God آنلاین نیست.


  6. THE GOD UP THERE

    تاریخ عضویت
    Jul 2016
    نوشته ها
    160
    پسندیده
    69
    مورد پسند : 316 بار در 114 پست
    03-14-2017, 05:46 PM #746
    پرده ی آخر: آخرین وسوسه ی دِیزی ...




    خراطیِ مینی عملاً به یک کشتارگاه تبدیل شده بود. هرکسی با هر دلیل کوچکی پای طناب دار می رفت و اعدام می شد. عطشِ بی پایانِ برای اعدام، فضای خراطی را مسموم کرده بود. پس هرکسی بهتر می دید سکوت کند و خود را از از جمع دور نگه دارد تا بهانه ای دست بقیه ندهد.
    از طرفی شدت برف و کولاک کم تر شده بود و به احتمال زیاد فردا هوای آفتابی در راه بود. شبِ حیاتی برای جودی و اوزوالدو بود و اگر نقشه شان را عملی نمی کردند، دامرگو فردا جلوی اهالی شهر صخره ی سرخ بالای طناب دار می رفت.
    حال جان بهتر شده بود و اوبی کنار او ایستاده بود و با همدیگر صحبت می کردند. اوبی خود ترجیح می داد از وقایع دور بماند تا اینکه دیگران را متهم کند. تنها با جان هم صحبت بود، چرا که جان پول خوبی بابت رسوندنِ دیزی به صخره سرخ بهش می داد.
    مارکوئس با توجه به صحبت های جودی و اوزوالدو می دانست که آن ها نقشه ای برای سر به نیست کردن بقیه ی افراد حاضر در خراطی و آزاد کردن دامرگو دارند. پس بهتر دید زودتر وارد عمل شود. از طرفی به کریس اعتماد زیادی نداشت. یک سفیدپوست عوضی که طرزِ تفکرش در مورد سیاه پوست ها مثل پدرش بود. تصمیم گرفت دل به دریا بزند. انتخاب دشواری بود! تفنگش را سمت جودی، اوزوالدو و کریس گرفت و گفت:
    « همگی دستاتون رو بالا ببرید و برید رو به روی دیوار وایستید!»
    سه نفر مجبور شدند دستورات مارکوئس را اطاعت کنند. سنفورد، جان و اوبی از این حرکتِ مارکوئس تعجب کردند، ولی ترجیح دادند ساکت بمانند.
    «خفه خون بگیرید و هرچی میگم رو انجام بدید. دهنتون رو باز کنید یک گلوله تو سرتون حروم می کنم، حرکت اضافی یا مشکوکی داشته باشید یک گلوله تو سرتون حروم می کنم.»
    « هی کریس !پسر بیا اینجا ! میخوام یک چیزی بهت بگم!»
    کریس در حالی که دست ها را بالای سرش گرفته بود به سمت مارکوئس آمد.
    مارکوئس: « این تفنگ از روی کمربند بردار !»
    کریس با تعجب به مارکوئس نگاه کرد.
    مارکوئس: « لعنتی ! چی بهت گفتم. گفتم تفنگ رو بردار و سمتشون نشونه بگیر.»
    کریس تفنگ رو برداشت و گفت: « خوشم میاد تو هم حرفمو باور کردی که قراره کلانتر شهر صخره سرخ بشم و توی قتل های این چند روز هیچ دستی نداشتم !»
    مارکوئس: «گوش های من درازه کریس ؟! میدونم تو و سنفورد دستتون توی یک کاسه است و برای باب نقشه چیدین. ولی چون خودمم خوشم از باب نمیومد و همدست این دو تا عوضی کنار دیوار هست باهات کاری ندارم. اینا خلافکارای واقعی هستن و قراره هممون رو سر به نیست کنن و دیزی رو با خودشون ببرن. ما هم چون مأمور قانون هستیم نباید این اجازه رو بدیم و به جان کمک کنیم دامرگو رو دار بزنه !»
    جان که به مارکوئس نگاه می کرد احساس غرور می کرد و لبخند ملیحی بر لبانش نقش بسته بود.



    جودی عصبانی شد: « اگر جرأت دارید دست روی خواهر من بلند کنید تا بفهمید با کی طرف هستید. من جودی هستم، رییس دار و دسته ی جودی دومِینگرِی ! همین الان هم 15 نفر از افرادم توی راه هستن تا خودشون رو اینجا برسونن و دخلتون رو بیارن. بهشون گفتم طوفان که تموم بشه اینجا حاضر باشن.»
    دِیزی هم که در گوشه ای دستبند به دست داشت گفت:
    « از برادرم حرف شنوی نداشته باشید یک راست می فرستتون جهنم! عوضیای مفت خور.»
    جان از صحبت کردن دِیزی عصبانی شد. تکه هیزمی که دمِ دستش بود را به سمت دِیزی پرت کرد. تکه چوب که به سر دِیزی برخورد کرد خون از سر و صورتش جاری شد.
    جودی از این حرکت جان برآشفته شد و می خواست سمت جان برود تا با صدای تفنگِ مارکوئس که پیش پایش شلیک شده بود مجبور شد سر جایش بماند.
    مارکوئس و کریس به همدیگر نگاه کردند و با صدای بلند شروع به خندیدن کردند . مارکوئس رو به جان گفت:
    « حالا که این طوره باید همین الان دامرگو رو جلوی چشمای برادر عوضیش دار بزنم تا بفهمه با کی طرفه. کریس به عنوان کلانتر صخره سرخ هم شاهدِ این ماجراست و بعد از اینکه به شهر رسیدیم پولتو میده !»
    کریس: « بله، منم موافقم جان. این طوری حالش بیش تره
    جان: « حالا که شما میگید مشکلی نداره، ولی دوست دارم مارکوئس تنهایی این کار رو انجام بده.»
    دست و پای جودی و اوزوالدو را بستند و در گوشه ای انداختند. کریس طناب دار را آماده کرده بود و مارکوئس به صدای رسا در حالی که طناب دیزی را می کشید گفت:
    « دیزی دامرگو! من سرگرد مارکوئس وارِن! حکم اعدام تو را اجرا می کنم.»
    کریس، سنفورد و اوبی در کنار جان ایستاده بودند. صدای خنده های بلند این چند نفر فضای خراطی را پر کرده بود . پایانِ بدی برای دیزی بود و جودی با دیدن صحنه ی اعدام خواهرش اشک در چشمانش حلقه بست . دست و پایش بسته بود و نمی توانست کاری برای دِیزی انجام دهد. اوزوالدو نیز با افسوس اتفاقات پیش افتاده را مرور می کرد .
    دِیزی در لحظاتی که توسط طناب دار بالا برده می شد با صدای ضعیفی می گفت: « بازیِ زندگی داشت قشنگ تر و جذاب تر می شد. حیف شد..»



    صبح شده بود. پس از آن برف و بوران چند روزه تماشای تلألو خورشید برای جان و بقیه لذت خاصی به همراه داشت.
    جودی و اوزوالدو را دست بسته سوار کالسکه کردند. جودی در حالی از کلبه خارج می شد که با حسرت به جسد دار زده ی خواهرش نگاه می کرد.
    پس از ورود به شهر صخره سرخ کاپیتان منیکس از مارکوئس، جان و اوبی پذیرایی گرمی کرد . ژنرال متوجه شد پسرش در گورستانِ صخره ی سرخ به خاک سپرده است با قلبی آکنده از افسوس برای فاتحه خوانی به سمت گورستانِ شهر در حرکت کرد
    پایان




    2 کاربر پست God عزیز را پسندیده اند .

    God آنلاین نیست.

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •